Tuesday, December 27, 2005

مردم گرایان بدون مردم و ناسیونالیستهای بدون ملت

مردم گرایان بدون مردم و ناسیونالیستهای بدون ملت

چندی پیش، آقای بابک امیر خسروی، عضو سابق کمیته مرکزی حزب توده ایران و یکی از بنیانگذاران " حزب دمکراتیک مردم ایران" و از اعضای " شورای هماهنگی اتحاد جمهوریخواهان ایران" در خارج از کشور مقاله ای تحت عنوان، " اقوام ایرانی و ساختار دولتی آینده"، در شماره 827، روزنامه نیمروز، جهت روشن ساختن، " چکیده حرف"، خود، " در مبحث ملی برای ایران"، بچاپ رسانیده اند.
همانطور که از تیتر این مقاله و خطاب شدن ملتهای تحت ستم در ایران با عنوان بی مسمای " اقوام ایرانی"، پیداست، اگر ایشان امضای خود را پای این مقاله نمیگذاشتند، مسلماً با مقالاتی که تاکنون از طرف پان ایرانیستهای عظمت طلب ایرانی، به وفور به رشته تحریر درآمده اند، یکی پنداشته میشد! با این تفاوت که آقای امیر خسروی، سعی کرده اند چیزی را که خود نمیدانند به دیگران بیاموزند که البته این امر را میتوان بعنوان عادتی به ارث رسیده از گذشته ای توده ای ایشان، نادیده گرفت. اما، برخورد به مسئله ملی در ایران از دیدگاه یک پان ایرانیست و سوسیال – شوونیست از طرف آقای امیر خسروی، مقوله ای است غیر قابل اغماض و قابل بررسی و نقد!
واقعیت اینستکه انشعابات وجدائیهای چندی در تاریخ حزب توده ایران از این حزب صورت گرفته است. اما تا به امروز اکثریت قریب به اتفاق این انشعابیون، از انور خامه ایها، آل احمدها گرفته تا مکی و ملکی، بقائی و ... و در دوران ما، امیر خسرویها و همفکران وی، همگی به جرگه مدافعان دو آتشه " تمامیت ارضی و تمامیت ملت ایران"، پیوسته و بعضی از آنها در دفاع از ایدئولوژی نژادپرستانه پان ایرانیستی، گوی سبقت را از خود شوونیستهای سنتی نیز ربوده اند!
البته این پدیده را نمیتوان مختص کمونیستهای سابق جدا شده از حزب توده و یا جریانات چپ دیگر در ایران دانست. بلکه آن مقوله ایست عام و در سطح جهانی نیز تجربه شده است! در همین رابطه، حتی جنایتکاری بزرگ چون هیتلر نیز کمونیسته های آلمانی را بعنوان ناسیونال – سوسیالیستهای بلقوه تلقی میکرد. وی معتقد بود که:" خرده بورژوازی سوسیال دمکرات و رهبران سندیکائی هرگز ناسیونال – سوسیالیست نخواهند شد اما کمونیست ها همیشه ناسیونال – سوسیالیست خواهند شد"!!(1)
دلیل این امر را نیز در میان کمونیستهای سابق، در ایدئولوژی کاسموپولوتیستی آنها و آموزش سیستماتیک این بینش در بین اعضای احزاب کمونیستی، تحت عنوان " انترناسیونالیسم پرولتری"، و ایجاد نفرت در آنها از هویت ملی خود بعنوان " ایدئولوژی ملت پرستی" و نه " خود آگاهی ملی"، و مبدل ساختن اعضای خود به انسانهای بدون هویت باید جستجو کرد. اما، این احزاب غافلند که بی هویتی و دوری از هویت خویش نیز همیشه اولین شرط ضروری در شکل گیری روحیه تغییر شکل دائمی و در ایجاد عدم ثبات و تغییر مداوم عقیده که هر بار نیز در فضائی سرشار از احساسات شورانگیز در یافتن ایده ای جدید و نجات بخش، صورت میگیرد، میباشد.
اشخاصی که بعد از نابودی هویت ملی خود از طرف احزاب کمونیست جدا میشوند، بمانند یک عنصر شیمیائی ناپایدار، بشدت در پی آنند که با هر عنصر بظاهر پایدار که بر سر راهش قرار میگیرد، در هم آمیزد. زیرا، آنها دیگر قادر نیستند که متکی بخود، متعادل و قائم به ذات خود باشند. این افراد برای جبران ناکامی و نامرادی خود در دست یابی و یا نزدیکی به قدرت، بدلیل عدم پیروزی جنبش کمونیستی در زمان حیات خود آنها، و در جستجوی هویتی نوین، بسوی راستهای افراطی حاکم و احزاب شوونیستی " ملت برتر"، متمایل شده و با پشت پازدن به تمامی نرمهای اخلاقی گذشته خود، به یک شوونیست تمام عیار تبدیل میشوند.
نقطه متضاد یک شوونیست نیز همیشه نه یک خائن به وطن، بلکه آن شهروند عاقل و آگاهی است که بیگانه با عظمت طلبی شوونیستی آنها و در تلاش برای ایجاد ساختاری غیر متمرکز و سیستمی برای تأمین برابر حقوقی تمام ملتها در یک محدوده خاص جغرافیائی، هستند. خائن به وطن، معمولاً یک شوونیست متعصب یا راستهای افراطی و مرتجع هستند که برای تسریع سقوط جامعه ایکه درآن بدنبال دمکراسی، آزادی و برابر حقوقی هستند به اردوی دشمن می پیوندند. بنظر میرسد که: "مرز بین ناسیونالیسم افراطی و خشن و خیانت به وطن بسیار باریک است"! (2)
اقوام یا ملت؟
بجاست که ما نقد خود بر مقاله آقای امیر خسروی را از رشد اتنیکی جامعه و از تعاریف مقولاتی چون اقوام و ملت، آغاز بکنیم. زیرا، سنگ پایه تمایز دیدگاه طرفداران حق تعیین سرنوشت ملتها و طرفداران نقض حقوق ملی این ملتها در یک واحد جغرافیائی معین، بر تعاریف متضاد و متفاوت از این مقولات بنا نهاده شده است.
مقصود ما، از رشد اتنیکی جامعه، بررسی سیر تکامل تشکل های انسانی جامعه، از طایفه به قبیله و از قبیله به اتحاد قبایل و از اتحاد قبایل به قوم و از قوم به ملت است. طوایف و قبایل، بعنوان اولین گروههای اتنیکی و تشکل انسانها، بر روابط خونی استوار بوده و پایه مادی آنها به اشتراک وسایل تولید و استفاده مشترک از آن قرار داشته است. با اختلاط تدریجی قبایل که شکل عالیتری از اشتراک اتنیکی بوده است، اقوام یا قوم بوجود آمدند که در آن اشتراک جغرافیائی و ارضی فراتر از ارتباطات خونی قرار گرفته و زبانهای مختلف قبایل، جای خود را به یک زبان واحد برای همه قوم که معمولاً رشد یافته ترین زبانها بوده است داده و محدوده ارضی قوم و پاره ای خطوط کلی فرهنگ، آداب و رسوم و روابط معیشتی از نقاط تمایز آن با قبایل بوده است. اما، این اشتراک هنوز به اندازه کافی پایدار نیست و در مقیاس سرزمینی نیز اشتراک اقتصادی واحدی، شکل مسلط بر خود نگرفته و ارتباطی با یک واحد سیاسی بزرگ و دولت ملی یا خواست برپائی دولت ملی، یعنی عناصری که از مفهوم و تعریف امروزی ملت جدائی ناپذیرند، نداشته است.
مفاهیم امروزی "ملت" و " هویت ملی" را نمیتوان به تمام تاریخ و به همه دورانها تعمیم داد و مدعی بود که در فلات ایران، بی گمان ایران اولین کشور پایدار جهان است که دست به تأسیس دولت زده است، توجه به این موضوع از این جهت اهمیت دارد که پیدایش دولت، در شکل گیری نهایی یک ملت در مقام آخرین سنگ گنبد و تجلی نهایی شکل گیری آنست"! درحالیکه، داشتن دولت خاص، بهیچوجه شرط ضرور برای موجودیت ملت نیست.
در دوران گذشته، مفهوم " ملت"، همزمان با برخورد و جابجائی نژادها و اقوام با یکدیگر و شکل گیری دولتهای باستانی بزرگ، برای نشاندادن تمایزات آنها و محدوده امپراطوریها و بعدها با پیدایش ادیان بزرگ، بمفهوم پیروان یک دین، مذهب، مثلاً، " ملت یهود"، " ملت مضارا "، " ملت مسلمان"، بکار برده شده است. اما، ما امروزه معتقدیم که نه مفهوم نزاد با ملت یکی است و نه رعایا و جمعیت مستعمرات یک امپراطوری یک ملتند و نه پیروان یک ادیان!
مفهوم امروزی ملت در جهان مربوط به قرون هفده و هیجده میلادی در اروپا میشود. که بعد از جدالهای فکری و پلمیک های جامعه شناختی و سیاسی فراوان در اوایل قرن نوزدهم میلادی، دو تعریف کنکرت و مشخص بین متفکران دو برداشت از مفهوم آن، شکل نهایی بخود گرفت که قبلاً با انقلاب فرانسه بیان برجسته خود را یافته بود.
درک اول از مفهوم ملت، ملت را به منزله اجتماعی داوطلبانه و آزاد از شهروندان، یعنی "ملت" بمعنای خواست و اراده گروهی اجتماعی، برای زیستن در واحدی جغرافیائی و تبدیل آن واحد به واحدی ملی، تعریف میکرد. اما درک دوم از این مفهوم، تعریفی بود دترمینیستی بمعنای اشتراک در یک رشته عوامل عینی مانند، سرزمین ، اقتصاد، تاریخ، فرهنگ و زبان. از نمایندگان برجسته دیدگاه اول، ارنست رنان در فرانسه(1823- 1892 م) و از بنیانگذاران دیدگاه دوم، فیخته (1762- 1814 م)، در آلمان بوده که بهمین دلیل این دیدگاه معروف به "سنت آلمانی" نیز میباشد.
اما، نقیصه دیدگاه اول در پنداشتن "شهروندان آزاد"، به معنای ملت، در نادیده گرفتن هویت اتنیکی و یافتن معادله ای بین هویت ملی و تعلق ملی جدید آنها به مفهوم "ملت جدید" بوده که این کمبود جدی در این دیدگاه، بعدها در عمل با ایجاد فدرالیسم، حکومتهای خودمختار در درون یک کشور و یا کانتون ها، برطرف گردید.
نقیصه دیدگاه دوم که به " آئین زمین و مردگان" نیز معروف شده است، درآنست که جائی برای آزادی انسان قائل نبوده و حق عضویت داوطلبانه ازاد و برابر حقوق اقلیتهای ملی در تشکیل کشوری متحد و واحد از آنها سلب و حق تعیین سرنوشت ملتها در چهار چوب یک کشور و یا یک واحد ملی را با انکار وجود آنها در آن واحد، به فرمانروائی یک اقلیت سرکوبگر، بنام " ملت" و یا "نژاد برتر"، واگذار می نماید.
موریس بارس، از دیگر نمایندگان برجسته درک عینی و دترمینیستی و اقتدارگرایانه( یا سنت آلمانی)، از مفهوم ملت، تعریف دقیقتری از این دیدگاه ارائه داده است. وی میگوید:"ملت عبارت از مالکیت مشترک بر یک قبرستان باستانی و اراده مشترک مبتنی بر ارزشگذاری به این میراث یکپارچه " واینکه" کل هستی ما از شرایط تاریخی و جغرافیائی کشورمان ناشی میشود"! (3)
حاملین این دیدگاه، حتی وقتیکه با مسئله ملی در واحدی معین برخورد می کنند، خود را در جایگاهی برتر گذاشته و با ادعای سودمندی زبان، فرهنگ، تاریخ و آداب و رسوم ملت خود، در صدد پایمال کردن حقوق دیگر ملتها در عرصه سیاست گذاری ملی و خفه و فلج ساختن و استحاله آنها در "ملت برتر"، خود بر آمده و خود بجای سایر ملتها در باره منافع و مصالح آنها تصمیم میگیرند.. سخنان بیادگار مانده از " فون ترمیتشکه" ی آلمانی در سال 1871 میلادی، بیان حال این دیدگاه در این مورد میباشد. وی در باره فرانسویها میگفت:" ما آلمانیها که فرانسه و آلمان را می شناسیم، بهتر از خود اهالی آلزاس و لورن میدانیم که چه چیزی به حال این بدبختها خوب است ... ما میخواهیم خویشتن آنها را علیرغم میل و اراده خودشان به آنها باز گردانیم"! (4)
این همان دیدگاهی استکه امروزه آقای امیر خسروی نیز با پذیرش آن، خود بجای ملتهای تحت ستم در ایران تصمیم گرفته استکه چه چیزی به حال آنها خوب است و چه چیزی بد! وی از همین موضع اعلام میدارد که: " راه حلهائی نظیر فدرالیسم و استقرار فدراسیون اقوام در ایران ... راهکاری غیر عملی و حتی برای ایران زیانبار است"!!؟
اما، اقای امیر خسروی، قبل از اینکه به " آئین زمین و مردگان" بپیوندند . از اعتقاد به حق تعیین سرنوشت ملتها، بعنوان کمیته مرکزی حزب توده، به نظریه نفی و مقابله با آن برسند، شاید به این امر واقف بودند که در ایران بهیچوجه بحثی بر سر "قوم و یا ملت" و یا وجود و یا عدم وجود " ملت سلطه گر" و " ملتهای سلطه گر" و یا تک ملتی یا "کثیرالمله" بودن آن نبوده است که امروزه سعی بکنند، بحث بر سر چگونگی حل مسئله ملی در ایران را به حد اینبحث های غیرضرور و انحرافی تنزل بدهند. در ایران، همیشه بحث بر سر انتخاب یکی از ایندو دیدگاه متمایز، از مفهوم ملت بوده است. ملت بمثابه اجتماعی آزاد از شهروندان برابر حقوق، یعنی ملت مبتنی بر خواست و اراده، یا ملت مبتنی بر اشتراک در یک رشته عوامل عینی؟ تاریخ شکل گیری ملتها در جهان و ایران، نمونه های زیادی از رویاروئی ایندو درک را شاهد بوده است.
" اندیشه ملت"، زمانی موفق بوده و توانسته در زندگی و پیشرفت و صلح بین ملتها در یک واحد جغرافیائی نقشی مثبت ایفاء نماید که از دو جزء مربوط به گذشته و حال آنها، یا دو جنبه " عینی" و " ذهنی" آن، یعنی از نقاط مشترک عینی ( مانند سرزمین، تاریخ، اقنصاد، فرهنگ و زبان) و تمایل آنها به اتحاد داوطلبانه و آزاد برای تداوم زندگی مشترک، دومی بر اولی غلبه داشته باشد. در غیر اینصورت،" با غلبه عنصر گذشته" یا" نقاط مشترک عینی" در مقوله ملت، به ناسیونالیسم محافظه کاری انجامد و تقدم و اولویت " سرزمین"یا"کشور" بر "دمکراسی" ( که از وجوه بارز روحیه و فرهنگ عقب مانده فئودالی است)، را میتوان یکی از اشکال این غلبه دانست که در روند خود به " ناسیونالیسم بدون ملت"(5)، می انجامد و تقدس و پرستش " یگانگی و تمامیت" ایرانی که بقول آقای امیر خسروی، گویا" قرن ها و هزاره هاست که وجود داشته، و تبدیل آن به یک تابو، در کشوریکه باز بقول ایشان علیرغم اینکه،" در برگیرنده اقوام و اقلیت های زبانی- فرهنگی متعددی است"، به مردم گرائی بدون مردم، منتهی میگردد!
درایران، اکثر اقوام ایرانی، در جریان تحول اتنیکی خود به ملت و یا "ملیت"، فراروئیده اند. لذا بکارگیری مفهوم " قوم"، جز در مواردی چون، " اقوام بختیاری و قشقائی، قوم خلج و ایل شاهسون، مناسب نیست".(6) هر چند که در مورد این اقوام نیز اتحادیه های قبیله ای و مناسبات شبه قومی، عمدتاً پدیده هایی متعلق به گذشته هستند. مضاف برآن، در ایران هیچیک از ملتها، مانند تمامی ملتها در جهان، بدلیل آمیزش خود با اقوام متعدد دیگر در طول تاریخ، قابل تقلیل به یک،" ریشه قومی"، نیستند.
اما، اقای امیر خسروی، همانند تمامی پان ایرانیستها، با واقعیت تکامل اتنیکی خارج از اراده خود در ایران مخالفند و ستیز لجوجانه وی با واقعیت وجودی این ملتها در ایران، برای اثبات درستی نظریه نادرست خود، مبنی بر وجودتنها یک " ملت" در ایران میباشد! "ملتی" که گویا: " نطفه بندی" آن و "پیدایش عناصر متشکله آن نیز ریشه باستانی" دارد! اما، ایشان وقتیکه برای همراه ساختن خود با قافله تمدن و تجدد، میگویند:" کلمات ملت و میهن پرستی با معنا و مفهوم و تعاریف ... آشنای امروزی آن ... از نظر تاریخی تازگی دارد و در صد و صدو پنجاه سال اخیر استکه با مفهوم جدید، وارد قاموس سیاسی ایران شده اند"، آیا " باستانی" بودن این یگانه ملت را گم میکنند؟
اما، این" ملت باستانی" از نظر آقای امیر خسروی کیست؟ زیرا، ایشان معتقدند که: " کشور ایران طی قرن ها، جولانگاه و اقامتگاه عرب ها، ترک ها، مغول و تاتارها و ترکمن ها بوده است. ولی همه این مهاجمان، پس از فرو نشستن کشت و کشتارها، با گذشت زمان و زندگی در این سرزمین، تأثیرگذاری و تأثیرپذیری متقابل در فرهنگ و سنت ها و آداب و رسوم یکدیگر، عاقبت رنگ و بوی ایرانی گرفته و ایرانی شده اند"! آیا، اگر این نظریه آقای امیر خسروی را با دیدگاه راسیستی و نژادپردستانه نظریه پردازان رژیم شوونیستی – مذهبی ایران، وقتیکه مثلاً در مورد ترکمنها می نویسند:" ترکمنان، که بیشتر در شمال خراسان و شرق مازندران سکونت دارند و در واقع بقایای مهاجمان مغولی و ترکمنها میباشند"(7)، مقایسه بکنیم، هیچ فرقی با یکدیگر دارند؟
طبق این نظریه آقا امیر خسروی، اگر " عرب ها، ترک ها، مغول و تاتارها، ترکمنها،"، " قبایل و اقوام مهاجم" به ایران هستند، پس این" ملت باستانی"، چه کسی جز ملت فارس میتواند باشد که علیرغم "کشت و کشتار" آنها در ایران، این ملت باستانی ایران، با بلند طبعی و با گذشتی بزرگ این اقدام آنها را نادیده گرفته و در" کشور ایران"، بعد از اینکه به آنها،" بوی ایرانی داده" حتی به آنها در این سرزمین امکان اسکان دائمی نیز داده است؟!!
این نظریه در اصل برای توجیه پایمال ساختن حقوق تمامی اقلیتهای ملی در ایران، بدنبال استدلالی ساده و کودکانه میگردد و آنرا بدین گونه فرموله میکند: " تأکید آن لازم استکه در ایران مناسبات " ملت سلطه گر" که منظورشان به ظاهر ملت فارس" است و " ملتهای زیر سلطه که سایر اقوام ایرانی باشد، وجود نداشته و ندارد"!!؟
بنابه این نظریه آشکار شوونیستی آقای امیر خسروی، در ایرانیکه تنها یک ملت وجود دارد، کسی نمیتواند ملتی دیگر را بزیر " سلطه بکشاند و طبعاً مبارزه برای رفع ستم ملی، یعنی ستمی که وجود ندارد، در این کشور مبارزه ایست نامربوط و بی معنا و توطئه ایست از خارج برای " تجزیه ایران"!
اما، واقعیت های جامعه ایران ایران سرسخت تر و زنده تر از آنند که به بی پایگی استدلال یک شوونیست نو رسیده، آنرا انکار و کتمان نمود. اسلاف تمامی شوونیستهای امروزی نیز از سلطنت طلبان تا سوسیال – شوونیستها و شوونیستهای مذهبی حاکم در ایران، همیشه چند ملیتی بودن ایران را انکار و بر وجود تنها یک ملت در آن، تنها با فرهنگ، زبان و تاریخ قلب شده، بنام ملت فارس پایفشاری کرده و ایرانی بودن را مترادف با فارس بودن قلمدادکرده اند. اما، چرا علیرغم این انکار و کتمان، هیچ دولتی نتوانسته است، تا به امروز گریبان خود را از دست جنبشهای ملی ملتهای" تحت سلطله" و یا تحت ستم ملی در این کشور برهانند؟
اصولاً ، شکل افراطی ناسیونالیسم فارس در ایران، در تبلیغ ایده های پان ایرانیستی که برای اولین بار در پایان قرن نوزدهم در آثار میرزا آقاخان کرمانیف منعکس گشته بود، هویدا گشت. این ناسیونالیسم افراطی، بیداری شعور ملی در اوایل قرن بیستم، علیرغم جانفشانیها و فداکاریهای دیگر ملتها در ایجاد" ملت و دولتی بمعنای امروزی آن" بویژه ملت ترک آذری در تدارک و انجام انقلاب مشروطه، با حمایت دولت استعمار گر انگلیس بدلیل مناسب بودن این ایدئولوژی افراطی برای پیشبرد اهداف آینده این دولت در منطقه و ایران، در راس آن قرار گرفت. از مشخصات اصلی این شعور بیدار شده مکلی در ایران آندوره نیز ، اولاً: پیوند نزدیک آن با ایدئولوژی مذهبی، بعنوان محصول عقب ماندگی اجتماعی – اقتصادی جامعه و سطح نازل شعور اجتماعی و در هم آمیختگی دین و دولت در طول اعصار طولانی در فلات ایران بوده است.
ثانیاً: عدم ارتباط آن با ارتش، مثلاً در ترکیه از ویژگی دیگر آن بوده که این امر خود محصول عقب ماندگی سیستم نظامی ایران و تسلط رسوم فئودالی در واحدهای نظامی آن بوده که نطفه های ضدیت این ارتش با شعور ملی بیدار شده و مقابله خونین آن با جنبش مشروطه را در آینده در خود داشت.
درآندوره بسیاری از روشنفکران دقیقاً از زاویه مخالفت با" طغیان و سرکشی ایالات"، درآرزوی یک "حکومت مقتدر مرکزی" و رهبری چون آتا تورک یا موسولینی"، بودند تا " وحدت در زبان و لباس و اخلاق و غیره" را تأمین کنند و تنها زمانی که قدرتی در مرکز، بر تمام کشور مسلط گردید، " سر و کله دیکتاتوری را از پشت پرده دیدند". (8)
اما، شاید به ذهن این روشنفکران، منجمله خود بهار، درآندوره خطور نمیکرد که بعد از صد سال نیز تفکر آندوره آنها، طرفدارانی در میان به اصطلاح روشنفکران باصطلاح ایرانی خواهد داشت و اشتباه تاریخی آنها، فردا نیز از طرف توجیه گرانی چون آقای امیر خسرویها با این تحلیل که: سیستم خانخانی و هرج و مرج، به هنگام ضعف و زبونی قاجاریه، پریشانی و از هم پاشیدگی بر کشور مستولی شده بود ... خواست پایه گذاران جنبش مشروطه، پایان دادن به این فلاکت بود"، توجیه و تکرار خواهد شد!
دیدگاهی که دیروز با ترس از "طغیان و سرکشی ایالات"، راه استقرار " یک حکومت مقتدر و مرکزی" را هموار ساخته بود، امروزه نیز با ترس از بروز جنبشهای ملی – دمکراتیک ملتهای تحت ستم، حاکمیت دیکتاتوران را در ایران آینده پایدار خواهد ساخت!
بدینترتیب، در تکامل ملی ایران، گرایشی مسلط گردید که تاکنون نقشی تعیین کننده در جلوگیری از تکامل اقوام و ملتهای تشکیل دهنده اینکشور، به " ملت واحد"، به معنای امروزی آن ایفاء کرده است. این گرایش که بصورت تشدید پروسه استحاله اقلیتهای ملی از طرف دولتهای وقت به نیابت از طرف ملت فارس در سر آغاز سلطنت پهلوی تجلی یافته بود، تمامی جنبشهای ملی در ایران را با قساوت تمام، با توسل به نیرنگ، تطمیع و سرکوب، خفه ساخته و تجلی هرگونه مظاهر ملی را ممنوع و مقاومت در مقابل این ممنوعیت نیز، جرمی در حد "خیانت به وطن و ملت"، اعلام گردید.
" در زمان رضاه شاه، مدارسی که در آنها به زبانهای محلی( ترکی آذری، کردی و ...) تدریس میشدند و نیز مدارس اقلیتهای مذهبی ( ارامنه، بهائیان و ...) و روزنامه ها و نشریات، کتابهائی که به این زبانها منتشر میشد، به جای اینکه گسترش یابند و تنوع واقعی ملیتی و زبانی و فرهنگی ایران را منعکس کنند، همگی تعطیل شدند و نمایندگان و مدافعان آنها مورد تعقیب و آزار قرار گرفتتند و برخی کشته شدند."(9)
ویا: " در سال 1937- 1938 میلادی، بموجب قوانین مصوبه مجلس یازدهم رضاخان، تجدید تقسیم بندی کشور به واحدهای اداری عملی گردید. مناطق مسکونی اقلیتهای ملی مابین استانها و شهرستانهای مختلف جدید، منقسم شده و وحدت ارضی و ملی آنها از بین برده شدند. ایالات مورد اقامت سنتی ملتها و اقوامی چون کردستان، لرستان، بختیاری، بلوچستان و ترکمنصحرا و غیره منحل گردیدند".(10)
بدین ترتیب در دهه سوم قرن بیستم، یعنی در مقطع تبدیل اهالی کشور از " رعیت" به" شهروند" آزاد، گذار از حاکمیت فردی شاه به حاکمیت "ملت"، رنگ باخت و حقوقی که اقلیتهای ملی درایران ازآن "برخوردار" شدند، حتی پائینتر و غیر قابل مقایسه با حقوق ساکنان مستعمرات کشورهای غربی در جهان گردید! تا جائیکه حتی امروزه، پان ایرانیستی عریان، نظیر آقای چنگیز پهلوان، حتی از تصور اینکه شاید روزی "ملت برتر" وی به سرنوشت ملتهای تحت سلطه درایران گرفتار آید، سرنوشتی که دست پخت خود آنها برای بیش از نیمی از جمعیت این کشور است، با وحشت زدگی و عقل باختگی یک شوونیست بیرحم می گوید: " بچه های من اگر سیر باشد و فارسی صحبت نکند، بچه من نیست. دراین مسئله من هیچ شبهه ای ندارم"! (11)
از بدو استقرار رژیم سلطنتی پهلوی درایران، علیرغم ستایش دیوانه وار پان ایرانیستهای درباری، از " ملت ایران" و مقدس و خدشه ناپذیر بودن "حاکمیت ملی" آن و گزافه گویی در باره گذشته تاریخی و قائل شدن صفاتی والا و بی نظیر برای "نژاد آریائی" و "توجیه برتری این ملت" بر تمامی ملتهای دیگر، در حقیقت، "ملت" و " ایرانیت"، معادل تأئید نظام سلطنتی و شخص شاه قلمداد میشد و هیچگونه قرابتی با شناسائی واقعی
"ملت"، به عنوان اساس مشروعیت حاکمیت و بمعنای متداول آن در جهان نداشت.
"رضاخان، پس از دوره هفتم مجلس، لیست " نمایندگان" مجلس را شخصاً، تنها با نظر خواهی از فرماندهان لشکر و شهربانی محل، تنظیم و به وزارت کشور ابلاغ میکرده تا از طرف "ملت" برگزیده شده و راهی خانه ملت"، گردند.(12) و یا، " در مواجهه با استناد مکرر یکی از سیاسیون وقت (مستوفی)، از طریق دوستش به او پیغام فرستاد که" این اندازه به ملت تکیه نکن، ملتی در کار نیست"! (13)
محمد رضاشاه پهلوی نیز، بعد از تحکیم و تثبیت بی حقوقی کامل " ملت"، در اوج اقتدار و تمرکز قدرت فردی خود، اعلام داشت که "هر کسی که نمی خواهد در حزب رستاخیز عضو بشود، میتواند پاسپورتش را بگیرد و ایران را ترک بکند"! در دوران حاکمیت سیاه ملایان شیعه نیز، مفهوم "ملت" جای خود را به"امت واحده اسلامی" داد و از فرهنگ سیاسی این کشور رخت بربست!
مخلص کلام، ناسیونالیسم محافظه کار در" سرزمین باستانی"، آقای امیرخسروی، مصداق بارزی از! شوونیسم نهادی شده در وجود سلطنت و مذهب است که بی حقوقی کامل ملتهای تحت ستم درآن و تسلط فرهنگ، آداب و رسوم، تاریخ "ملت برتر" برآن، از طریق ممانعت خشن تکامل این ملتها به " ملتی واحد و نوین" بنابه تعریف امروزی آن در جهان و تبدیل این واحد جغرافیائی به"واحدی ملی"، از مشخصه اصلی و بارز آن بشمار میرود. زیرا، ملت " با معنا و مفهوم و تعاریف جا افتاده و گوش آشنای امروزی آن"، دریک واحد جغرافیائی، با عضویت داوطلبانه شهروندان آزاد و برابر حقوق بوجود میاید، نه از طریق اتحادهای اجباری و وصله پینه کردن غیرقانونی پاره هایی از ملتها و سرزمین آنها به یک واحد جغرافیائی از طرف نیروهای خارجی چون امپراطوری انگلیس و روسیه تزاری و تبدیل تمامی اقوام و ملل درآن به انسانهای درجه دوم و برقراری حاکمیت یک اقلیت سرکوبگر بر سرنوشت تمامی آنها به نیابت از طرف یکی از این ملتها!
بنابراین، در بکارگیری مفاهیم و مقولات اتنیکی باید وقت بیشتری کرد. همانگونه که خود آقای امیرخسروی نیز زمانی که از ایدئولوژی پان ایرانیستها فاصله داشتند، نام حزب خود را بدرستی نه " حزب ملت ایران"، بلکه " حزب مردم ایران" گذاشته بودند! امروزه نیز در رشد اتنیکی جامعه، نسبت به آندوره تغییری حاصل نشده است و باز همان "مردم ایران" و یا "ملتهای ایران"، بجای "ملت ایران"، دقیقترین کلمه برای بیان سطح تکامل اتنیکی جامعه ایران میتواند باشد!
اما، بجاست که این قسمت از بحث را با یارآوری نظر و احساس فردی چون شادروان غلامحسین ساعدی درباره،"حقوق ملیتها و خودمختاری"، بپایان برسانیم. فردیکه درداشتن "حب وطن و ایران دوستی"، کسی نمیتواند شبه ای بوی داشته باشد. شخصیتی محبوب که زمانی نیز قبل از تغییر هویت آقای امیر خسروی " هم ملیتی" وی محسوب میشدند!
شادروان غلامحسین ساعدی، در مصاحبه خود با نشریه ایرانشهر در جواب به سئوالی مبنی بر، " نظر شما در باره حقوق اقوام ایرانی چیست"؟ میگویند: "چرا،" اقوام"؟ چرا نه ملیتها؟ فرق ایندو در چیست؟ چرا هر وقت کلمه "ملیت" پیش میاید، فوری مسئله تجزیه به ذهن بعضیها متبادر میشود؟ در حالیکه مسئله تجزیه در کار نیست. مگر کرد ایرانی خود را ایرانی نمیداند؟ تازه، وجه تقارن "خودمختاری"و"سانترالیزاسیون" در چیست؟ تعاریف دقیق باید دراین موارد باشد... تا وقتیکه یک حکومت دمکراتیک و مردمی سرکار نیامده باشد، نمیشود گفت چه کسی چه حقی دارد و یا هر نوع ملیتی صاحب چه نوع حقوقی باید باشد. البته این حقوق را خود هر ملیتی تعیین میکند و به گدائی نمینشیند که چه چیزی کف دستش بگذارند. تازه اگر تهمت سیاه اندیشی و بدبینی نزنند، باید گفت عمر دنیا نه، که عمر بشریت به اندازه عمر بنده و شما که نیست. دم دنیا دراز است. چه بسا کشورهائی که بوده اند و الان نیستند. اما زمینها هستند، مردمان هستند. ...در شرایط فعلی، خلق کرد حقوق خود را میخواهد، همچنانکه خلق ترک یا ترکمن یا بلوچ. بله، گرفتن حقوق سیاسی، اقتصادی و فرهنگی. من آذربایجانی ترک زبان، مجبورم به فارسی بنویسم، چرا که مجبورم. زبان من قدغن بوده و در این سن و سال خود را بی هویت حس میکنم. مسئله اصلی جنگ و جدال و مبارزه با حکومت مرکزی، در واقع مبارزه با تسلط و استبداد و بهره کشی و حق کشی است. مبارزه برای کسب هویت ..." (14)
تمرکز زدایی یا تمرکز گرایی؟
آقای امیر خسروی، معتقدند که: " ایجاد یک ساختار دولتی غیرمتمرکز"، در ایران،" موضوع اصلی بحث"، وی میباشد. ما نیز در "اصلی" بودن این موضوع برای تمامی،" دمکراتهای ایرانی از هر نحله و گرایش سیاسی، برای اداره امور کشور داری"، با ایشان موافقیم.
اما، وی در این مورد نیز با دور زدن تمامی نمونه های دنیای متمدن امروزی و تجربه کشورهای موفق در ایجاد ساختاری غیرمتمرکز، دمکراتیک و فدراتیو دوباره به سراغ تجربه " ملت باستانی" خود رفته و در مزایای تجربه "نیاکان" خود، نوشته اند که: " از ویژگیهای دولت مرکزی در ایران، شیوه کشور داری غیرمتمرکز بوده است که به قدمت تاریخ مدون آن است!" و اضافه میکنند که:" راه حل ساختار دولتی غیر متمرکز در ایران، این نیست که نمونه های دیگر کشورها را مدل قرار دهیم و با پسند خاطر یکی را برگزینیم و به طور مکانیکی برای ایران پیشنهاد بکنیم"! یعنی به زبان عامیانه، هنر در تردد ایرانیان است و بس"!
بنابراین، در مورد مقوله ساختار دولتی نیز، آقای امیر خسروی، همانند تمامی پان ایرانیستهای سنتی، برای اثبات این توهم تلاش کرده اند که، گذشته نه فقط از امروز، که از حتی از فردا هم بهتر بود!
اما، برخلاف مبلغان درباریو جاعلین پان ایرانیست تاریخ فلات ایران، که متأسفانه دیدگاه آقای امیرخسروی نیز عمدتاً متأثر از این تاریخ سازی است، داده های باستانشناسی، این گویا ترین شواهد تاریخی، حکایتی دیگر از تاریخ، در این منطقه از جهان دارند.
بین النهرین با تاریخ ده هزار ساله خود، از کهن ترین مراکز تمدن بشری بوده که همیشه مورد توجه اقوامی که در هزاره های پیشین تر، در سرزمینهایی که خارج از نوار جغرافیائی تمدن شکل گرفته بودند، قرار داشت.
اولین دولتهای باستانی جهان پنج هزار سال قبل از میلاد شکل گرفتند که باستانی ترین امپراطوری در شمال این منطقه، دولت باستانی اغوزها در توران زمین و یا آسیاس مرکزی امروزی بوده است. بنابراین برخلاف تصور آقای امیر خسروی، " بی گمان ایران اولین کشور پایدار در جهان" و بویژه در منطقه بین النهرین نبوده است که " دست به تأسیس دولت زده است"! تنها بدنبال تشدید، " تجاوزات و هجوم خارجی"، اقوام وحشی شمالی، " هند و اروپائی"، بود که برای اولین بار در فلات ایران دولت مادها در دو هزار سال قبل از میلاد و در 550 قبل از میلاد نیز، این دولت بعد از سرنگونی جای خود را به " امپراطوری هخامنشی"، بعنوان سرآغاز تاریخ تشکیل" دولت باستانی"، پان ایرانیستهای کنونی سپرد!
اما، ظهور کسانیکه در فلات ایران و بین النهرین، مبداً تاریخ شاهنشاهی سلطنت طلبان و شوونیستهای ایرانی را تشکیل میدهد، بارها آغاز حرکت آنها به این سرزمینها، از سرزمینهای شمالی فلات ایران، از طرف یهودیان در تورات، بشارت داده شده و از ویران شدن کامل بابلیها به انتقام از کشتار، غارت و تبعید یهودیان در اورشلیم در دوره حکمفرمائی بخت النصر بابلی بدست این " اقوام وحشی شمالی"، سخن رفته است. این امر، این تفکر را در میان بسیاری از تاریخدانان بوجود آورده استکه این " اقوام وحشی شمالی"، بنابه ترغیب و تطمیع یهودیان در آغاز قرن ششم قبل از میلاد، حضور خونین خود، بویژه از طریق آسیاس مرکزی، در فلات ایران را تثبیت کرده اند.
سازمان یونسکو، در مورد این مهاجرین معتقد استکه: " از ساختار این مهاجرتها روشن شده استکه هندیها، داردها، کفیرها و ایرانیها هنگام حرکت از شمال و شمال غرب به سمت ایران و شبه جزیره هند از یکدیگر جدا شدند. بنابراین باید برای سرزمینهای مادری آنها در مناطق شمالی فلات ایران و هند به جستجو بپردازیم ... . سرزمین اصلی و اولیه اغاز هند و ایرانیها، مناطق استپی اروپای شرقی بوده است:!(15)
در مورد نتایج مخرب و ویرانگرانه یورش مهاجرین " آریایی"(16) حداقل در منطقه وسیع تمدنی آسیاس مرکزی را نیز، م.ماسون، این چنین ترسیم کرده است:" در هزاره قبل از دوم میلاد، در بخش بزرگی از آسیای مرکزی تحولات اجتماعی دچار دگرگونی مهمی گردید ... مراکز قبلی فرهنگی یکجانشینی افول پیدا کرد و آن مرکز بصورت پراکنده هارپا، شهرهای مهنجودار و هارپا متروک شدند و سایر مراکز زیستی رو به افول گذاشتند. تقریباً در همان هنگام در شمال شمال شرق ایران تپه حصار و تورنگ دپه خالی از سکنه شدند و همین رویداد در دو مرکز منطقه ای نمازگادپه و التین دپه و اقع در دشتهای مجاور و در دامنه ارتفاعات کوپت داغ بوقوع پیوست"(17)
حال آقای امیر خسروی، چگونه میتوانند ساختار اقوامی عقب مانده، ویرانگر و اشغالگر را بعنوان الگوئی برای " ساختار دولت غیر متمرکز در ایران"، آنهم در آغازه هزاره سوم از آغاز تاریخ بشریت، ارائه بدهند؟ اگر فرض را تنها بر بی اطلاعی ایشان از تاریخ " شکل گیری اقوام و ملتهای فلات ایران"، بگذاریم، آیا چنین اشخاصی صلاحیت ارائه، راهکار برای معضلات قومی- تباری"، در ایران را خواهند داشت؟!
در دوران باستان، سیستم اداره مستعمرات و در کشورها و مناطق اشغال شده، بر مبنای اطاعت و فرمانبرداری مطلق مغلوب شدگان از ناتحان و اشغالگران، باج دهی ( خراج سالیانه)، تأمین نیرو و آذوقه در مواقع کشور گشائی جدید فرمانروایان مرکزی، استوار بوده و مقاومت در مقابل آن نیز مفهومی جز جنگ و خونریزی" و تنبیه دست جمعی"، " مردمان شورشی"، این مناطق نداشته است: و " ساتراپها، شهریاران، مرزبانان و ..."، همانند فرمانداران و بخشداران زمان رژیم پهلوی و خمینی (تنها با این تفاوت که از میان خود ملتها و اقوام سرکوب شده برگزیده میشدند)، چیزی جز عامل اجرای اوامر دولت مرکزی در سرزمینهای فتح شده و نگهبانان منافع آنها نبوده اند. حال آیا نام چنین سیستمی ابتدائی در دوران بربریت آریائیهای مهاجر در فلات ایران را میتوان " دولت مرکزی غیر متمرکز" گذاشت؟!
ورود اقوام اروپائی به فلات ایران، تنها به نابودی مراکز یکجانشینی و سیستم اجتماعی و دولتمداری فرهنگهای کهن این منطقه محدود نگردیده بلکه باعث تغییر و نابودی اندیشه های فلسفی و بنیانهای فکری رشد یافته در این منطقه گردید. زیرا، آندوره مقارن با گذار تاریخی یونانیان در اوایل قرن ششم قبل از میلاد به اندیشه های فلسفی، بدون اعتقادات دینی و از اسطوره باوری و چند خدائی بوده است. بنیانهای فکری امروزه بشریت در همان دورهدر مورد " مردمان آزاد"، " دمکراسی"، " دولت"، " جمهوریت"، " سنا"، " قانونیت" و " حقوق" و. غیره در حال نطفه بندی بوده است. امریکه ضرورتاً در فرهنگ پیشرفته بین النهرین و آسیاس مرکزی نیز باید صورت میگرفت. اما، با استقرار " نیاکان"، پان ایرانیستها و شوونیستهای امروزی ایران به این مناطق و با نابودی فرهنگهای پیشرفته در آنها و جایگزین شدن فرهنگ عقب مانده این اقوام وحشی، درست برعکس یونان باستان، فلات ایران و بین النهرین، با سپری ساختن عهد اساطیری به دوران ادیان وحدانی وارد شده و تعقل فلسفی مستقل از پیشداوریهای عقیدتی و دینی را هرگز پذیرا نشد. این امر در اصل سر آغاز عقب ماندگی تاریخی آسیاس مرکزی، فلات ایران و کل بین النهرین از اروپا بوده است!
این شکاف و دوگانگی عمیق فلسفی، فرهنگی و سیاسی بین این منطقه وسیع از آسیا با اروپا، در قرون وسطی و یا در دوران، سیستم فئودالی"، به اوج خود رسید. بدین معنا که اگر در اروپا، تقسیمات اجتماعی و چند گانگی و تعددسرزمینی دولتهای اروپائی و استقلال نسبی چهار نیروی اصلی قدرت درهر یک از این سرزمینها و کشورها، یعنی نیروی سلطنت، کلیسا، اشرافیت فئودالی و بورژوازی نوظهور، شالوده و اساس پلورالیسم و تضاد منافع را تشکیل میداد، اما، در فلات ایران، این امر بصورت سرزمین و دولتی واجد و متمرکز و تبلور سه قدرت سلطنت و اشرافیت زمیندار و نظامیان و مذهبیون، در وجود یک پادشاه مطلق العنان که نمایندگی خدا بر روی زمین بوی اعطا شده و مالک تمامی زمینها، اموال و جان مردم قلمداد میشد، متجلی گردید. هر چند که تاریخ، شاهد دست بدست شدن قدرت در میان این نیروهای محافظه کار و ارتجاعی در فلات ایران بوده است، اما هیچگاه اصل دولت متمرکز و قدر قدرت مرکزی و بی حقوقی مطلق " ملت"، تغییر نیافته است.
بنابراین، برخلاف پندار آقای امیر خسروی، از ویژگیهای دولت مرکزی در ایران، شیوه کشور داری غیر متمرکز"، نبوده بلکه ویژگی آن در تمرکز شدید ساختار دولتی و قلمرو کشوری و حضور سنگین و همه جانبه دولت حتی در امور شخصی مردم بوده که این تمرکز تا به امروز نیز بقوت خود باقی مانده است. تورم و انباشت قدرت و اقتدار مرکز بر پیرامون در ایران، موجب شده استکه هیچیک از شروط تفکیک و تقسیم قوا، مانند استقلال قوای سه گانه از یکدیگر، تقسیم قدرت میان دولت و جامعه، مرکز و پیرامون و بین عرصه عمومی و دنیوی دولت و عرصه خصوصی مذهب و یا به بیانی دیگر جدائی دین از دولت، هرگز در جامعه پیاده نگردد و بر همین مبنا نیز تحقق کامل " ملت" در مفهوم امروزی آن در جهان و نهادی شدن آزادی و دمکراسی در ایران غیر ممکن شود.
هدف هر دولتی در ایران در طول تاریخ، نه برقراری حاکمیت " ملت" و آزادی و دمکراسی، بلکه ایجاد ساختاری متمرکز برای یگانه ساختن اجباری،" قومی و زبانی و فرهنگی" ملتهای تحت ستم در آن و برقراری "یک نظام سیاسی نیرومند"، یا دولت " مقتدر مرکزی"، بوده است. بنابراین کسانیکه امروزه با هر دلیل و توجیه ای خواهان بازگشت به گذشته و در صدد الگو برداری از آن باشند، نه خواهان عدم تمرکز، بلکه خواهان تمرکز گرائی و تداوم بی حقوقی " ملتهای تحت ستم در آن در شکل و محتوائی دیگر هستند.
اگر آقای امیر خسروی، حقیقتاً به این گفتار خود مبنی بر " بدون توجه به ویژگیهای قومی – ملی در ایران و درنگ در سرنوشت مشترک آنها ... با یکدیگر و ... نمیتوان طراح واقع گرایانه و تحقق پذیر ...
در باره مناسبات دولت در نظام دمکراتیک آینده ایران ارائه داد، "صادق هستند، چرا نباید این، " ویژگیهای قومی – ملی"، در ساختار دولتی منعکس نگردد و ملتهایی که با هم " سرنوشت مشترک" دارند، دولت مشترکی با حقوق برابر با هم بنا نگذارند؟ چرا، باید ایران همیشه از ساختار دولتی یگانه برخوردار بوده و این یگانگی با برقراری سیستم خودمختاری مثلاً همانند اسپانیا یا سیستم جمهوریهای متحده در شوروی سابق یا فدرالیسم در آلمان و یا سیستم کانتون ها در سوئیس و ... " چند گانه" بنا شد؟
این امر چه مشکلی برای کشور و دمکراسی تولید خواهد نمود؟ آیا بدون تحقق حقوق اقلیتهای ملی میتوان حتی صحبتی نیز از "نظام دمکراتیک آینده ایران"، بمیان آورد؟ ایا حدود " پایبندی" پان ایرانیستها و سوسیال شونیستها ی ایران"، زمانی میتواند به حد کشوری سلطنتی چون اسپانیا برسد که همانند ایران با تحمل سالها تحمل دیکتاتوری متمرکز و حتی با تجربه کردن رژیم فاشیستی فرانکو، از سال 1978 ببعد، هفده منطقه خودمختار و چهار زبان در آن برسمیت شناخته شده و اختیارات وسیعی از حکومت مرکزی به حکومتهای منطقه ای واگذار شده است؟ ایا با این اقدام، اسپانیا "پاره پاره" شده و یا بعنوان یکی از هفت کشور صنعتی جهان به پویائی خود ادامه میدهد؟
چند گانه شدن ساختار دولت در ایران، نه تنها مغایرتی با وحدت کشور و " رعایت تمامیت ملت ایران"، ندارد بلکه با توجه به نقش استبداد متمرکز و طولانی در نهادی نشدن آزادی و دمکراسی، همراه با استقرار یک سیستم دمکراتیک مبتنی بر تفکیک قوای سه گانه، تعدیل قدرت دولت بسود جامعه و جدا ساختن دین از دولت، موثرترین و تنها راه نهادی ساختن آزادی و دموکراسی در ایران فردا خواهد بود. عکس این مورد که در دوران پس از جنگ اول جهانی در ایران بوقوع پیوسته است، امروز نیز حاوی درسهای گرانبهایی برای سوسیال- شوونیستها و پان ایرانیستها میتواند باشد. البته اگر آنها چشم بصیرت و گوش شنوائی داشته باشند!
در آندوره، همزمان با تدارک کودتای سوم اسفند، ایجاد یک " دولت مقتدر مرکزی"، در ایران و کشورهای همجوار دولت جدید شوروی، جهت ایجاد کمر بند ایمنی بدور آن، در دستور روز امپراطوری انگلیس قرار داشت، جنبشهای ملی در آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانی، جنبش گیلان به رهبری میرزا کوچک خان، جنبش کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان و جنبش استقلال طلبانه ترکمنها به رهبری عثمان آخوند، در ترکمنصحرا نیز جریان داشت. اگر در آن شرایط، بجای استقرار یکگ حکومت " مقتدر مرکزی" در ایران که تمامی این جنبشها را با قساوت تمام و بعضاً با کمک خارجیها، سرکوب نمود، یک دولت دمکراتیک، "با ساختار غیر متمرکز"، حداقل در حد همان قانون اساسی مسخ شده مشروطیت در ایران استقرار یافته بود و حقوق این ملتها تنها در حد " انجمنهای ایالتی و ولایتی" رعایت میگردید، آیا روند رویدادهای بعدی ایران در مسیر دیگری پیش نمی رفت؟ در اینصورت آیا جنبشهای رادیکالتر اذربایجان و کردستان، بعد از جنگ دوم جهانی با گرایشات " جدائی طلبانه"، روی میدادند؟ مهم تر از همه، آیا سیر قهقرائی در شعور ملی و در تفکر آزادی و دمکراسی که انقلاب اسلامی خمینی، محصول اجتناب ناپذیر آن بود، در ایران بوقوع می پیوست؟
شوونیستها و پان ایرانیستها که نقش تعیین کننده و مستقیمی در ایجاد این فاجعه اجتماعی داشته اند، بنظر میرسد که هنوز نیز کوته بین تر از آنند که از تاریخ بیاموزند و در صد تکرار فجایع اجتماعی و ملی خود آفریده در ایران برنیایند. نمونه بارز آن را نیز در این به اصطلاح پیشنهاد آقای امیر خسروی در مورد حقوق ملتهای تحت ستم که از موضع یک نمکاینده خود خوانده " ملت برتر" با وسواس خست عجیبی برای ملتهای " تحت سلطه"، ارائه میگردد، به عینه مشاهده کرد: پیشنهاد من برای ساختار دولتی غیر متمرکز، احیای تجربه اصیل انجمنهای ایالتی است که یادگار ناکام انقلاب مشروطه است، البته به شرط به روز کردن و اصلاح آن"! مضاف بر این، وی همانند یک حجتیه ای متعصب که ظهور امام دوازدهم خود را منوط به " پر شدن دنیا از شر و بدی"، میدانند، سیستم فدرال را، " پویشی از تفرق به تجمع و از پراکندگی به سوی یگانگی" میدانند! یعنی تا مادامیکه ایران در آستانه تجزیه و فروپاشی قرار نگرفته است، آنرا، " راهکاری که غیر عملی و حتی برای ایران زیانبار"، دانسته و این امر را قبل از پر شدن دنیا از شر و بدی"، " گام گذاشتن در زمین لغزانی" میدانند که میتواند، " زمینه را برای پاره پاره شدن ایران فراهم" آورد!
غافل از اینکه، دولتهای شوونیست وقت با ایدئولوژی پان ایرانیستی و عظمت طلبانه خود، از اوایل قرن بیستم ایران را بر روی این "زمین لغزان" قرار داده اند و با حمایت تمام " زمینه پاره پاره شدن"، آنرا با اتخاذ سیاست دفع خشن اقلیتهای ملی، بجای بکار گیری سیاست معقولانه جذب این ملتها و با ممانعت مستمر از فراروئیدن آنها بهمراه ملت حاکم، به " ملتی واحد و نوین"، فراهم آورده اند! بنابراین مدتها ست که وقت آن رسیده استکه پان ایرانیستها و شوونیستهای حاکم و غیر حاکم، علیرغم میل آقای امیر خسروی، باید " ساختار دولتی متمرکز را بسود ساختار فدراتیو تغییر"، بدهند.
دیگر هیچ نیرویی نمیتواند با سلب حق تصمیم گیری از ملتهای تحت ستم، خود را بجای آنها بنشاند و قیم مابانه تصمیم بگیرد که چه چیزی برای آنها خوب یا بد است و راه روشن زندگی را برای آنها تعیین بکند.
زیرا، مضمون و خواست جنبشهای ملی بهمراه تشدید و پایداری ستم ملی در طول نزدیک به یک قرن در ایران و همراه با تغییر جهان و ایران و تحولات عمیق منطقه ای، فراتر از کلیشه های معمول و کهنه شده پان ایرانیستها و شوونیستها رفته و دیگر نمیتوان این خواست های ملی را در قالبهای چون " احیای انجمنهای ولایتی"، صد سال قبل، خودگردانی و یا شوراهای شهری و محلی " رژیم مذهبی، زورچیان کرد و با خود فریبی ادعای حل مسئله ملی در ایران را نمود! دیگر دوران کهنه اندیشی پان ایرانیستی در ایران، حتی برای شوونیستها نیز بسر آمده است. زیرا، با فروپاشی شوروی، ایران دیگر وضعیت استراتژیک- نظامی سابق خود را در منطقه از دست داده و ایجاد دولت متمرکز مرکزی در کشورهای همجوار این امپراطوری سابق در دستور بازیگران جهانی سیاست قرار ندارد. همانگونه که تجربه این کشور نیز در سیاست خاور میانه ای و منطقه ای، آنها جائی نداشته و سیاست آمریکا و متحدان آن در عراق و افغانستان چند ملیتی موید آن است.
تاکنون در ایران هیچیک از نمایندگان سیاسی ملتی نه خواهان جدائی ملت خود از این کشور شده اند و نه گامی عملی در جهت، " پاره پاره شدن" آن برداشته اند و نه شرایط داخلی، منطقه ای و جهانی در این جهت سیر کرده است. پس، این هیولاسازی و تولید اضطراب در میان ملت حاکم از قرار گرفتن ایران در پرتگاه تجزیه، از طرف پان ایرانیستها، تنها بکار در محرومیت نگه داشتن دائمی ملتهای تحت ستم از حقوق ملی خود و به توجیه سرکوبیهای خونین هر اندی عدالتخواهانه این ملتها میاید و بس!
علیرغم این واقعیت زنده جامعه ایران، اگر آقای امیر خسرویها، در مقابل سناریوی فرضی تمایل به جدائی یکی از ملتها در ایران قرار بگیرند، چه سیاستی در مقابل آن اتخاذ خواهند نمود؟ میزان پایبندی آنها، " به مبانی و موازین منشور جهانی حقوق بشر"، و ظرفیت سیاسی و انسانی آنها در این حالت فرضی چه حکمی خواهد داد؟
اگر آنها، اراده و خواست انسانها را مقدم بر تمام عناصر دیگر، مانند " آب و خاک" و "سرزمین" بدانند، مسلماً پذیرش جدائی این ملت به عنوان نهایی ترین تصمیم آن، گواهی عینی بر ابعاد پایبندی آنها " به مبانی و موازین منشور جهانی حقوق بشر" و بیانگر ظزفیت سیاسی و انسانی والای آنها خواهد بود. اما، اگر " آب و خاک"و " سرزمین" و " کشور یگانه" را مقدم بر اراده و خواست انسانها و بر دمکراسی بدانند، مسلماً، ظرفیت سیاسی و انسانی آنها نیز تابع " حفظ تمامیت ارضی"، همانند " نیاکان" خود با توسل به هر شیوه ضد انسانی خواهد بود که برای تأمین این اولویت و برتری آن بر عنصر اراده و خواست یک ملت، میتواند"سرکوب ملٌیت شورشی"، را توجیه بکنند و دمکراسی و آزادی را در زیر پای " ساختار متمرکز" و فردی دیکتاتور قربانی بسازند!
درشرایط فعلی ایران، جواب بر سوال فوق و نحوه برخورد با ستم ملی پایدار در این کشور، دقیقاً میزان پایبندی احزاب و گروههای سیاسی و افراد را به دمکراسی و آزادی و" به مبانی منشور جهانی حقوق بشر" را به اثبات میرساند!
ایللر – از هواداران کانون فرهنگی – سیاسی خلق ترکمن
از نشریه گنگش

(1) Hermann Raschning, Hitler speaks, p.134
(2)- اریک هوفر، روانشناسی توده ها و جنبش ها، سال 1951، ص. 35
(3)رضائی، بیژن،" ارنست رنان و مفهوم ملت".
(4) Principe del nationalities” L” Encyclopaedia universalis, Paris, tome16.p.24.
(5) و (6) بیژن، رضائی، ارنست رنان و مفهوم ملت.
(7) اطلاعات عمومی پیام، سال 1374، دکتر سید محمد اختریان، ص.34.
(8)ملک الشعرای بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی، جلد اول
(9) Abrahamian,Errand,Iran Between Two Revolutions,Princton,Princton university press,1983,pp.162 -164
10- پروفسور ایوانف، درباره مسئله ملی بطور اعم و مسئله ملی در ایران، ص.67
11- ایران فردا، شماره 3، ص. 21.
12 و 13- قاضی، نعمت الله، علل سقوط حکومت رضاشاه، ص.152 و 24
(14) ایرانشهر، واشنگتن، سال 1363، شماره 6
(15) تاریخ تمدنهای آسیاس مرکزی، یونسکو، ص176.
(16)در مطالعات علمی از اسم " آریایی" نیز استفاده میشود. زیرا هم هندها و هم ایرانیها خود را " آریا"(Ärya) مینامند. این اصطلاح در واقع در گذشته به اشرافیت قبیله ای این مردم اطلاق میشد. ج. هارمانا، ظهور هند و ایرانیها، زبانهای هند و ایران.
(17)تاریخ تمدنهای آسیای مرکزی، یونسکو. وم. ماسون، ص 145.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home