Monday, December 28, 2009

در گذشت آیت‌الله منتظری

بازنگری‌ای نادقیق به یک رخداد تاریخی
ه

مهدی اصلانی
در میان مطالب منتشر شده از جانب نحله‌های فکری مختلف در فقدان آیت‌الله منتظری مطالبِ هم‌فکران و نزدیکان فکری این فقیه سنتی شیعی، عموماً از عقلانیت و منطقی بیش از اکثرِ نیروهای نا‌مسلمان برخوردار بوده است ...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com شنبه ۵ دی ۱٣٨٨ - ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹
واکنش چشمگیر ایرانیان خارج کشور به مرگ آیت‌الله منتظری در چند روز گذشته، بهانه‌ای شد برای نگاهی گذرا به این رخ‌داد. جدا از پیام‌های تسلیت اشخاص و برخی جریانات و چهره‌های سیاسی مقالاتی فراوان بر روی تارنماهای اینترنتی خود‌نمایی کرد. برخی جریانات و احزاب سیاسی خارج کشور، با بیان آن‌که آیت‌الله منتظری "پدر معنوی" و "حامی صمیمی‌ی" جنبش سبز بود، با تسلیت به فرزند ارشد ایشان احمد منتظری و سایر اعضای خانواده‌ی این مرجع تقلید شیعی و نیز به "مردم ایران" خود را در غم از دست رفتن ایشان شریک دانستند. در رُخ‌دادِ درگذشتِ آیت‌الله منتظری بسیاری قهرمان حقیقی یا مجازی خود را در گروه خود جسته‌اند. برخی با چنان غلو و اغراقی به بازسازی شخصیت آیت‌الله منتظری دست زد‌ه‌اند که به واقع این بزرگ‌نمایی پیش از هرچیز نشان از کوچک کردن دیگران داشت. کسانی در فقدان آیت‌الله منتظری قد قهرمانی را آن قدر پایین آوردند تا که هم‌سطح آرزوهای خودشان گردد.راست آن است که آیت‌الله منتظری به شهادتِ کارنامه‌ی پُر‌تلاطمِ سیاسی زندگی‌اش انسانی بود در مجموع مهربان. انسانِ مهرورزی که مهربانی‌اش با خشونتِ ذاتی‌ی جهان‌نگری‌اش تعارض داشت. او از ابتدای پاگیری جنبش اسلامی، در نبرد قدرتی آلوده قرار گرفت؛ هر چند که زودتر از خیلی‌ها سعی داشت کمتر درگیر و آلوده‌ی این نبرد شود. وی جزء انسان‌هایی بود که به آن‌چه می‌گفت اعتقاد داشت و بدان عمل می‌کرد. او تا آخرین روزهای حیاتش جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی را با قرائتی که وی از مبانی آن داشت، تنها بدیل معنوی انسان‌ها می‌پنداشت. وی به عنوان یک فقیه سنتی به این آرمان‌شهر باور داشت که می‌توان فقه شیعی را با یک نظام سیاسی برپایه‌ی قوانین مدنی و حقوق شهروندی آشتی داد. تا به آخر نیز به ولایت مطلقه فقیه، نه، که به نظارتِ فقیه و گونه‌ای ملایم از ولایت فقیه، باورمند ماند. باوری به باور من، یک‌سر ناراست و نادرست. آیت‌الله منتظری به جهانی اعتقاد داشت که جدا از اراده و مهربانی شخص خودش، سرشار از جنبه‌های غیر‌انسانی است. نابرابری ساختاری زن و مرد. مجازات اعدام. شر و خیر و عبودیت تام و تمام انسان از الله. خداسالاری بزرگ و پدرسالاری بزرگ او، توام با تاریک‌اندیشی بود.با این همه، یکی از وجوهی که به اعتبار آن می‌توان شجاعت و ایستاده‌گی آیت‌الله منتظری را در کفه‌ی داوری قرار داد، همانا اعتراض وی به کشتار سراسری زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت به دستور مستقیم خمینی است. آن‌جا بود که وی اخلاق را با قدرت تاخت نزد. حصر خانگی و کنار گذاشته شدن از قدرت، تاوان آن اعتراض و ایستاده‌گی بود. کتابِ خاطرات آیت‌الله منتظری، سند تباهی اسلام سیاسی را توسط یکی از معماران ولایت فقیه و حکومت اسلامی به عینه در برابر وجدان‌های بیدار قرار داد. این خاطرات در میانِ لال‌مانی ‌همه‌ی جناح‌های درگیر، اهمیتی دوچندان پیدا کرد. اهمیتِ اعتراضِ آیت‌الله منتظری در آن بود که وی کاریزمای خمینی را در گردونه‌ی ‌قدرت و در سال خون، زیر گرفت و کاسه‌ی خود را در فرازی مهم از زندگی سیاسی‌اش از وی جدا کرد. و پر‌واضح است که اعتراضِ در قدرت و به قدرت، عیار و وزنی دارد که نمی‌توان آن‌را با هیچ الماسی در جهان تاخت زد. اخلاق سیاسی حکم می‌کند که سهم آیت‌الله را از این رویارویی و "تو روی خمینی ایستادن" بی هیچ اما و اگر و به تمامی در نظر گرفت.بیش از یک سال قبل برای انتشار کتاب خاطرات زندانِ خود در نامه‌ای اینترنتی، در ارتباط با فرمان چپ‌کشی در تابستان سال شصت و هفت سئوال‌هایی از ایشان پرسیدم که از سرِ مهر یا مسئولیت بدان پاسخ دادند. همان‌جا و در کتاب منتشر شده‌ام کلاغ و گل سرخ یاد‌آور شدم که: می‌توان با آیت‌الله منتظری در بسیاری موارد توافق نداشت. او به هر روی در گردونه‌ی قدرت مهره‌ای مهم بود و نقشی همین‌قدر مهم در شکل‌گیری‌ی سیستمِ جنایت در سال‌های آغازینِ انقلاب داشت. به حق می‌توان بسیاری از نظریات اجتماعی سیاسی وی را به عنوان یکی از معمارانِ ولایت فقیه، به بوته‌ی نقد کشید. اخلاقِ سیاسی اما حکم می‌کند نقش او را در افشای جنایت تابستان سال ۱٣۶۷ از یاد نبریم.* آیت‌الله منتظری –اما- در یک دوره‌ی تاریخی به عنوان نیابت ولی فقیه و به زمانی که بسیاری از حُکامِ شرع و قضاتِ داد‌گاه‌ها نمایندگان خود ایشان بودند، مسئولیتی غیر‌قابل انکار در پیدایش و تثبیت نظام جنایت دارد. به دورانی که هولناک‌ترین جنایات و اعدام‌های دسته‌جمعی و در راس آن کشتار هزاران زندانی‌ی سیاسی-عقیدتی در فاصله‌ی سال‌های ۱٣۶۲-۱٣۶۰ اتفاق افتاد. برای یاد‌آوری تاریخی پربدک نیست به این مسئله نقبی بزنیم .انتخاب آیت‌الله منتظری در پاییز سال ۱٣۶۴ از جانب مجلس خبرگان بدون هیچ معترض جدی به تصویب می‌رسد. از ابتدا دو نفر نسبت به این انتخاب توافق نداشتتند؛ خمینی و خود آیت‌الله منتظری. عدم توافق اولی با منطقی توام بوه و دومی از سر تواضع و فروتنی به انتخاب خود معترض. به یک معنی دست‌کم در گردونه‌ی قدرت و درمیان کار‌بدستان حاکمیت، تا پایان سال ۱٣۶۴ نه تنها اختلافی بر سر نیابت و رهبری نظام توسط آیت‌الله منتظری وجود نداشته که بسیاری چون خامنه‌ای و رفسنجانی در پیشبرد و جا انداختن رهبری آقای منتظری تعجیل هم داشتند. (۱) در میان غلو‌گویی‌ها و بزرگ‌نمایی‌های نوشتاری اخیر، برخی با دست‌کاری در تاریخ و جعلی آگاهانه، آیت‌الله منتظری را مخالفِ اعدام‌های "دهه شصت" خطاب کرده‌اند. برخی فراتر از آن حتا آیت‌الله را تنها مدافع حقوق مخالفین "از آغاز" (۲) و "در تمام دوران‌ها" خواندند.(٣) صفتی که خود آیت‌الله نیز هرگز به خود اتلاق نکرد.این بزرگ‌نمایی و روایت ناراست از تاریخ، ره‌آوردی جز مخدوش کردنِ حافظه جمعی ندارد. (اگر نگوییم این عده دچار خطای محاسباتی و ریاضی شده اند، چرا که دهه را معمولا به یک دوره‌ی تاریخی ده ساله اطلاق می‌کنند) اکبر گنجی، در یادداشتی که بر مرگ آیت‌الله نوشته مدعی‌ست: او بود که از آغاز در برابر نقض حقوق اساسی مخالفان ایستاد." آیا به راستی گنجی بر آن چه می‌گوید، باور دارد. آیا به راستی آیت‌الله از آغاز در برابر نقض حقوق اساسی مخالفان ایستاد. نمی‌خواهم از کردستان و ترکمنستان و توماج‌ها و اعدام‌های سال‌های آغازین بگویم که رنج‌مان مکرر شود. این‌گونه خوانشِ تاریخ بر روشی مبتنی است که آغازِ ناعدالتی را زمانی می‌‌انگارد که نا‌عدالتی بر خود و عزیزانش رفته است، افزون بر این، قهرمان تاریخ نیز در همین دوران و از گروه خودی تولد می‌یابد. این نگاه به تاریخ بیان گونه‌ای از فرهنگ است. فرهنگی که قدِ قهرمان و قهرمانی را به قدرِ آرزوهای شخصی فرو می‌کاهد. این‌گونه حکم صادر کردن‌های ناراست و نادقیق در روایتِ تاریخ، چشم فروبستن بر رنج دیگران و گونه‌ای بی‌عدالتی تاریخی است. آیا به راستی آغاز برای اکبر گنجی قدری با تاًخیر آغاز نشده است. نکته قابل توجه دیگر در فقدان آیت‌الله منتظری ادبیات به کار گرفته شده از جانب برخی از مهاجران و اصلاح‌طلبان سابق است این دسته که در سالیان اخیر با مباحث شبه حقوق بشری و استفاده از ادبیات و واژه‌گان غیر‌دینی، مقالات‌شان را با نقل قول‌هایی از متفکران غربی چون میشل فوکو و ماکس وبر و کارل پوپر آراسته‌اند و سعی در نوعی هم‌سان‌سازی کلامی با ادبیات مهاجرت و تبعید داشته‌اند، با درگذشت آیت‌الله به ادبیات مانوس و مورد علاقه خویش بازگشته‌اند. "آیت‌الله منتظری به دیار باقی شتاقت... او مصداق بارز این آیه قران بود که عاش سعیدا و مات سعیدا..." (۴)جدا از دسته فوق برخی نیز با بخشیدن القاب و انتخاب عناوینی غیر‌زمینی، پوششی آسمانی به مرگ آیت‌الله دادند. رضا فانی از زندانیان توده‌ای و زنده‌مانده‌گان تابستان ۶۷ می‌نویسد"دفاع ایشان از همه زندانیان سیاسی، از هر گروه و دسته و مذهبی و در تمام دوران ها، ایشان را به قهرمان همیشگی حقوق بشر درسرزمین ما و پدر معنوی این جنبش مبدل نمود" نوشابه امیری به بهانه نام کوچک آیت‌الله –حسینعلی- و هم‌زمانی واقعه عاشورا با هفتمین روز درگذشت آیت‌الله تیتر مطلب‌اش را با انتخابی این‌گونه آراست. –در سوگ آنکس که هم حسین بود و هم علی- "آیت الله العظمی حسینعلی منتظری، مرجع عالیقدر شیعیان، دیروز درگذشت تا در همزمانی هفتمین روز مرگش باحادثه عاشورا، به یادمان بیاورد که او هم حسین بود و هم علی. مظلوم‌ترین حسین‌ها و شجاع‌ترین علی‌ها." (۵)همان‌گونه که آمد یکی از مواردی که پس از درگذشت آیت‌الله منتظری در برخی نوشته‌ها چشم‌آزار بود، مخالفتِ آیت‌الله با اعدام‌های "دهه شصت"است. برخی از چهره‌های سیاسی رفوزه شده با جعل آگاهانه این قید زمانی عنوان مخالفت با اعدام‌ها –دهه شصت- را به آیت‌الله بخشیدند. موقعیتی که خود آیت الله نیز چندان با آن توافق نداشت. اگر بتوان برای بازگفت بالا توسط علی افشاری که انسانی است خداباور و مسلمان شیعی و تا چندی پیش از پایوران جمهوری اسلامی توجیهی منطقی یافت، برای نوشته‌ی زیر که توسط فرخ نگهدار و در سوگ آیت‌الله منتظری نگاشته شده، چه می‌توان نام نهاد. نگهدار از همان انتخاب تیتر مطلب‌اش و در حوزه‌ای غیر‌زمینی، تکلیف ما را روشن می‌کند: "در سوگ آموزگاری که پاک و مجرد به سوی فلک شتافت" سپس ادامه می‌دهد:"هر رنگی از این رنگین کمان سبز، از شیعه و سنی تا گبر و ترسا و کافر، (بخوان کمونیست) همه او را پیشوای معنوی خود شناسند. در زندگی آموخته‌ام که سیستم‌های عقیدتی، فرهنگی و یا حقوقی برای آنند که در هر کشاکش به ما کمک کنند که تصمیم به عمل خیر و دفاع از حق را، از تصمیم به عمل شر و ارتکاب ستم را از هم تشخیص دهیم. و من، فرخ نگهدار، از شاگردان مشتاق آیت الله منتظری و شیفته روش او در این تشخیص هستم." گویی فرخ نگهدار از کیسه خلیفه می‌بخشد. به راستی آیا اهل سنت و سنی‌هاهم آیت‌الله منتظری را پیشوای معنوی خود می‌دانند؟! مگر یک سوسیالیست. مارکسیست. کمونیست، (نمی‌دانم امروز جهان‌نگری‌ی فرخ نگهدار چیست، اگر اصلا جهان‌نگری‌ای داشته باشد) می‌تواند شاگرد فکری یک فقیه و آیت‌الله شیعی باشد!!! و آیا به لحاظ منطقی ممکن است یک آدم خدا‌باور، پیشوای فکری ‌یک آدم به اصطلاح سکولار باشد. دروغ است این ادعا. به هزار و یک دلیل دروغ است. یا دستِ‌کم فرخ نگهدار با نیاموختن از گذشت روزگار هم چنان مبتلا به دردِ بی‌درمان پراگماتیسم سیاسی است.** این کلام اگر از زبان شاگردان آیت‌الله، کسانی هم چون محسن کدیور و حسن یوسفی اشکوری و یا نزدیکان فکری وی چون عبدالکریم سروش و مجتهد‌شبستری جاری شود، نه تنها تعجب‌ بر‌انگیز نیست، که بسیار طبیعی جلوه می‌کند. همان‌گونه که اگر سروش و کدیور و اشکوری بگویند شاگرد فکری مارکس و انگلس هستند، باید در صحت فکر و عقل و کلام آن‌ها تردید کرد. جدای از آن‌که به لحاظ فکری و باورهای ایدئولوژیک، فرخ نگهدار نمی‌تواند راست گفته باشد، اگر تنها بخواهیم در حوزه‌ی سیاسی نگاهی به پیام نگهدار بیاندازیم (البته با نگاهی گذرا به کارنامه‌‌ی سیاسی‌‌ی این رهبر اکثریت که هر مخالف فکری حتا نزدیک‌ترین رفقای سازمانی‌اش را با پاپوش و پرونده‌سازی امنیتی جاسوس و خائن خطاب کرد و هم‌چنان شرمسار تاریخ است) اگر ذره‌ای از حقیقت در پیام نگهدار باشد -که نیست- بزرگ‌ترین درس از نحوه‌ی زندگی سیاسی آیت‌الله منتظری پوزش‌خواهی از گذشته است. کسی که خود را شاگرد فکری و شیفته‌ی روشِ فکری آیت‌الله می‌خواند بهتر از هرکس می‌داند درس اول از زندگی آیت‌الله، جدای از آن‌که وی در حیاتش هرگز مسلک‌فروش نبود، برخورد انتقادی با گذشته بود. نگهدار دروغ می‌گوید. (۶)شیرین عبادی، در سوگ‌نامه‌ی خود آیت‌الله منتظری را پدرِ حقوق بشرِ ایران خطاب می‌کند: "تو پدرِ "حقوق بشر" در ایران هستی‌ و میلیون‌ها چون من فرزند و مرید داری." شیرین عبادی دامنه‌ی آستان‌بوسی را به تمامی دوران‌ِ زندگی سیاسی وی گسترش می‌دهد. معنایی که خود آیت‌الله نیز دستِ‌کم در دوران اخیر چندان بدان باور نداشت. "پدر مرا ببخش، زمانی‌که همراه آیت‌الله خمینی به تهران آمدی و مهمترین مشاور سیاسی رهبر انقلاب بودی، درایت و تیزهوشی ترا نادیده گرفتم و معنای سخنانت را نمی‌‌فهمیدم." آیت‌الله منتظری خود شجاعانه و با شهامت یکی از اشتباهاتِ جبران‌ناپذیرِ دوران زندگی سیاسی خود را شرکت در اقدامات سال‌های آغازین انقلاب از جمله گنجاندنِ اصل ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی می‌دانست. شیرین عبادی پارا فراتر از این گذاشته و دامنه‌ی این پوزش‌خواهی شخصی را به دیگران نیز می‌گستراند. گویی ایشان از سر تواضع مسئولیت پوزش‌خواهی دیگران را نیز با توجه به مسئولیت خطیرشان عهده‌دار شده اند. پرسش رادیو فردا و پاسخ شیرین عبادی نشان از این ادعا دارد: شما از ایشان پوزش می‌طلبید و می‌گویید که در زمان حیات‌شان به ارزش‌های او پی نبرده بودید. فکر می‌کنید چرا؟این پوزش در حقیقت به خاطر آن بود که در حیات ایشان قدر زحمات ایشان را آن طور که باید و شاید، جامعه ایران، خصوصا جامعه روشنفکری و علی‌الخصوص جامعه چپ ایران، نشناخت و فراموش کردند که تعدادی از روشنفکران و چپ‌های ایران حیات‌شان را مدیون آیت‌الله منتظری هستند. از آن نظر که وقتی یک زندانی سیاسی، مثلا یک روزنامه‌نگار یا وکیل را دستگیر می‌کردند، داد و قال در ایران به پا می‌شد، اما متاسفانه یک دهم آن برای شخصیت بزرگواری چون آیت‌الله منتظری به پا نشد.سال‌های سال از ناحیه روشنفکران و نویسندگان و خصوصا گروه‌های چپ، هیچ یک از آنها از آیت‌الله منتظری آن طور که باید و شاید قدردانی نکردند. البته در اینجا باید بگویم ایشان بزرگ‌تر از آن بودند که به قدردانی ما نیاز داشته باشند. تاریخ از ایشان قدردانی خواهد کرد. (۷) به راستی سرنوشت چپ ایران چنان شده است که رهبران خود‌گمارده باید به جای آن‌ها شرمسار تاریخ باشند؟ اگر شیرین عبادی تنها نگاهی گذرا به ادبیات تولید شده از جانب نیروهای چپ و واکنش آن‌ها نسبت به بی‌عدالتی اعمال شده در مورد آیت‌الله منتظری در آن سال‌ها می‌انداخت هرگز زحمت نمایندگی و پوزش از جانب چپ‌ها و روشنفکران را برخود هموار نمی‌کرد. نگاهی کوتاه به محتوای پاسخ شیرین عبادی نشان از عیارِ انصافِ وکیل با انصافِ ما و صورت حساب هنوز تسویه نشده‌اش با چپ دارد. باور این سخنان چندان ساده نیست که وکیل مدافع فعالِ حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل، حتا در حوزه‌ی کاری خود بگوید: "ترا پدر می‌خوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن‌که علیه ظالم دست به خشونت زنم." (٨) آیا به راستی تا قبل از آیت‌الله منتظری، وکیل مدافع شجاع ما به اصل و شرافت حرفه‌ای شغل‌اش یعنی دفاع از مظلوم بدون خشونت به ظالم بی‌توجه بوده است. نه موضوع آن است که به راستی قهرمان و اَبَر‌مَرد زندگی شیرین عبادی آیت‌الله منتظری است که تا چند سال پس از انقلاب حساسیتی به مسئله حقوق بشر نداشت و از خود نیز نشانی برجا نگذاشت. شیرین عبادی به عنوان یک زن مسلمان به گونه‌ای از اسلام اعتقاد دارد که تبلورش در نظریات آیت‌الله منتظری نمودار است. شیرین عبادی حتا در آخرین روز حیاتِ "پدر معنوی‌اش" از وی طلب فتوی و "استفتاء" هم می‌کرده. تا این جای کار نه ایرادی به این مومنه‌ی مسلمان که تلاش می‌کند تعالیم پیامبر اسلام را با منشور کوروش آشتی دهد وارد است نه اشکالی به آیت‌الله منتظری. این نگاه شیرین عبادی به عنوان یک حقوق‌دان به فقدان آیت‌الله منتظری و بخشیدن جایگاهی غیر‌واقعی به وی –اما- تواضع نام ندارد؛ بلکه یک تبیین نادقیق تاریخی است. جامعه‌ی جو‌زده‌ای که به شدت مبتلا به پراگماتیسم سیاسی است آن‌را راهنمای کردارش کرده و به راحتی به به دنبال جو می‌افتد.روایت ناراست از تاریخ در پاره‌ای موارد به مخدوش کردن حافظه و بد‌تر از آن به اصل و مبنای برخورد دیگران بدل می‌شود. در راهپیمایی و فضای جو‌زده، شعار حرف اول و تحریفِ تاریخ به گفتمانِ غالب بدل می‌شود. به نمونه‌ای از ‌این‌دست نگاه می‌اندازیم. در پیامِ تسلیت بیش از صدتن از نویسندگان در فقدان آیت‌الله و در بیانیه‌ای که به همین مناسبت منتشر شد، عنوانِ "پدر حقوق بشر" که مبتکرش شیرین عبادی است به عنوانِ اصلی پذیرفته شده داخل گیومه آورده می‌شود: "خبر درگذشت «پدرِ حقوق بشر ایران» غیر منتظره بود و جامعه‌ی هنرمندان را نیز به سوگ نشاند". آیا این‌گونه بزرگ کردنِ آیت‌الله منتظری کوچک کردن دیگران نیست؟ آیت‌الله منتظری، بر اساس باور‌های خود هرگز نمی‌توانست مخالفِ حکمِ اعدام باشد و هرگز هم با حکم اعدام مخالفت اصولی نکرد. او هم‌واره از محاکمه و "مجازات عادلانه" سخن گفت. سئوال از برنده صلح نوبل و بیش از صد نویسنده ایرانی آن است: آیا فردی که به مجازات غیر‌انسانی اعدام (به هر دلیل) باور دارد را می‌توان "پدر حقوق بشر ایران" نامید؟ روشن است که هیچ حق انسانی‌ای نباید در کره خاک از کسی زائل شود. آیت‌الله منتظری در تاریخ معاصر ما سهمی دارد که سهم کوچکی هم نیست. ترسیم تصویر دروغینی از تاریخ، اما حقی بزرگ از تاریخ زائل می‌کند و رنج انسانی دیگران را زیر می‌گیرد. ما نمی‌توانیم و اجازه نداریم مرتکب این بی‌عدالتی تاریخی شویم. در روشی که به کرات در تاریخ سی سال اخیر تکرار شده و جواب نداده است. ما نمی‌توانیم در زدنِ شر، تمامی خیر را برای خود و به میل خود مصادره کنیم. تاریخ اندیشه را نمی‌توان با اتکا به سلیقه یا بدتر از آن مصلحتِ سیاسی از نو بازنوشت و اَبَر‌مردِ اندیشه بازساخت. نمی‌توان یک تحلیل سیاسی را بنیان قهرمان‌سازی دروغین خود قرار داد.حسن یوسفی اشکوری، از منظر یک انسان خدا‌باور در مطلبی تحت عنوانِ "حجت مسلمانی ما" در نتیجه‌گیری انتهایی مطلب‌اش با اتکا به گفته‌ی شیرین عبادی و جایگاه آیت‌الله منتظری یاد‌آور می‌شود ‌"همین جایگاه موجب شده است که برنده جایزه صلح نوبل و سخنگوی حقوق بشر ایران در سطح جهانی خانم عبادی منتظری را "پدر حقوق بشر ایران» بنامد." اشکوری، با توجه به تمام ویژگی‌ها، منتظری -را- "نه تنها الگو و حجت مسلمانی مومنان، که الگوی انسانی و اخلاقی تمام آزادیخواهان، اخلاق محوران و عدالت طلبان" می‌‌خواند. باید از روحانی خلع لباس شده‌ی خوش‌فکر و مورد ستم قرار گرفته پرسید: مگر می‌توان به بهانه‌ی آن‌که در روزگار ما همه‌ی "قبله ها به راحتی خیانت کرده‌اند" آیت‌الله منتظری را الگوی عدالت‌طبان جهان لقب داد. آیا بخشیدن چنین جایگاهی به آقای منتظری ناعدالتی به عدالت نیست.و نکته‌ی آخر آن که در میان مطالب منتشر شده از جانب نحله‌های فکری مختلف در فقدان آیت‌الله منتظری مطالبِ هم‌فکران و نزدیکان فکری این فقیه سنتی شیعی، عموماً از عقلانیت و منطقی بیش از اکثرِ نیروهای نا‌مسلمان برخوردار بوده است. این معقولیت و منطق را می توان در پیام ابولحسن بنی‌صدر، در نگاه انتقادی به دوره‌های مختلف زندگی آیت‌الله منتظری (۱۰) و یا مطلب محسن مجتهد شبستری، از نواندیشان دینی و هم‌فکران آیت‌الله منتظری که در مطلب کوتاه خود به دوره‌ی آخر زندگی وی پرداخته مشاهده کرد: "او در آخرین کتاب خود «اسلام دین فطرت» نوشت: در عصر حاضر حکومت چیزی غیر از قرارداد عقلانی میان حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان نیست . در خارج از این چهارچوب هیچ انسانی بر انسان‌های دیگر ولایت ندارد و هر انسان از آن نظر که انسان است حقوق بشریت دارد." (۱۲- ۱۱) * برای اطلاع از مکاتبه من با آیت‌الله منتظری نگاه کنید به کلاغ و گل سرخ به همین قلم ۱- نگاه کنید انتخاب مجلس خبرگان و جانشینی خمینی "امید و دلواپسی" خاطرات هاشمی رفسنجانی سال ۱٣۶۴۲- نگاه کنید به اکبر گنجی "مورخان و آیت الله منتظری تاریخ ساز" گویا نیوز ٣- نگاه کنید به رضا فانی "پناهگاه ملت."۴- نگاه کنید به علی افشاری "به یاد تو در پای کوه می‌گریم" گویا نیوز.۵- نگاه کنید به نوشابه امیری "در سوگ آنکس که هم حسین بود و هم علی" روز‌آنلاین۶- نگاه کنید به فرخ نگهدار. "در سوگ آموزگاری که پاک و مجرد به سوی فلک شتافت" ایران امروز۷- نگاه کنید به مصاحبه شهران طبری با شیرین عبادی. رادیو فردا٨- نگاه کنید به شیرین عبادی. سوگ‌نامه‌ای برای پدر "حقوق بشر ایران" گویا نیوز.۹- نگاه کنید به حسن یوسفی اشکوری. "حجت مسلمانی ما." روز آنلاین۱۰- نگاه کنید به پیام بنی‌صدر و مصاحبه وی با تلویزیون صدای آمریکا. تارنمای انقلاب اسلامی۱۱- نگاه کنید محسن مجتهد‌شبستری. "غمخوار کرامت انسان" تارنمای جنبش سبز-جرس- هم‌چنین ۱۲- نگاه کنید به تقی رحمانی "هرلحظه عظیم‌تر می‌نمود" روز آن‌لاین. هم‌چنین مصاحبه تقی رحمانی با رادیو زمانه **پراگماتیسم سیاسی به عنوان یکی از آفت‌های سیاسی سالیان اخیر شاید هیچ‌زمان چون در جنبش اخیر معروف به جنبش سبز در ایران بازتاب عملی نداشته است. دامنه‌ی ترکش این گونه از پراگماتیسم سیاسی حتا بر برخی رخ‌داد‌های بین‌المللی نیز سایه انداخته است. مجله معتبر بین‌المللی سیاست خارجی (فارین پالیسی) خانم زهرا رهنورد (همسر میرحسین موسوی) را به عنوان سومین متفکرِ برتر جهان در سال ۲۰۰۹ میلادی معرفی کرد. این نشریه نسبت به انتخاب صد اندیشمند برتر در سال ۲۰۰۹ نوشت: این صد نفر با ایده‌ها و اندیشه‌هایشان جهان ما را در سال ۲۰۰۹ شکل داده‌اند. در گزارش این نشریه و از جمله دلایل این انتخاب به "شور و خشم زهرا رهنورد نسبت به محمود احمدی‌نژاد" و سپس حمله محمود احمدی‌نژاد به زهرا رهنورد در مناظره وی با میرحسین موسوی اشاره شده است. اینکه زهرا رهنورد متفکر و اندیشمند، آن‌هم سومین در جهان هست یا نه مدنظر من نمی‌باشد. بلکه حمله احمدی‌نژاد به میر‌حسین موسوی در مناظره تلویزیونی و داشتن "شور و خشم" زهرا رهنورد نسبت به احمدی‌نژاد یکی از دلایل انتخاب زهرا رهنورد به عنوان سومین متفکر برتر جهان در سال ۲۰۰۹ از جانب این نشریه بوده است.

Saturday, June 20, 2009


اطلاعیه

مردم مبارز ایران!ر

جمهوری اسلامی حتی نتایج انتخابات غیردمکراتیک و تبعیض آمیز خود در 22 خرداد 1388 را هم برنتابید و برای برکرسی نشاندن کاندیدای مورد نظر ولی فقیه‌،‌ کودتا کرد. شما مردم ایران، در همین یک قرن، بارها، و برای کسب حقوق شهروندی خود- به طور سراسری یا منطقه ای- قیام ها کرده اید. بارها و با انقلاب هایی، خواست ها و ميل واقعى خویش براى اعمال حاکميت خود و رھايى از ديکتاتورها را به اٽبات رسانده اید۔ اما ھر بار و دوباره، کودتاگرانى حاکميت را از شما سلب و استبداد را برقرار کرده اند۔
اکنون و برای بار دیگر، کودتاى احمدى نژاد، تحت حمايت آشکار"ولى فقيه"، در جریان است. اما شما مردمی که به حقوق خودتان آشنا هستید، برای گرفتن همه حقوق حقه و خواست های واقعی خود، جان بر کف نهاده و به خیابان ها آمده اید۔ آمده اید تا آزادی، دموکراسی، برابری حقوقی، تساوی در برابر قانون، حق انتخاب آزاد، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن بدون هیچ نوع تبعیضی، حق داشتن رادیوها، تلویزیون ها، رسانه های مدرن و آزاد و ده ها حقوق قانونی شهروندی ديگر و از جمله داشتن انتخاباتى بدور از تقلب و شمارش دقيق آراء رأى دھندگان را فرياد بزنید. به خیابان ها آمده اید تا همه حقوق شهروندی که از آن ها در یک قرن اخیر محروم مانده اید را بستانید و مستبدان را عقب برانید.ر


ملت های ایرانی!ر


مسئله، احمدی نژاد و خامنه ای نیست و این گونه مسایل با ابطال انتخابات نیز حل نخواهد شد. باید مشکل را از ریشه حل کرد و ريشه همه این مصائب در نوع سیستم کنونی، ولایت مطلقه فقیه و قانون اساسی آن نهفته است و باید قانون اساسی، نوع حکومت و رابطه دولت با مردم را تغییر داد. برای نیل به این هدف، تداوم بی امان مبارزه ضروری است و نباید از پای نشست.ر
ما احزاب و سازمان های عضو کنگره‌ ملیت های ایران فدرال از همه خواست های دمکراتیک، آزادیخواهانه‌ و عدالت خواهانه‌ شما حمایت می کنیم و در مبارزه‌ برای این اهداف، در کنار شما هستیم.ر
امروز مردم ایران، متشکل از تمام ملیتها و پیروان مذاهب گوناگون واز اقشار و گروھاى مختلف سياسى ٬ اجتماعى و فرھنگى در این مرحله‌ حساس که‌ بار دیگر مورد تهاجم وحشیانه‌ رژیم قرار گرفته‌ است، بیش از پیش نیاز به‌ اتحاد و همبستگی دارد.ما بار دیگر ضمن حمایت از مبارزه‌ مردم سراسر کشور و محکوم کردن جنايات و کشتار بى رحمانه رژيم جمھورى اسلامى ، دست دوستی و همبستگی بسوی کلیه‌ نیروهای آزادیخواه و دمکراتیک در داخل و خارج کشور دراز کرده‌ و آنها را به‌ اتحاد و همکاری در راستای مبارزه‌ علیه‌ دیکتاتوری و سرکوب و استقرار یک نظام دمکراتیک و پلورال، فرا میخوانیم.ر


کنگره ملت های ایران فدرال
ر29 خرداد 1388

Friday, May 29, 2009

سیمین بهبهانی

کودک چو پسته می خندید

یک سیر پسته صد تومان!ر

نوشابه، بستنی . . . سرسام!ر

اندیشه کرد زن با خود
از زنده‌گی شدم خسته.ر
کودک روانه از پی بود،ر
نِق نِِق کنان که «من پسته»!ر
«پول از کجا بیارم من؟ »
زن ناله کرد آهسته.ر
##
کودک دوید در دکان،ر
پا یی فشرد و عَرّی زد.ر
گوشش گرفت دکان ‌دار:ر
«کو صاحبت، زبان بسته؟»
##
مادر کشیده دستش را:ر
«دیدی که آبرومان رفت؟»
کودک سری تکان می داد
دانسته یا ندانسته .ر
##
یک سیر پسته صد تومان!ر
نوشابه، بستنی . . . سرسام!ر
اندیشه کرد زن با خود،ر
از زنده‌گی شدم خسته.ر
##
دیروز گردوی تازه
دیده‌ست و چشم پوشیده‌ست.ر
هر روز چشم پوشی‌هاش
با روز پیش پیوسته... ر
##
کودک روانه از پی بود،ر
زن سوی او نگاه افکند
با دیده‌‌یی‌که خشمش را
باران اشک‌ها شسته.ر
##
ناگاه جیب کودک را
پُر دید ـ «وای دزدیدی؟»ر
کودک چو پسته می‌خندید،ر
با یک دهان پر از پسته.ر
انتشار از: وزنا

Wednesday, October 15, 2008

در آستانه آزمونی تاریخی

کانون فرهنگی- سیاسی خلق تورکمن ایران، بزودی وارد چهارمین دهه از حیات سیاسی خود میگردد. سه دهه پابرجائی یک سازمان سیاسی و ملی در مقابله با رژیمی که در جهل و جنایت در تاریخ ایران بی نظیر است، خود بازتاب عینی از اراده و تصمیم ملت تورکمن برای دستیابی به حقوق انسانی شهروندی و ملی و تن نسپردن به ستم ملی است!راگر جنبش تورکمنها در ایران، خود بعنوان عضو ارگانیک انقلاب ایران و بعداز چندین دهه مبارزه طلبی و غیر سازمانیافته، همزمان با آغاز انقلاب حضور پرقدرت خود را در این چرخش تاریخی بزرگ اعلام داشته بود، عنصر ذهن و اندیشه این جنبش نیز در قالب کانون فرهنگی- سیاسی همزمان با پیروزی انقلاب تولد خود را برای رهبری جنبش اعلام داشت بود!رعنصری که می توانست تحت نام و شکل دیگری نیز برای انجام این وظیفه تاریخی و بزرگ پای بمیدان مبارزه بگذارد. اما، باز همان مسیری را طی می نمود که کانون آنرا طی کرده بود. زیرا، جنبش تورکمنها در آن شرایط، تحت تأثیر استحاله ملی که در طول 57 سال از سلطنت پهلویها بر تمامی شئون فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ملت تورکمن وارد آمده بود، در آغاز احیای هویت ملی و بازیافت ملی خود قرار داشته و این جنبش عمدتا تحت تأثیر جنبش سراسری علیه رژیم شاه و بعنوان همزاد انقلاب در ایران تأثیرپذیر از روح کلی حاکم بر این انقلاب قرار داشته و عنصر اندیشه و ذهن نیز در آن تحت تأثیر جنبش سراسری و احزاب و سازمانهای سیاسی موجود در آندوره در ایران با تمامی محدودیت تاریخی دیدگاههای آنها از مقولات مربوط به دمکراسی و آزادی، جامعه مدنی و حقوق شهروندی و ملی ملتهای تحت ستم ملی قرار داشت!از طرف دیگر، در آندوره، عنصر ذهن تابع و دنباله رو عنصر "عین" بود که در برآورده شدن خواستهای سرکوب شده ملت تورکمن در دوره قبل انقلاب از حاکمان جدید و در بازپسگیری اراضی غصب شده ملت تورکمن از طرف درباریان و اعـوان و انصار رژیم گذشته و سپرده شدن اداره امور منطقه بدست خود ملت تورکمن تبلور یافته بود و عنصر "ذهن" بعنوان نماینده فکری و تابع این "عین" پای بمبدان کارزاری گذاشته بود که هیچ توشه ای از گذشته جنبش و هیچ تجربه ای در سیاستگذاری و سیاستمداری در سطح کشوری و منطقه ای بغیر از اتکاء به تجربه سیاسیون ناراضی و به بند کشیده شده خود در زمان شاه و تکیه بر علم اندک روشنفکران و دانشجویان سیاسی اندیش و سیاسی شده خود در زمان انقلاب نداشت!ربنابراین با توجه به تابعیت و دنباله روی عنصر "ذهن" از عنصر "عین" چه با کانون و ستاد و چه بدون آنها، برای مصادره اراضی از طرف روستائیان و شوراها، مقابله با انحصارطلبی حاکمیت برای اداره امور منطقه از طرف مردم تورکمن، شکل یابی طبقات، اقشار، اصناف و گروههای فرهنگی در تشکلهای مدنی خود در مقابله با استبداد جدید شکل میگرفت. عنصر ذهن در آندوره با دیدی پوپولیستی و عدالت جویانه در تلاش برای سازماندهی جنبش و هدایت آن در مسیری قابل کنترل و با تابعیت از "عین" خواستار تحقق خواست های مردم که نسبت به ظرفیت و توان واقعی حاکمیت جدید بسیار رادیکال و با دیدگاه بغایت ارتجاعی و دینی انحصارطلبانه آن در تضادی آشکار قرار داشت، بوده است.در آندوره تنها دو راه در مقابل "عنصر ذهن" باقی مانده بود. یکی تلاش برای تعدیل این "عین" که در آن خواست های ملی و ارضی و فرهنگی بهم گره خورده بودند، به یک حرکت جزئی و فرهنگی و کانالیزه کردن خواست های مردم در مجاری قانونی رژیم که در آن شرایط ارگانهای قانونی آن هنوز حتی بشکل امروزی آن نیز پای نگرفته بودند. یعنی در اصل کمک به حاکمیت جدید برای تسلط مستقیم بر ملت تورکمن و مشارکت در فروخورانیدن آمالها و آرزوهای سرکوب شده آن در قبل از انقلاب و تسلیم بلاشرط در مقابل آن!ردوم، آغاز حرکتی جدی و همه جانبه برای تحقق مستقلانه حداقل بخشی از خواست های ملی و اجتماعی و مطالبات مردم از انقلاب که با توجه به رادیکالیزیم موجود در آن زمان و با تبعیت عنصر "ذهن" از "عین" در آندوره، راه دوم در پیش گرفته شد!رمسلما، استراتژی دوم ریسکها و خطر مقابله فیزیکی با حاکمیت جدید را که در پی گسترش سریع سلطه مذهبی و استبدادی خود بر سراسر کشور بود، در بر داشت که برای اجتناب از آن می بایستی سلطه حاکمیت جدید بر منطقه از طرف "عنصر اندیشه و ذهن" در جنبش تورکمنها، حداقل بصورت ظاهری پذیرفته شده و استراتژی برپائی حکومتی محلی و یا ملی بدون مشارکت دادن نمایندگان ارگانهای منطقه ای رژیم، گام به گام در حین کسب امتیازاتی از حاکمیت جدید بنفع خواست های برحق و معقول جنبش نسبت به توان واقعی حاکمیت، بکنار گذلشته میشد. اتخاذ این استراتژی و گذار تدریجی کانون و ستاد به این سیاست، هرچند همراه با اشتباهاتی در تاکتیک و مقاومت در برابر خواست رادیکالیزه تر شدن جنبش از طرف سازمان چریکها و قدرت نمایی هرچه بیشتر این جریان مسلط بر عنصر ذهن بومی در مقابل حاکمیت جدید به حساب جنبش ملی و ارضی تورکمنها بوده است، اما از مضمونی درست و حردمندانه ای برخوردار بوده است که این تنها حاکمیت جدید بود که با توسل به انواع و اقسام توطئه ها و اقدامات ایضائی نمی خواست مجالی برای تحقق این استراتژی بدهد و طبق این سیاست خود بخش مهمی از رهبران کانون و ستاد را در حین مذاکره جهت یافتن معادله ای برای رعایت حقوق شهروندی و ملی مردم تورکمن و احترام به دستاوردهای انقلابی آن از یکسو و از سوی دیگر برای بیرون آمدن از فضای آغشته از نفرت و کینه نبرد "که بر که" حاکم بر منطقه، بنفع پذیرش آبرومندانه و در جهت تأمین بخشی از حقوق ملی ملت تورکمن از طرف حاکمیت جدید، به شیوه ای ناجوانمردانه و وحشیانه ربوده و به ترور رسانیده و متد سرکوبی تمام عیار در مقابل سیاست مذاکره و مسالمت و مدارا از طرف رهبران ملی تورکمن، در برابر جنبش تورکمنها و علیه بخشی از مردم ایران را در پیش گرفت!ردر تسریع این روند، مسلما حضور عنصر ذهن بیگانه در کنار "اندیشه و ذهن" بومی و ملی و در مناسباتی غلبه یافته بر آن بنام، "سازمان چریکهای فدائی"، بدون آنکه برای خود لوحی سفید از اخلاقیات و افتخارات و برای آن لوحی سیاه از خطاها و کاستی ها قائل شده و تمامی اشتباهات را تنها متوجه آن بکنیم، نقش خاص خود را همراه با تلاش در استحاله ملی- دمکراتیک در یک جنبش طبقاتی که تنها نتیجه آن عدول جنبش از مضمون ملی خود و محدود شدن دامنه پایگاه مردمی عنصر "ذهن" بومی و تضعیف آن در مقابل حاکمیت نبود، ایفاء نموده است! در کل میتوان گفت که در آندوره بدلیل همین وابستگی، سرنوشت جنبش ملی تورکمنها در تحلیل نهایی از طرف همین جریان مسلط بر آن در یک معامله سیاسی با حاکمیت نه در خود منطقه در مذاکره مستقیم با نمایندگان رژیم و نمایندگان ملت تورکمن بلکه در جائی دیگر و بصورت پنهانی از عنصر "ذهن" بومی، رقم خورده بود!اما، خطای تاکتیکی ما در راستای اجرای استراتژی درست و اصولی ما و وابستگی سیاسی و تشکیلاتی ما به جریان بیگانه، چیزی از مسئولیت سرکوب کننده نمی کاهد. زیرا، سرکوب شونده و سرکوب کننده از مسئولیت یکسانی برخوردار نیستند. هرچند که در تاریخ هیچگاه، فاتح به محاکمه کشیده نشده و تنها این مغلوب استکه همیشه مورد انتقاد و مشاتت ضعیفترین عنصر در میان هر ملتی که همیشه خواهان تسلیم بلاشرط در مقابل دشمن برای تأمین امنیت و منافع شخصی و کاذب خود که آنرا بالاتر از منافع ملی و دفاع از امنیت عمومی و حیثیت ملی میدانند، قرار میگیرد. این عناصر در جنبش تورکمنها با اتکاء به همین خطاهای تاکتیکی و موارد غیرقابل کنترلی که در جنبش ما اتفاق افتاده و در هر جنبشی نیز امر طبیعی و عادی در شرایط عدم تسلط کافی عناصر رهبری کننده بر کلیت جنبش تلقی میگردد، کمر به نفی نفس جنبش بسته و فتوا به فطرتا نابکار و گناهکار بودن عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها داده و در محکومیت کانون و در نزدیکی به فاتح امروزه به ماشین رأی جمع کنی آن در "انتخابات" مبدل شده اند!؟درحالیکه مسئله ما بالاتر و گسترده تر از خطاهای تاکتیکی بوده است که برای درک آن تیزبینی یک روانشناس اجتماعی و باریک بینی و ژرف نگری یک تحلیلگر عاری از پیشداوریها و بغض و کینه ها نسبت به پیشروان جامعه و محققی تاریخ که تاریخ را همچون واقعیت تاریخی ببیند و بشناسد و نه آنکه شرقی وار تاریخ را پهنه عمل اخلاقی پنداشته و به نام اخلاق یکی را بستاید و دیگری را بکوبد و فاتح را فطرتا مبرا از هر خطا و جنایتی بداند لازم است. متأسفانه این افراد فاقد تمامی این خصایل و از بینش علمی ژرف و از اندیشه فلسفی و سیاسی لازم برخوردار نیستند و نظر و اعمال آنها نمیتواند جای هیچگونه تأمل و بررسی در نزد عنصر "ذهن" داشته باشد!رعنصر "ذهن و اندیشه" سیاسی همانند یک ارگانیسم زنده اجتماعی تحت نام کانون در جنبش تورکمنها پروسه ای را از بدو انقلاب تا به امروز طی کرده استکه میتوان هر مرحله از آنرا بعنوان حلقه ای از مداومت و تکامل این پروسه مورد بررسی و ارزیابی از یک کلیت واحد قرار داد.ردر مرحله اول این پروسه، از بدو انقلاب از یکسو، مجبور به نبرد و مقابله با حاکمیتی گردید که سرمست از پیروزی سهل و آسان و سریع خود در ایران در اوهام برپائی "امپراطوری شیعه" در دنیای اسلام، خود را تابع هیچ عرف و قانون زمینی ندانسته و همانند تازیانه خدا بر گرده بندگان زمینی فرود آمده بود. از سوی دیگر، عنصر "ذهن و اندیشه" در جنبش تورکمنها، از همان آغاز تولد، بار عظیم جوابگوئی به نیازهای جنبش توده ای بزرگی در منطقه و راهبری و هدایت آنرا در مقابله با یک رژیم غیرعادی و بغایت حیله گر و بی همتا در خباثت و جنایت را بردوش باید می کشید. آغاز پروسه ای که دوران نوباوگی آنرا میتوان دوران چریکی و انقلابی گرایی در همگرائی و وابستگی به بزرگترین سازمان چریکی آندوره در ایران دانست که علیرغم کمبودهای اساسی و نقصانهای نظری و اشتباهات تاکتیکی، حائز بزرگترین دستاوردها در مبارزات ملت تورکمن و حامل بزرگترین تجربه برای جنبش سراسری با ایجاد سیستم شورائی برای اولین بار در تاریخ ایران و با برپائی جنبش مستقل بدون هیچگونه کمک خارجی و یا در ارتباط و مددگیری از آن بوده است!ردر این مرحله، رهبران ملی ملت تورکمن و کادرهای اصلی جنبش با ایستادگی بر سر آرمان خود با ملت خویش و با راه ندادن ذره ای تردید و تزلزل در مقابل پیشنهادات سخاوتمندانه نمایندگان رژیم و بزرگ زمینداران بومی و غیربومی بخود، به نسلهای مبارز آینده ملت خود آموختند که هیچگونه معامله و زد وبند بر سر منافع ملی ملت خود در جنبش جایز نبوده و پیگیری منافع حقیر فردی و گروهی در جنبش ملی تورکمنها از قبل محکوم به شکست و منافع ملی همان تابویی استکه حتی نمیتوان در مورد آن با نیروی بیگانه به مذاکره نشست. بدینسان آنها صحنه ای درخشان در وفاداری به آرمانها و به منافع ملی ملت خود، صداقت و شفافیت از خود بیادگار گذاشتند و به افتخار و الگوئی بزرگ برای ملت خود مبدل شدند!دوران نوجوانی پروسه تکاملی عنصر "ذهن و اندیشه" را اگر میتوان در استحاله تشکیلاتی و نظری در سازمانی که قصد "شکوفائی" ارتجاع و دیکتاتوری و قاتلین فرزندان ملت تورکمن در ایران و منطقه را داشت خلاصه کرد که دوری عنصر "ذهن" از عنصر "عین" را دربر داشت، اما بعنوان یک حلقه از این پروسه، فرصتی بود برای اندیشیدن عنصر "ذهن" بخود و نطفه بندی جدائی راه خود از عنصری بیگانه در جنبش تورکمنها برای همیشه و پله ای بود برای گذار به هویتی ملهم از "عین" و غلبه عنصر "ذهن" بر آن و از خود انگیختگی جنبش به خودآگاهی آن!راما، در دوران بلوغ عنصر "ذهن و اندیشه" در جنبش در جنبش ملی- دمکراتیک تورکمنها که دیگر از لابلای آنهمه حوادث، چون از سرگذرانیدن دو جنگ تحمیلی، اعدام ها و کشتارها، زندانها و آوارگیها و مهاجرت به دنیای غریب و بیگانه، به هویت ملی خود دست یافته بود، کاملا از لحاظ کیفی وارد مرحله دیگری گردیده بود. این عنصر دیگر با نگاهی دیگر و با بینشی کاملا نو به مضامین اصلی جنبش ملی و به اکناف و اطراف خود می نگریست. این عنصر دیگر از تلاش برای به حاکمیت رسانیدن نیروی بیگانه بنام "احزاب سراسری" و یا با تبدیل شدن به دانه گندمی در دولای سنگ آسیاب اختلافات درونی یک "جریان سراسری" با تمایل به این یا آن جناح از آن و نشر اختلافات آنها که هیچ ربطی به منافع ملی جنبش ملت تورکمن نداشت، در درون نیروی روشنفکری جنبش ملی و از رو در رو قرار دادن نیروی خودی برای تأمین منافع دیگران، دور شده خواهان اعلان هویت ملی خود بعنوان کلی که میخواست دیگر برای خود وجود داشته باشد، بود! دیگر عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها به نماینده فکری یک ملت که در اعماق تاریخ بشری ریشه داشته و در دوران باستان، قرون وسطی تا عصر جدید نقش کلیدی خود را در مشرق زمین ایفا نموده، تبدیل شده بود. اما این ملت دیگر نه تنها خود مبدل به یک جهان سومی پاره پاره شده مبدل گشته، بلکه به اسارت یک جهان سومی دیگر با فرهنگ، زبان و تاریخی جعلی و مادون تر از خود درآمده بود. دیگر عنصر "ذهن و اندیشه" و یا "اوبژه" در جنبش ملی تورکمنها نمیتوانست بپذیرد که "جنبش سراسری" و یا "احزاب سراسری" فاعل باشند و ما مفعول و یا به بیانی دیگر ما "سوژه" باشیم و آنها "اوبژه"، بلکه خواهان رابطه ای دو سویه و برابر با آن بود!رمتأسفانه در این عالیترین مرحله تکاملی عنصر "ذهن و اندیشه" در جنبش ملی تورکمنها و در این مقطع از تکامل تاریخی پروسه کانون، تعدادی از روشنفکران و حتی کسانی از بنیانگذاران کانون، نتوانستند به نسبت میزان استحاله خود در ملت حاکم بر ایران و بدلائل استحاله فکری خود در جریان مسلط بر جنبش تورکمنها تا آن زمان و بعلت وابستگی شدید تشکیلاتی و روحی به آن و یا بعضا بعلل کاسبکارانه برای دستیابی به کرسیهای تشکیلاتی برجای مانده از خروج دسته جمعی این "اوبژه" تکامل یافته تورکمن از ضعف تشکیلاتی و فکری و جریان مسلط بر جنبش، خود را با این مرحله تکاملی هماهنگ سازند و در همان دوران نوباوگی و نوجوانی عنصر "ذهن" و در مرحله ماقبل تکاملی این پروسه و دستیابی عنصر "ذهن" به استقلال اندیشه و عمل برجای ماندند!راما، انسانها ماهیتی ثابت و همیشگی ندارند که برحسب مقطعی از شکلگیری اعتقادان و بینش و یا منش و شخصیت بتوان برای یکبار برای همیشه آنها را تعریف کرد. بویژه در روزگار پرمتحول و متغیر و با تحکیم و تثبیت ایده استقلال در جنبش تورکمنها و رشد خودآگاهی و هویت ملی در میان اکثریت غالب روشنفکران و مبارزان تورکمن، پذیرفتنی نیست که تعریفی همیشگی از شخصیت کسی بتوان داده و این امیدواری را میتوان داشت که دیر یا زود آنها نیز از مفعول بودن برای نیرویی موهوم بنام "احزاب سراسری" بدر آیند و با پدید آوردن "جوهر" وجود خود برای خویش و برای ملت خود باشند!ر
********
بدین ترتیب در این مرحله متکاملی بود که عنصر "ذهن و اندیشه" در جنبش تورکمنها، اولین ضربه و انشعاب از احزاب به اصطلاح سراسری که چیزی بجز نام مستعاری برای جریانات فارس و تمرکزگرا نبوده است را در تاریخ بعداز انقلاب ایران در میان روشنفکران ملتهای تحت ستم ملی دیگر که بقا و هویت جنبش ملتهای خود را به عبث در همراهی و مسحیل شدن در این احزاب می دیدند، وارد آورد و بحق لقب "عامل تفرقه در جنبش سراسری" را از طرف "سازمان اکثریت" دریافت داشت!ربا آزاد شدن توان فکری سرکوب شده روشنفکران تورکمن در صفوف احزاب به اصطلاح سرتاسری و رهائی اندیشه از قالب یک ایدئولوژی که محصول هویت یابی ملی آنها تنها بعداز گذشت هشت سال از انقلاب بوده است و با جایگزین شدن روحیه اعتماد به نفس و استقلال اندیشی در مقابل وابستگی و خود کم بینی، این عنصر "ذهن" بود که توانست اولین برنامه خود برای تغییر "عین" و آلترناتیو پیشنهادی خود برای زیستن ملت تورکمن بنابه طبیعت خویش و برنامه پیشنهادی خود برای حل مسئله ملی در ایران و ساختار فدرالی دولت در آنرا ارائه بدهد. امری که در دوران وابستگی و استحاله جنبش ملی در عنصر بیگانه غیرممکن و محال بوده است. بدنبال این نقطه عطف در پروسه تکاملی عنصر "ذهن" و یا با این نوزائی و رنسانس در جنبش تورکمنها بود که شناسنامه جعلی جنبش طبقاتی- دهقانی و یا فرهنگی و ارضی به ملی- دمکراتیک تغییر و روح ایده استقلال بر تفکر و عمل روشنفکران تورکمن غلبه یافت. تا جائیکه امروزه حتی مخالفین سرسخت ایده استقلال در جنبش تورکمنها و منادیان وابستگی عنصر "ذهن" در آن به عنصر بیگانه نیز تحت تأثیر مبدل شدن این ایده به هویت اصلی جنبش که ریشه در منحصر بفردی هویت ملی ملت تورکمن و در عدم تشابه فرهنگ، زبان، آداب و سنن و در حق حاکمیت ملی آن بر سرنوشت خود در سرزمین خویش دارد، مجبورند نظریه وابستگی خود به نیرویی غیر و بیگانه و ضدیت خود با این ایده را در لفافه و زر ورق "استقلال" با احتیاط تمام مطرح بکنند و سطح خود را تا حد مبارزه با افرادیکه حامل این ایده هستند و نه با این ایده، پایئن آورده و "افتخار" داشتن مراوده و رابطه با عنصری از "مرکزیت" بدون پیرامون احزاب به اصطلاح سرتاسری را تنها در خانه دل و یا در میان قسم خورده ترین محافل موافق خود نگه بدارند؟

در ضرورت شناخت و پاسخگویی به مطالبات زمان

امروزه پروسه تکاملی عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها بنام کانون، بعداز سه دهه مبارزه با یک رژیم غیرعادی در جهان و با دشمنان هزارچهره و با دوستان نادان و با توأم ساختن تحقیق و پژوهش در اساسات مناسبات اجتماعی و اقتصادی مابین انسانها و قوانین حاکم در دیگر کشورها، با سیر و مشاهده و زندگی در بطن توتالیترترین کشورها، دمکراتیک ترین آنها، همراه با مبارزه ای نظری با حاملین ایدئولوژیهای سلطه گر و بنیانهای فکری طرفداران دربند نگه داشتن روشنفکران ملتهای تحت ستم و با فراگیری تجارب جنبشهای موفق در جهان، از کم خطاترین و پرتجربه ترین توان رهبری و نمایندگی منافع ملی ملت خود، نه تنها در داخل کشور بلکه در برابر مجامع بین المللی را نیز دارا است!راما، یک نیروی سیاسی جدی و پرتجربه برای رهبری فردا، گذشته خود را ارائه نداده بلکه به نشر ایده آلهای فردای خود در میان مردم که بر اساس تحلیل ژرف از اوضاع جدید و مطالبات آن تدوین و فرموله میگردند، می پردازد.ر
مطالبات اوضاع جدید!ر

در دوره ایکه کانون با نفی قائم به احزاب به اصطلاح سراسری برای جنبش تورکمنها، قائم به ذات بودن آنرا اعلام داشت، دنیا در وضعیت دوقطبی خود سیر میکرد و همه چیز در مقابله دو ایدئولوژی که هر دو ادعای تسخیر جهان را داشتند، خلاصه میگردید و استقلال از هر دوی این جبهه ها با اتهام وابستگی به جبهه ای دیگر از طرف هر دوی آنها تکفیر میگردید! در آن دوره هنوز روح دمکراسی شبح خود را بر سرتاسر جهان نگسترانیده بود و کسی حتی تصور سقوط شوروی و اینهمه تغییر بنیادین در جهان را نمیتوانست بخود راه بدهد و پیش بینی دنیای تک قطبی و گلوبالیزاسیون جهانی سیاست، اقتصاد و فرهنگ و کوچکتر شدن جهان با انقلاب انفورماتیک را بکند.ردر آندوره در منطقه، در افغانستان بجای نیروهای آمریکائی، نیروهای شوروی حضور داشتند و در خاورمیانه بجای تشنج و خونریزی امروزه، توازنی کمابیش پایدار ملهم از "صلح و وحشت" حاکم بر جهان برقرار بوده و عراق بجای اشغال آن از طرف آمریکا و متحدان آن، کلا در جبهه شوروی قرار داشت و آمریکا در آندوره برای ایران در آنسوی اقیانوس قرار داشت و به همسایه دیوار به دیوار آن تبدیل نشده بود. در آنزمان دیو تروریسم اسلامی از شیشه افغانستان بدست بن لادن، این عنصر تربیت یافته سازمان سیا، جهت مقابله با نیروهای شوروی و با ایدئولوژی کمونیستی آزاد نشده و بنیادگرایان اسلامی از الجزایر تا ایالت سین کیانگ چین برای ایجاد "کمربند امنیتی" برای ممانعت از پیشروی ایدئولوژی مارکسیستی، سازماندهی نشده بودند و آدامخوارانی بنام طالبان با کمک مالی عربستان و با تسلیحات و با ارتشی از پشتونهای تربیت یافته در پاکستان تحت حمایت مقامات امنیتی و سیاسی آمریکا و انگلیس به خلافت نشانیده نشده بودند! در آندوره هنوز جغرافیای سیاسی منطقه با فروپاشی شوروی تغییر نیافته و بخش شمالی سرزمین تورکمن و ملت آذری به کشور مستقل تبدیل و همسایه ایران نشده بودند!در ایران نیز با حیات خمینی، رژیم وی در آندوره با قساوت و شقاوت تمام و با استفاده از جنگ بعنوان یک "نعمت" برای توجیه ناکار آمدی و ناتوانی خود در حکومت داری ظاهرا در اوج قدرت بنظر میرسید و منافع قطبهای روحانیت شیعه به این حد از تضاد و مقابله تا حد تسویه حسابهای سیاسی و حتی فیزیکی نرسیده بود و ظاهرا روحانیتی یکدست بر ایران سلطنت میکرد. نیروهای امنیتی و نظامی رژیم هرگز همانند امروزه بهمراه سرکوب تمام عیار مردم با ورود به فعالیتهای اقتصادی و با برپائی مافیای تجاری و با فراهم آوردن بزرگترین پشتیبانی مالی برای خود در تسخیر تمامی اهرمهای سیاسی و حکومتی و بطریق اولی در تلاش برای برقراری اتوریته و حتی حاکمیت خود بر فراز روحانیت در حال کشمکش بر سر قدرت و ثروت، نبوده است! در آندوره مردم اکثریت شیعه مذهب ایران، بدلیل ساختار مرید و مرادی این مذهب، در کلیت پشتیبان ولایت فقیه و طرفدار حاکمیت دینی بر کشور بودند. لذا، امروزه با اقدامات شنیعانه، غارتگرانه و وقیحانه و با خفقان و استبداد دینی خود این روحانیت، مشروعیت اخلاقی و مذهبی این رژیم نیز محو و امروزه شاید مردم ایران را بتوان ضد مذهبترین مردم در خاورمیانه و حتی در دنیای اسلام دانست!ردر آندوره، چنبشهای زنان، جنبشهای ملی، دانشجوئی، کارگری و دیگر جنبشهای مدنی و جنبش تحریم "انتخابات" رژیم به این گسنردگی و با محتوای تعمیق یافته امروزی نبوده و بنابه آمار، بطور متوسط یک جنبش اعتراضی در هر ماه در ایران صورت میگیرد و جنبشهای ملی با خارج شدن از یک جنبش ملی- فرهنگی منطقه ای و فراروئیدن به جنبشی برای تغییر ساختار حکومتی تمرکزگرای تاریخی در ایران به یک نظام فدرال و دمکراتیک با حق مشارکت هریک از ملتها در اداره حکومت سراسری فدرال، حفظ تمرکزگرائی و سلطه یک ملت بر دیگر ملتهای تشکیل دهنده این کشور این کشور نه تنها به مشغله ذهنی رژیم تئوکراتیک حاکم بر آن، بلکه به مسئله اصلی تمامی پان ایرانیستها و شوونیستهای خارج از قدرت و حتی اپوزیسیون به اصطلاح چپ رژیم ایران که در آندوره به چیزی کمتر از "حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدائی برای ملل" راضی نبوده اند، مبدل شده است!در عرصه خارجی نیز رژیم اسلامی، بدلیل ماجراجوئی های هسته ای و مبدل شدن به بانک مرکزی تروریسم بین المللی و مخالفت با صلح خاورمیانه با ادعای محو اسرائیل از نقشه جهان و بدلیل نقض خشن و مستمر حقوق بشر و بی اعتنائی به تعهدات خود در قبال میثاق های بین المللی، تا این حد منزوی و مورد نفرت جهانیان قرار نگرفته و با تحریمهای متعدد بین المللی مواجه نشده بود!ردر زمان اعلان استقلال عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها، این امر تنها تظاهر بیرونی دگردیسی یک نیروی انقلابی و چپ به جریانی ملی- انقلابی بوده است. در آندوره عنصر "ذهن" هنوز به یک جریان ملی- دمکرات ارتقاء نیافته و با آغشتگی خود به دیدگاه رایج "ضد امپریالیستی" در آنزمان، در عرصه سیاست خارجی با تبعیت از این شعار، عملا و بدون آنکه خود آنرا بخواهد در کنار رژیمهای "ضد امپریالیستی" چون رژیم خمینی، قذافی، کیم ایل سونگ، شوروی و... قرار گرفته بود و با دیکتاتورترین رژیمهای جهان هرچند در خط و مش در ضدیت با آنها، اما با انگیزه انقلابیگری به ارث رسیده از تشکیلاتهای سابق و مسلط بر جنبش ملی تورکمنها در گذشته، عملا با آنها همسویی میکرد!زیرا، در آندوره، عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها در هیبت کانون، به فلسفه اساسی تمدن غرب که همانا اساس و بنیان آن تکیه بر انسان و یا اصالت بشر (اومانیسم) اساسا، پی نبرده بود و ما واقف نبودیم که در این مدرنیسم فلسفی، دیگر این انسان است که بعنوان موجود حاضر در زمان و مکان جانشین هستی مطلق بیرون از حدود و جهات و زمان و مکان شده و همه ارزشها با منافع آن و نه با حرام و حلال و یا گناه و ثواب و یا انقلابی و ضد انقلابی سنجیده میشود. هنگامیکه در اواخر سده نوزدهم "نیچه" فریاد برآورده بود که دیگر "خدا مرده است"، ما مقصود وی در تبدیل شدن "انسان" به خدا را در اواخر قرن بیستم نیز درک نکرده بودیم و مقوله بشر و هستی را همچون مسأله ای سیاسی می پنداشتیم که تمامی مشکلات آن در عمل سیاسی و نظام سیاسی ایدئولوژیکی ما گشوده خواهد شد!رما در آندوره فرقی مابین "تمدن غرب" و سابقه تاریخی آن و یا میان آن پدیده تاریخی که در اروپای غربی از رنسانس آغاز شده و "تمدن غرب" نام گرفت با تاریخ استعماری آن، یعنی مسأله دنیای صنعتی و غیرصنعتی و یا استعمار کننده و استعمار شونده که محصول جهش صنعتی اروپای غربی و رشد امپریالیستی آن است، قائل نبوده ایم. زیرا ما فلسفه ارسطو و افلاطون، کانت و آگوست کنت، اسپنسر و نیچه، ماکیاول و هگل و فیرباخ... را نه از خود آنها بلکه از مارکس و انگلس که چیزی بجز نفی مطلق تمامی اندیشه های فلسفی بشریت ماقبل خود آنها نیست، آموخته بودیم! بنابراین ما میخواستیم قبل از اینکه دنیا را بشناسیم با روح سرکش یک انسان شرقی آنرا تغییر بدهیم و یا در آرزوی تغییر آن لحظه شماری بکنیم و بی محابا با شعار "مرگ" بر آن را بدهیم!ردر دوره بنیانگذاری کانون و حتی در زمان پروسه تکاملی آن با اعلان استقلال جنبش ملی تورکمنها، ما با تغییر بنیادین جهان و با مقوله ای بنام دنیای تک قطبی و گلوبالیزاسیون سیاست، اقتصاد و فرهنگ و با انقلاب انفورماتیک عظیم آن مواجه نبوده و بعنوان یک جریان محلی در جامعه سنتی و طبیعی خود، بدون توجه به تأثیر شدید شرایط جهانی برای این جزیره کوچک و بسته خود و بدون تعریف آن بعنوان نقطه اتصال خاورمیانه و آسیای میانه و با عدم درک اهمیت استراتژیک و سوق الجیشی این سرزمین و اهمیت آن برای جهان، مبارزه و فعالیت میکردیم. اما با درک جدید که حاصل پروسه تکاملی عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها است، وارد شدن به دنیای سیاست جهانی بعنوان یکی از همبودهای انسانی در جهان و پا را فراتر گذاشتن از زیستگاه فکری طبیعی خود نه تنها مستلزم دگردیسی بزرگ سیاسی و علمی و تدوین هویت ملی خود بعنوان جزئی از این دریای مواج انسانی در عین همگرائی با آن است، بلکه در این میدان بزرگ، نام وشکل عنصر "ذهن" نیز معنای خاص خود را دارد و با هر نام و شکلی نمیتوان از طریق مجامع و افکار جهانی پذیرفته شد!رمخلص کلام، دامنه و عمق تغییرات جهانی، منطقه ای و داخلی از زمان بنیانگذاری کانون و از مقطع اعلام استقلال آن تا به امروز، آنقدر گسترده و عمیق استکه شمارش آنها در حوصله این مقال نمی گنجد. مهم برای ما، درک و شناخت آن و پاسخگوئی به مطالبات اوضاع جدید استکه خود نیاز تبعی این تغییرات دورانساز است!ر
در ارتقاء و تکامل کانون به حزب
در اوضاع جدید حاکم بر منطقه و ایران، دیگر جنبش تورکمنها نیز یک جنبش محلی و فرهنگی و یا ملی و منطقه ای نبوده و مضمون اصلی مبارزه آن تنها به رسمیت شناسانیدن حقوق ملی خود به حاکمیت مرکزی و دفاع از موجودیت ملی و حاکمیت خود بر سرزمین خویش محدود نشده، بلکه این جنبش همراه با خواست حاکمیت ملی خود بر تمامی سرزمین و سرنوشت خویش، خواهان تغییر سیستم حکومتی تمرکزگرای استبدادی مرکزی بر ایران و جایگزین ساختن آن با یک سیستم فدرالیستی دمکراتیک با حق شرکت متساوی الحقوق نمایندگان سیاسی خود در اداره امور کل مملکت است. در یک کلام، ملت تورکمن خواهان تغییر واحد جغرافیایی ایران به یک واحد ملی با عضویت داوطلبانه و برابر حقوق تمامی ملتهای تشکیل دهنده آن و ارتقای همبودهای انسانی متفاوت از لحاظ ملی به یک ملت مدرن، در عین داشتن حاکمیت ملی و ارضی بر سرزمینهای تاریخی و سنتی خود آنهاست!رایفای این نقش و پیشبرد این وظیفه بزرگ، در شکل کانون که زمانی صرفا جهت دفاع از دستاوردهای انقلابی مردم تورکمن در مقابله با یک حاکمیت انحصارطلب تئوکراتیک و برای احیای فرهنگ، زبان و ادبیات ملی ملت خود پایه گذاری شده و هرچند در پروسه تکاملی خود از شعبه محلی و منطقه ای یک سازمان به اصطلاح سراسری به یک نیروی ملی- منطقه ای مستقل فراروئیده است، نمی گنجد و ابزاری بزرگتر و کارآمدتر و متفاوت با این مضمون و وظیفه جدید مورد نیاز جنبش ما است. بنابراین شرایط جدید و وظایف مهم پیش رو که همانا تأثیرگذاری بر سیستم دولتی و سیاسی و در نهایت مشارکت برابر حقوق در قدرت سیاسی و کسب حاکمیت ملی در سرزمین خود است، از ما می طلبد که کانون به حزب سیاسی مدرن ارتقاء بیابد!رزیرا، تنها این حزب استکه بمثابه پایه دولت، دولتمردان آینده را در خود پرورش میدهد و در بزنگاه تاریخی، استعداد مبدل شدن به دولت را نسبت به یک سازمان، انجمن، باشگاه و لوبی، گروه و یا کانون را در خود دارد!در جنبش تورکمنها، همیشه یک خلاء تاریخی ناشی از عدم وجود یک حزب مستقل ملی، از جنبش استقلال طلبانه تورکمنها برهبری عثمان آخون تا به امروز وجود داشته است. اگر در آندوره عدم ایجاد یک حزب در میان تورکمنها را بتوانیم با عدم آشنایی و با عدم فراگیری مقوله ای بنام حزب و حزب مداری نه تنها در میان تورکمنها بلکه در آسیای میانه و خاورمیانه توضیح بدهیم، از سوی دیگر دلیل این امر را باید در قلت تعداد تحصیل کردگان و روشنفکران تورکمن جستجو کرد. در مرحله بعدی عدم توجه به این امر و با عدم درک ضرورت ایجاد یک حزب ملی را میتوان در بینش طبقاتی و عضویت روشنفکران تورکمن در یک حزب به اصطلاح سراسری بنام حزب توده، منطبق با بینش خود و عدم درک ضرورت ایجاد یک حزب ملی منطقه ای در میان آنها دانست. تداوم همین دیدگاه در میان نسل سوم از مبارزان تورکمن در بحبوبه انقلاب باز دلیل اصلی عدم پای گیری یک حزب ملی در میان تورکمنها و پابرجائی این خلاء تاریخی در مبارزات ما بوده است.راما، امروزه همه این دلایل، از یکسو با استقلال جنبش تورکمنها از احزاب به اصطلاح سرتاسری و درک ضرورت ایده استقلال در میان اکثریت قریب به اتفاق مبارزین و روشنفکران تورکمن و از سوی دیگر با رشد میزان تحصیل کردگان و روشنفکران تورکمن در دهه 50 که بخش مهمی از آنها، جنبش ملت خود را در بحبوبه انقلاب رهبری کرده و با نشر افکار مترقی و اندیشه سیاسی و ارتقاء خواستهای ملی، سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ملت خود، فصل نوینی در جنبش ملی- دمکراتیک آن گشودند. امروزه با روی آوری هرچه بیشتر جوانان به امر کسب تحصیل و معرفت علمی، اجتماعی، فنی و فرهنگی، علیرغم عملکرد تبعیض شدید ملی در راهیابی فرزندان تورکمن به مدارس عالی، با تلاشی مضاعف به مراکز آموزش عالی در داخل و خارج از کشور راه می یابند. تا جائیکه اکنون در هر خانواده تورکمن، حداقل یک فارغ التحصیل مدارس متوسطه، آموزشگاهی، دانشگاهی و یا بالاتر از لیسانس از دانشگاههای ایران و حتی بهترین دانشکده ها و دانشگاههای اروپایی و آمریکایی وجود دارد. مضاف براین عده ای از مهاجرین نسل چهارم تورکمن، نه تنها خود مدارج عالی تحصیلی را در اروپا، شوروی سابق طی کرده اند، بلکه بسیاری از فرزندان این دسته از مهاجرین در معتبرترین مراکز آموزش عالی جهانی از استرالیا تا اروپا و از آمریکا تا کانادا مشغول تحصیل اند و یا فارغ التحصیل شده اند. و بدون اغراق میتوان ادعا کرد که تورکمنها در تورکمنستان جنوبی به نسبت جمعیت خود، بیشترین تحصیل کرده ها را در میان ملتهای دیگر ایران دارند!رمسلما، جامعه ای تحصیل کرده و روشنفکر، علیرغم تمامی سرکوبی ها و انسداد حیات سیاسی و مدنی خود، خواهان تغییر و اصلاح وضعیت سیاسی و اجتماعی خود و رعایت شأن انسانی و حقوق ملی خود از طرف دیگران میباشد که این امر از طریق نمایندگان سیاسی این جامعه، در هیبت یک حزب می باید پیش برده شود. این قشر عظیم تحصیل کردگان و روشنفکران در عرصه های گوناگون، عناصر اصلی تأثیرگذار بر خصلت علمی و معرفتی یک حزب ملی مدرت هستند که خود نیز با پرورش سیاسی در آن، در یک چرخش سیاسی تعیین کننده در ایران، دولتمردان ملت خود چه در جمهوری فدرال تورکمنستان جنوبی و چه در حکومت فدرال مرکزی آینده خواهند بود!ربنابراین زمینه عینی و ذهنی ایجاد یک حزب ملی در جنبش ملی تورکمنها، مدتهاست که برای اقدام روشنفکران و مبارزین تورکمن جهت ارتقای کانون، بعنوان مداومت تاریخی جریان مبارزاتی ما به یک حزب ملی و مستقل فراهم آمده است. اما، کسانیکه به روند تکاملی عنصر "ذهن" در قالب کانون بعنوان یک پروسه اعتقاد نداشته و به آن بصورت روندی مقطعی و جدا از یکدیگر و نامربوط با هم نگریسته و به نفی و بنیانکنی سابقه و گذشته کانون بعنوان بخشی از تاریخ خود پرداخته اند، در اصل، تجربه، میراث و تاریخ را شئی می پندارند جدا از امروز ما و مرده ریگی میدانند که تنها همانند تکه ای از یک کوزه شکسته قدیمی که بدرد باستانشناسان و تاریخ شناسان میخورد و عتیقه ای میدانند که به کار تزئین رف موزه ها می آید و تاریخ خود را تابوتی میدانند که برای سرازیر شدن به گور! گذاشته و تجربه در اصل سکوئی است برای پرش به مرحله ای بالاتر و مداومت و ادامه یک جریان همه جانبه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و مربوط به امروز ما است که حال و آینده را بهم مربوط میسازد و کسانیکه به نفی و ریشه کنی آن میپردازند، در اصل کودکانی هستند که هر چیزی را باید از نو بیاموزند و تاریخ خود را از نو شروع کنند!روضعیت بحرانی بی سابقه و وخیم رژیم حاکم بر ایران نیز همانگونه که در فوق بدان اشاره رفت، خود بر ضرورت اقدام تاریخی و عاجل ما در ارتقای کانون به یک حزب ملی دوچندان افزوده است. زیرا، این رژیم شوونیستی- مذهبی، هیچگاه همانند امروز در تنگنای شدید بحران داخلی و خارجی نبوده است. در عرصه داخلی این رژیم درگیر با یک بحران غیرقابل علاج اقتصادی، اجتماعی و سرریز شدن آخرین قطرات مشروعیت اخلاقی و ایدئولوژی دینی خود، تعمیق جنبشهای مدنی برای آزادی و دمکراسی و هدفمند شدن آنها علیه بنیان رژیم، بیداری ایده سکولاریسم در تمامی سطوح روشنفکری جامعه و حتی در میان بخشی از روحانیت شیعه، تشدید هرچه بیشتر تضاد درونی مافیای روحانیت حاکم بر سر تقسیم قدرت و ثروت و سرایت کامل آن بر کل بدنه رژیم و بسته شدن مدار کامل جناح بندیهای آن براساس میزان سهم بری هرچه بیشتر از رانت نفتی و... دست و پا میزند. تا جائیکه امروزه نه حکومت کننده میتواند به سیاق سابق به حاکمیت خود ادامه بدهد و نه حکومت شونده تحمل شیوه حکومتی موجود را دارد!ردر عرصه خارجی نیز بحران آفرینی و ماجراجوئی های اتمی رژیم تا به این اندازه نتایج خود را برای بقای رژیم همانند امروز، آشکار نساخته و آنرا بر سر دو راهی پذیرش اراده جهانی و یا سرکشی و شورش در مقابل آن قرار نداده بود. تحریمهای جهانی مرحله به مرحله به اجرا در میآیند و علیرغم رجزخوانی های رژیم در بی تأثیری آن، عملا نتایج فلج کننده خود را بر اقتصاد و مبادلات مالی و تجاری آن برجای میگذارند. آمریکا دیگر برای رژیم کشوری در آنسوی اقیانوس نبوده و حلقه محاصره اینکشور را هرچه بیشتر تنگتر و تنگتر میسازد. اسرائیل متفق استرتژیک آمریکا هیچگاه از بدو تأسیس موجودیت خود را تا این اندازه در خطر ندیده است. این کشور این خطر را مستقیما از جانب رژیم ایران میداند که با ادعای جنون آمیز "محو اسرائیل از نقشه جهان" و با تلاش برای دستیابی به سلاحهای کشتار جمعی، نگرانی اسرائیل را به واقعیتی هولناک تبدیل میسازد! بهمین دلیل امکان حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، برای بازداشتن رژیم آن که از بدو انقلاب در پی تبدیل شدن به بزرگترین قدرت منطقه خاورمیانه و بویژه در حوزه خلیج که هفتاد درصد جمعیت آن شیعه مذهب هستند و برپائی "امپراطوری شیعه" در این منطقه از طریق تقویت مالی و تسلیحاتی بنیادگرایان آدمخوار از نوع خود در این مناطق است، همچنان در دستور کار آنها قرار دارد! مگر اینکه رژیم ایران برای معامله ای بزرگ با آنها بر سر میز مذاکره بنشیند که آن نیز معنایی بجز خودکشی سیاسی و ایدئولوژیکی برای رژیم ندارد.ربنابراین، رژیم ایران با توجه به وضعیت بحرانی بیسابقه خود در داخل و خارج و بویژه انزوایی که در جهت تکرار انزوای بین المللی رژیم صدام، در قبل از اشغال نظامی اینکشور به پیش میرود، آبستن حوادثی بزرگ و سرنوشت ساز در آینده نزدیک است. ایران اکنون حادثه ای بزرگ را در رحم خود میپروراند که سزارین یا تولد این مولود، میتواند سرنوشت تمامی ملتها در این کشور را در جهت دلخواه و یا نامطلوب، تغییر بنیادین بدهد!آیا، عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها با تمامی پیش بینی ها و سیاستگذاریهای خود برای این چرخش تاریخی بزرگ، با تحلیل واقعی از نیروهای خود و با توجه به پراکندگی امروز، می تواند ملت خود را از طوفان بزرگ سیاسی به ساحل امن و آسوده ای هدایت بکند؟ مسلما این امر بدون اتحاد و تشکل نیروهای مبارز سیاسی تورکمنی در یک وسیله کارآمد بزرگ، یعنی در یک حزب ملی مستقل مقدور نخواهد بود و در صورت قصور از این امر نیز، کسی بغیر از ما در پیشگاه تاریخ مقصر نخواهد بود!رقلت و پراکندگی جمعیت ما در سرزمینی پهناور از مرزهای افغانستان تا دریای خزر و تأثیر اقدامات ضدملی رژیم اسلامی در تغییر بافت ملی ملت تورکمن به بافتی قبیله ای- طایفه ای از طریق برگزاری "انتخابات" ادواری خود، از جمله زمینه های دیگری استکه ضرورت تشکیل یک حزب واحد و ملی، برای برانگیختن اراده واحد ملی ملتمان جهت اقدامی ملی بعنوان یک ملت را دوچندان میسازد!ردر خاتمه اشاره به این نکته ضروریست که نام و یا نامگذاری کانون هیچگاه با محتوای فعالیت، خط مشی و برنامه آن مطابقت نداشته است. بخشی از مبارزین و روشنفکران تورکمن که بالاجبار به خارج از کشور مهاجرت کرده اند، بعضا خودبخود در ارتباط با دنیای خارج و با احزاب و نیروهای تأثیرگذار بر حیات سیاسی کشور خود و مجامع جهانی قرار گرفتند. اما، برای بهره برداری مفید از این ارتباطات و تبلیغ و ترویج خواستهای ملی خود در میان آنها و تأمین حمایت و پشتیبانی جهانی از مبارزات یک اقلیت ملی و مذهبی تحت ستم، همیشه با مشکل بیگانگی نام تشکیلاتی خود برای آنها مواجه شده اند که خود اولین مانع در برقراری همبستگی بین المللی در مبارزه ملی بوده است!رزیرا، نامگذاری کانون، با توجه به میزان استحاله ما در تنها فرهنگ و زبان حاکم در ایران اوایل انقلاب و با توجه به درجه آگاهی ما به هویت ملی خود که با میزان امروزی آن فاصله ها داشته است، علیرغم محتوا و انگیزه ایجاد کانون، این نامگذاری بزبان فارسی صورت گرفت. زبانی که نه تنها با غنای لغوی و بافت زبانی پیشرفته زبان التصاقی تورکی قابل قیاس نیست، بلکه بعنوان یک زبان "بسته و طبیعی"، هیچگاه توانایی جذب و بکارگیری مضامین سیاسی، ادبی، فلسفی، فرهنگی و اجتماعی زبانهای جانگیری چون آلمانی، فرانسوی و انگلیسی که زبان فلسفه و ادبیات دوران مدرنیته هستند را نداشته است. نامگذاری یک جریان سیاسی بزبان فارسی، مسلما در اولین برخورد با زبانهای جانگیر، عجز و ناتوانی خود در بیان محتوا و مضمون خویش را فورا آشکار میسازد. اصولا در دنیای مدرن و ادبیات سیاسی تکامل یافته و در عرف بین المللی به یک جریان سیاسی که اجتماعی از انسانها، حول نقطه نظرات مشترک اجتماعی، اقتصادی، جهانبینی برای تأثیرگذاری بر زندگی دولتی و سیاسی و در نهایت برای کسب قدرت، تشکیل میدهند، نام حزب و یا "پارتی" اطلاق میگردد و سازمان، انجمن، گروه، کلوب، صنف و حتی طبقه، بخودی خود از بار سیاسی برخوردار نبوده و تنها گروهبندیهایی انتفاعی یا غیرانتفاعی، صنفی و یا برای اجتماعی که برای موضوئیت خاص و موقتی و عمدتا غیرسیاسی تشکیل میگردند، اطلاق میشوند!ربنابراین، ما در ترجمه کانون در این جوامع و در مقابل احزاب مدرن اروپائی گاهی آنرا بصورت "اورگانیزاشین" و یا "فرآین" و یا با کلمه ای نامفهومتر و بصورت نعل به نعل بنام "سنتر" و... ترجمه کرده ایم که هیچکدام از آنها مفهوم حقیقی و واقعی آنرا نمی رسانند!رمسلما در دنیایی که تبلیغات نقش اساسی را در آن ایفاء میکند، نام نامناسب و نامربوط به محتوا، در شنونده، تأثیر روانی مثبت و مأنوسی برجای نمیگذارد و جریان سیاسی دارنده نام غیرمتناسب با محتوا و اهداف معین سیاسی و اجتماعی خود از همان آغاز با واکنش ناخوش آیندی از طرف احزاب مدرن اروپائی مواجه میگردد که میتوان در محتوای برنامه و سیاستهای آن برای همکاری مطالعه و تحقیق کرد!رپیشوند "خلق" به کلمه تورکمن در آخر نام کانون، بعنوان یک کلمه عربی و با بار دینی بمعنای "خلایق"، "خلق شده" که از طرف نیروهای "شیعه چپ" چون "سازمان مجاهدین خلق"، "سازمان چریکهای فدائی خلق" و "حزب خلق مسلمان" و... برای ترسیم تمایز خود با نیروهای "شیعه راست" که آنها نیز با بکارگیری کلماتی چون "امت"، "ملت"، "توده" سعی در بیان تمایز خود با طرف مقابل را دارند، ملهم از بینش طبقاتی و چپ ما در آندوره وارد نام کانون شده است. بدون آنکه هیچگونه رابطه ای با لائیک بودن مضمون و محتوی خط و مشی کانون داشته و یا با تکامل اتنیکی ملت ما به ملت یا ناسیون و یا متناسب با روح ملی گرایانه جنبش تورکمنها باشد! بنابراین همزمان با ارتقای کیفی کانون به یک حزب ملی، باید نام آن نیز منطبق با محتوای ملی گرایانه، استقلال طلبانه و دمکراتیک آن، تغییر بیابد!رکانون از بدو اعلام استقلال خود به نامتناسب بودن شکل و محتوی خود و بطریق اولی با مضمون جنبش ملی- دمکراتیک ملت تورکمن واقف بوده است. اما، رهبری و کادرهای کانون با احساس تعهد ملی و امانتداری سیاسی و با احساس مسئولیت به اهداف عدالت جویانه رهبران ملی خود و با الهام از سرشت دمکراتیک جنبش تورکمنها، هرگز بخود اجازه ندادند که این را بدون مراجعه به آرای عمومی و خردجمعی مبارزین و روشنفکران تورکمن تا هنگام ارتقای آن به پله ای بالاتر، بطور یکجانبه و غیردمکراتیک، بتنهائی تغییر بدهند! از اینرو ما این نام را همانند نمادی از گذشته در مجموع پرافتخار جنبش ملی- دمکراتیک و مظهر مبارزه خود با شوونیسم حاکم برای رهائی ملی پنداشته و از همان لحظه بنیانگذاری کانون تا به امروز در همین قالب فعالیت و مبارزه خود را ادامه داده ایم. در عین حال از قهرمانان ملی خود و از تجارب جنبشهای رهائی بخش ملی موفق در جهان و از تاریخ مدرنیسم، آموخته ایم که هیچ چیزی بغیر از منافع ملی ملتمان نمی تواند برای ما تابو و مقدس باشد و تقدس و بزرگی، هستی و مداومت، در تغییر، دگردیسی و رفرم در محتوا و شکل نهفته است!ربا توجه به تمامی تفاصیل فوق، ارتقای کانون به یک حزب ملی و تغییر نام آن مطابق به مضمون اصلی جنبش ملی- دمکراتیک تورکمن و در انطباق با وظایف اصلی این حزب، در این مرحله از پروسه مبارزه کانون را کاملا ضروری و یک اقدام تاریخی برای رفع خلاء موجود در جنبش و نیاز اصلی آن در راستای کسب حاکمیت ملی خود و در تحدید و تقسیم قدرت مرکزی سنتی و شوونیستی در ایران مابین جمهوریهای فدرال و متساوی الحقوق ایران میدانیم! جهت جامه عمل پوشانیدن هرچه بهتر به یک هدف جمعی و بر یک وظیف ملی، مسلما بکارگیری خرد و توان جمعی از ضروریات آن است. از اینرو ما از تمامی افرادیکه قلبشان برای ملتشان می تپد و بویژه از کسانیکه تاکنون در خارج از کشور با جدائی تشکیلاتی از کانون خود را گروه و یا جمعی دیگر نامگذاری کرده اند، اما تاکنون کانون آنها را نیز جزئی از خود و خود را نیز از آن آنها میداند، دعوت بعمل می آوریم که در این امر تاریخی مشارکت فعال داشته و برای تأسیس اولین حزب ملی در تاریخ ملت تورکمن، بعنوان مؤسسین آن به کانون بپیوندند تا همه با هم بتوانیم برای هدفی واحد و ملی با ارتقای کانون به یک حزب ملی بعنوان مداومت سابقه سی سال از مبارزه و فعالیت خود، وظیفه کانون را خاتمه یافته و تولد نیرویی جدید از بطن آنرا اعلام بداریم. نگاه مدرن به تاریخ گذشته به ما می آموزد که ارتقاء جریانی به مرحله ای عالیتر و برتر بالذاته یک باززائی است و هر باززائی نیز تجدید حیات در زمان حال است!رما برای گذار به این حال و برای این باززائی کانون، باید مکانیزمی را بیابیم که انتقال گذشته، تاریخ و سنت مبارزاتی ما به حزب ملی جدید نه بصورت مکانیکی بلکه بصورت منطقی و ارگانیک انجام پذیرد. در غیر اینصورت گذار ما رها ساختن بخشی از تاریخ مبارزاتی ملتمان، مائده ای آسمانی برای کسانیکه در گذشته بدون آنکه رابطه ای مثبت با کانون داشته باشند و یا نقشی کوچک در غنای امروزی این عنصر "ذهن" در جنبش تورکمنها راشته باشند و یا جمله ای در دفاع از هستی و حیثیت جنبش نوشته و یا بر زبان آورده باشند و یا حاضر باشند که یکروز از زندگی بنیانگذاران و کادرهای اصلی کانون را داشته باشند و یا صادقانه و شجاعانه خطاهای کانون در گذشته را در مقابل مردم و روشنفکران تورکمن بعهده بگیرند و یا اصولا بدانند که این خطاها و یا افتخارات کانون در چه بوده است، خواهد بود. و آنها در بکارگیری این نام تاریخی و بزرگ در جهت مطامع شخصی و حقیر خود، بدون ذره ای احساس مسئولیت و وجدان سیاسی و انسانی در قبال خونهای ریخته شده صدها نفر از بهترین فرزندان ملت تورکمن در صف کانون، برای بده بستان سیاسی و ایجاد شخصیتی کاذب و جعلی برای خود در برابر دیگر نیروهای اپوزیسیون رژیم حاکم ابائی بخود راه نخواهند داد و حتی علم ساختن آن در مقابل حزب ملی جدید بعنوان مداومت کانون نیر تردیدی بخود راه نخواهند داد. و ما فردا شاهد آلوده شدن حاصل یک عمر و تلاش خود بدست هر شیاد سیاسی در هر کوچه و برزن سیاست خواهیم بود!راما، حزب چیست و ما چگونه حزبی را برای پیشبرد جنبش ملی- دمکراتیک ملت تورکمن باید ایجاد بکنیم، مبحثی است جداگانه که ما در مباحث بعدی این نوشتار بدان به این امید که تمامی دوستان در آن شرکت مؤثر خواهند داشت، خواهیم پرداخت.ر

حزب و چگونگی یک حزب ملی:ر

تاریخ احزاب هر چند به دوران رم قدیم مربوط میشود، اما تکامل آن بعنوان یک ارگان سیاسی بصورت امروزی به سده های هیجده و نوزدهم میلادی و در ارتباط ارگانیک با تلاش متفکران اروپائی برای تدوین و اندیشه فلسفه دولت ر– ملتهای مدرن برمیگردد.ردر یونان باستان، نظام اجتماعی و سیاسی یک چیز پنداشته شده و فیلسوفان آندوره، چون ارسطو انسان را موجودی سیاسی تعریف کرده و هنوز در اندیشه یونانی فرقی بین، "جامعه سیاسی" و" جامعه مدنی" قائل نبوده و این هر دو یکی پنداشته میشد. در آندوره فلاسفه بزرگترین مقام انسانس را زیستن در شهر در زیر نظارت نظم اجتماعی – سیاسی دانسته و ارسطو، انسانهایی را که در خارج از این نظم شهری زندگی میکردند، " یا خدا یا حیوان" تلقی کرده و وظیفه فیلسوف را طرح ریزی " بهترین نظام سیاسی – اجتماعی" میدانست در رم باستان نیز شهروندی مردم و حق شرکت در نظام سیاسی و "دمکراسی" آن همچنان عالیترین مرتبه کمال انسانی و حتی خدایان ردمی را نیز خدمتگذاران آرمان سروری رم" میدانستند!ردر مقابل این اندیشه انسان مدارانه تفکر و اندیشه هستی مدارانه شرق قرار دارد که وجود ذات انسان در جهان را حاصل حضور وی در جهان و در پیشگاه خدایان یا خدا دانسته و برخلاف تفکر یونانی – رومی هدف زندگی انسانی را نه " دیدار" این عالم بلکه " دیدار" عالم دیگری میداند و جای هیچگونه تفکری در باره زندگی خود و خارج از معیشت الهی" برای آن قائل نیست و " احزاب" نیز مانند مقولات این جهانی، نمیتوانند در این بینش و در این ر" شرق" جائی و یا معنائی داشته باشند!ربنابراین در یونان و روم باستان " احزاب" همان گروههای فکری هستند که با تبعیت از تفکر فیلسوفی که مدعی ارائه " بهترین نظام سیاسی – اجتماعی" و جهان را حاصل حضور انسان در " مدینه" polis وزیستن در آن میداند، برای شرکت و نظارت بر " نظم سیاسی – اجتماعی" و تامین " سروری رم و آتن" فعالیت میکنند.ربدون آنکه به بزرگان و به ساکنان بیرون از شهرها polis حق برخورداری از " افتخار" عضویت در دولتشهرها و در گروههای فکری و آرمانی و حتی برخورداری از حقوق سیاسی خود را به آنها قائل باشند. زیرا، آنها بیرون از مقام انسانی قرار گرفته بودند!ربا ظهور مسیحیت که یک خدای یهودی تبار است، اروپا را تا اواخر قرن چهارده به سیطره مطلق خود در میاورد و خدا ناباوری فیلسوفانه را به سختی کیفر میدهد، انجماد فکری و هستی باوری و تسلیم محض در مقابل آن در این قاره نیز آغاز میگردد. تمامی دستاورد و اندیشه بشری تا آنموقعه و از جمله " احزاب" که نماد تلاش برای سعادت زمینی و دولت آرمانی است، با تمامی نیرو مورد سرکوب قرار میگیرند و روح قوی اخلاقی و سیاسی فلاسفه یونان و روم مبدل به روح دینی و آن جهانی میگردد!ربا آغاز رنسانس و رشد " اومانیسم" و چیرگی دوباره آرمانهای اخلاقی و سیاسی که نتیجه در خود فرد بردن مسیحیت از طرف یونانیت است، مسئله دولت ایده آل و نظام آرمانی اجتماعی به یکی از بعدهای اساسی تفکر اروپائی مبدل میشود و جهت تحقق آن، گروهها و احزاب سیاسی و فلسفی در شکل و محتوائی جدید، پایه های ذهنی چنین جامعه آرمانی را که بعدها موضوع مبارزه احزاب میگردد، اثر کلاسیک تامس مور بنام " آرمانشهر" استکه بعنوان یک مسیحی سر سخت بر اساس فلسفه افلاطون بوجود میاورد. اساس این جامعه آرمانی دولت توتالیتری استکه بر تمامی جنبه های زندگی اجتماعی تسلط دارد که حتی کلیسا نیز در آن بخدمت دولت در میاید! اما، بنیان جهان بینی سیاسی جدید آن را " ماکیاول" در اوایل سده شانزدهم با کتاب معروف خود بنام " شهریار" میافکند که فارغ از اخلاق مسیحی و از نظارت کلیسا آزاد است که بر اساس جدائی دین از دولت بنا میگردد!راز آن پس اندیشه سیاسی و گروهبندیهای سیاسی به یکی از محورهای اصلی حرکتی مبدل میشود که تمدن و فرهنگ سیاسی اروپائی با نیرو و شتابی عظیم آنرا دنبال میکند و فلاسفه و جامعه شناسان آن اسطوره عقلی " قرارداد اجتماعی" را بعنوان بنیان نظری دولت مدرن پی میریزند که خود به مضمون مبارزه آندوره مبدل میگردد و از راه این بسط این اندیشه اجتماعی – سیاسی بزرگ از طریق احزاب جدید تلاطم های عظیم سیاسی در اروپا آغاز میگردد.تکامل احزاب بصورت تشکیلاتهای امروزی به پایان سده هیجدهم و آغاز سده دهه نود میلادی باز میگردد که تحت تأثیر احزاب سیاسی در انگلیس چون، Toris و WHiGS که سیاست معینی را برای وادار ساختن سلطنت از قدرت سیاسی ، از طریق لگالیسم ( قانونی) دنبال میکردند، آغاز میگردد. احزاب لیبرال در ایندوره بعنوان حاملین اندیشه سیاسی جدید در غرب که برمبنای طرح متافیزیک دولت ( اصل عقلی و ابدی دولت) در قالب "قرارداد اجتماعی"، به نفی استبداد سلطنتی و کلیسائی می پردازند و با طرح ریزی " قانون اساسی" غایت نظام سیاسی را فرمولبندی کرده و بر مبنای این طرح استکه نظام اجتماعی و سیاسی بورژوائی بقول آدام اسمیت، به سوی " جمهوریت بازرگانی جهانی" به پیش میرود و پرلمانتاریسم و پلورالیسم سیاسی درشکل تعدد احزاب، اساس این دولتهای نوین را در اروپا تشکیل میدهند!تحولات حزبی و تکامل ساختار درونی احزاب، بعد از جنگهای استقلال طلبانه آمریکا، شدت خاصی بخود گرفته و با انقلاب فرانسه آرمانهای اومانیستی فرموله شده بر مبنای انسان باوری و انسان مدارانه به مضمون اصلی برنامه های احزاب تبدیل میگردند، بدین سان، همراه با تلاطمهای درونی جامعه و رشد جهان بینی فلسفی و علمی مدرن و نظام اقتصادی بورژوائی، احزاب نظامهای سیاسی را در اروپا زیرو رو میکنند و دولتهای مدرن لیبرالی را بوجود میأورند.رنیمه دوم قرن نوزده را میتوان سرآغاز وابستگی حیات دولت و جامعه به احزاب و بر عهده گرفتن نقش اصلی در جامعه از طرف احزاب اروپائی دانست. در ایندوره بدنبال تدوین نهائی ایدئولوژیهای گوناگون که همگی کمال رستگاری را در همین جهان مادی، برخلاف اندیشه های رایج در شرق که انرا در سیر عالم درون و در ورای این جهان میدانند، جستجو میکنند، احزابی برای پیاده ساختن نظام اجتماعی – سیاسی مورد نظر خود، بصورت محدود کردن دولت بسود فردیت ( لیبرالیسم ) و یا بصورت افراطی آن یعنی آنارشیسم با نفی مطلق دولت و یا با خواست مطلق کردن دولت در قالب فاشیسم و یا با مطلق سازی دولت در عمل و نفی نظری آن در ایدئولوژی خود چون احزاب کمونیستی و با ادعای تغییر سیستم اجتماعی – سیاسی موجود در آندوره در جهان، بمیدان میایند که محور مبارزه همگی آنها دولت و حل مسئله قدرت بنفع خواستگاه اجتماعی خود است!ربالاخره در پایان ایندوره استکه تعریف مدرن حزب بعنوان، "اجتماعی از انسانها حول نقطه نظرات مشترک اجتماعی، اقتصادی، جهان بینی برای تأثیرگذاری در زندگی دولتی و سیاسی و در نهایت برای کسب قدرت سیاسی شکل میگیرد!(1)ربر اساس این تعریف هدف یک حزب و یا احزاب خویشاوند (احزاب ائتلافی)، بدست آوردن اکثریت آراء و کسب قدرت در جوامع اروپائی اعلام میگردد که رقبای دیگر و یا احزاب ائتلافی که حداکثر آراء را کسب نمیکنند و در پارلمان در اقلیت قرار میگیرند، حزب و یا احزاب اپوزیسیون نامیده میشوند. این جابجائی قدرت سیاسی بین احزاب ائتلافی صاحب اکثریت آراء و اپوزیسیون پییش درآمد تدوین قوانین مدرن و بویژه قوانین اساسی امروزی کشورهای اروپائی نیز شده است ودر دمکراسی غرب، احزاب نماینده گروههای معینی از مردم محسوب میگردند که در نقطه مقابل آن، سیستم تک حزبی متکی بر قدرت فردی قرار دارد که شاید سخن گوبلز بهترین توصیف برای چنین احزاب دانست: " حزب ناسیونال – سوسیال، یعنی پیشوا است و پیشوا یعنی آلمان است"!ربر مبنای ایدئولوژی و جهان بینی احزاب و بر اساس انعکاس فرهنگ و سنن ملی ملت خود در آن و حتی بر اساس حصایل روحی و روانی رهبران و میزان احاطه آنها بر معرفت علمی و سیاسی دوران خود، ساختار تشکیلاتی و سازمانی و زندگی درونی احزاب بر سه اساس دمکراتیک، توتالیترو اشرافی ( آریستوکراتیک) تقسیم شده است. در احزاب با ساختار دمکراتیک، بدنه حزب با تشکیل کنفرانس و با تعیین هیئت منتخبه خود برای کنگره حزب، هیئت رهبری را انتخاب و در عین حال بر آن حق کنترل دارد. در احزاب توتالیتر تمام قدرت در دست گروه و یا فرد مسلط متمرکز میشود که از طریق ساختار " ساترالیسم - دمکراتیک"، فضای سیاسی درون حزبی را برای فراکسیون و سایر مخالفین خط و مش حاکم مسدود میسازد؛ و در احزاب اشرافی سابقه و امتیازات خانوادگی در تعیین رهبری حزب رل اصلی را ایفاء میکند!ربجاست که این بخش از مقاله را با گفتاری از " آنتونیو گرامشی"، در مورد اهمیت ساختار درونی یک حزب در شکل گیری و انعکاس خصایل اصلی یک حزب بپایان ببریم: " کارکرد احزاب را در مسیر تأمین هژمونی یا رهبری سیاسی، میتوان بر اساس تحولات حیات داخلی خود احزاب ارزیابی کرد. اگر دولت تجلی گاه قدرت قهریه و کیفری روابط قانونی حاکم بر یک جامعه است، پس احزاب نیز- که در واقع تبلور تن دادن گروهی از نخبگان جامعه به چنین قوانینی اند و تشکیلات خود را نوعی جامعه اشتراکی میدانند که توده های مردم باید نسبت به مناقب و فواید آن آموزش ببینند – باید در زندگی داخلی خود نشان دهند که پایبند همان اصول اخلاقی ای هستند که یک دولت آنها را ضرورت قانونی می نامد. در احزاب ضرورت به آزادی تبدیل شده و از بطن چنین تحولی، پدیده انضباط داخلی حزب می زاید که از ارزش سیاسی بی حدی ( مخصوصاً برای امر رهبری سیاسی) برخوردار است؛ بعلاوه میزان این انضباط خود یکی از ضوابط و معیارهای سودمند برای تعیین بالقوه رشد این احزاب بشمار میرود. از این دیدگاه احزاب را میتوان آموزشگاهی برای زندگی دولت دانست. عناصر تشکیل دهنده حیات احزاب به شرح زیراند: سرشت ( مقاومت در برابر فشار فرهنگ های منسوخ)؛ شرف ( اراده بی پروا در حفظ و اشاعه فرهنگ و سبک زندگی نوین)؛ حیثیت ( آگاهی به اهداف والای مورد نظر). (2)ر

********
ایده حزب و حزب مداری در شرایطی به ایران رسید که استبداد سلطنتی قرون وسطائی که مشروعیت خود را از روحانیت دینی شیعه که جامعه را کاملاً به انجماد فکری کشانیده و هرگونه تفکر خارج از اراده و تفکر ایندو قدرت قرنها مشمول شدیدترین کیفرها شده بود.ردر این جامعه، هنوز رابطه شاه – رعیت از رابطه دولت – ملت فرسنگها فاصله داشتند و از لحاظ سیاسی این ته مانده یکی از امپراطوریهای آسیایی، ناتوان از دفع سلطه دو امپراطوری اروپایی روس و انگلیس تنها بنابه مصلحت آنها برای داشتن منطقه ای حایل یا میانگیر میان مستعمرات خود پا بر جا مانده بود!ردولت در این جامعه درمقام سرپرست و قیم آن با تمام نیرو از شکل گیری جامعه ای مدنی جلوگیری کرده و شکل بندی دولت و ملت را عقیم گذاشته و از ایجاد رابطه ای ارگانیگ بین دولت و جامعه که از ضرورت اولیه دولت – ملت مدرن با ایجاد احساس دو سویه است، بازمانده و همه چیز را تابعی از خود و خواست خود کرده بود!راما، هنگامی که ایده های مدرن از جمله ایده حزب و حزب مداری با کندی بسیار به این سرزمین وارفته و پوسیده، پای گذاشتند، از همان ابتدا بعنوان عناصری بیگانه و وارداتی و بی ریشه در تاریخ و فرهنگ جامعه به یک پروژه بزرگ و فراگیر مبدل نگردیدند. از سوی دیگر، این ایده ها هر چند در بعضی زمینه ها اثراتی سطحی و گذرا بر جای گذاشتند، اما فرهنگ و اندیشه قرون وسطایی بنام " گذشته پر افتخار" که از طرف سلطنت و دین قرنها تداوم یافته و باز باید بنام "شرق" و " معنویت شرقی" در مقابل مدرنیسم قد علم میکرد، ناتوانترو کوچکتر از مبارزه با ایندو قدرت بر جای ماندند! در آندوره جامعه تورکمن بدور ازاین نبرد نابرابر بین مدرنیت و سلطنت و دین در ایران بود. زیرا، این جامعه جزو " ممالک محروصه ایران" نبوده و سرزمین جدا از آن، اما متأثر از این تحولات بعنوان همسایه بلاواسطه این فرهنگ و این جدال بوده است.ربنا براین، احزاب در ایران در آندوره بعنوان پدیده ای جدید و مربوط به مدرنیسم دیر رسیده به اینکشور، نتوانست تجربه خوبی در اذعان عمومی از خود بر جای بگذارد و به یک عنصر بومی و به وجدان آگاه جامعه مبدل گردد. از جمله این تجربه ها که با جنبش مشروطیت از طرف روشنفکران از فرنگ برگشته و پایه گذار جمعیت ها و احزاب گوناگون با ایدئولوژیهای لیبرال، دینی، دمکرات و چپ برای برقراری حکومت قانون بجای استبداد و برقراری نظام دمکراسی بعنوان اساس نظام نوین حکومتی و فراهم آوردن زمینه پیشرفت به سوی جامعه مدرن بوده است، با شکست مواجه گردید. زیرا، حکومت قانون و دمکراسی خود برخاسته از سنت ها و زیر ساختهای فکری و عملی ژرفتری است که ذهن ساده نگرانه " احزاب ایرانی"، به آن راهی نبود! از سوی دیگر در جامعه ایکه به آوردگاه منافع بیگانگان و به مرکز کشمکش قدرتهای جهانی آندوره مبدل شده بود، احزاب بی ریشه درفر هنگ وتاریخ جامعه خود بدنبال آنها کشیده شده و هر یک منادی سلطه یکی از این بیگانگان بر جامعه میگردند و راه چاره جامعه خود را در ترد آنان می جویند. اوج این پریشانی و تأثیر پذیری احزاب از بحران جهانی و منطقه ای و از منافع استعمارگران وقت را میتوان در جنگ جهانی اول دید. در ایندوره گروهی از این روشنفکران و احزاب که در مجلس حضور دارند، به طرفداران شدید از متفقین (انگلستان و روسیه) و یا از متحدین
ر( آلمان و عثمانی) کشیده شده و خود سیاست بی طرفی حکومت مرکزی ضعیف را که توانائی بسط حاکمیت خود در درون جامعه را نیز ندارد، نقض و خواهان وارد شدن آن به عرصه جنگ جهانی به طرفداری از جبهه مورد نظر خود گشته و کل حاکمیت لرزان و جامعه عقب مانده ایران را دچار بحرانی عظیم میسازند و هیچ کابینه ای نمیتواند بیش از چند ماه و حتی چند روز، بر سر قدرت بماند!رالبته این روشنفکران که وجد احزاب اولیه در ایران هستند، خود نیز با ریشه های بینشی که حامل آنند بیگانه اند و با درک سطحی و اثرپذیری فوری از ایدئولوژیهای سیاسی مدرن که آنرا در ذهن و اندیشه خود پذیرفته اند، میخواستند با شتاب در جامعه به عمل بگذارند. آنها که می اندیشند که ایده نوینی را برای جامعه خود به ارمغان آورده اند تا به یاری آن بر تاریکی ها و تاریک اندیشی های مردم خود پرتوی بیافکنند و آنها را از " جهل" برانند با " وجدان شرقی" که دینی است وبا بینشی سنتی جامعه که با آن نیز دچار تضاد ریشه ای بوده اند، رو در رو قرار میگیرند و این رویاروئی به مقابله با سلطنتی که داعیه سرپرستی جامعه و ادعای " حق الاهی" سلطنت بنابه اراده ر" خواست آلمان" را دارد، انجامید!ردر چنین جامعه ای طبیعی بود که که بسیاری از " احزاب" و " منورالفکران"، تنها راه نجات این جامعه در هم شکسته و عقب مانده را در دستیابی آن به یک " دولتی ملی"، برای نخبگان و سران این تشکیل میدادند!رطبیعی بود که بر فراز این ملت مصنونی نه دولتی ملی، بلکه دولتی از طریق کودتا و با سزارین انگلیس از بطن جامعه ای بدون فرهنگ و اقتصاد ماقبل سرمایه داری و با وارداتی بودن ایده ها و عناصر سیاسی مدرن و بی ریشه در تاریخ و فرهنگ جامعه و با پایه ایدئولوژیکی نژادپرستانه که از نازیسم و فاشیسم آلمانی و ایتالیائی که از طریق نمایندگان خود تغذیه میشد، بنشیند!رهر چند اولین قربانیان پروژه ساخت " دولت – ملت" از یک قوم در ایران، دیگر ملتها و اقوام تشکیل دهنده این واحد جغرافیائی بودند و بدلیل ناآمادگی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی یک امپراطوری در هم شکسته آسیائی برای پذیرش صورت اروپائی دولت – ملت، هیچگاه تبدیل به یک دولت – ملت واقعی نگردیده است، بلکه با گسست هر چه بیشتر رابطه "دولت" و" ملت" و با ضدیت آنها با یکدیگر، این"احزاب" و" منورالفکران"جامعه بودند که بدون اینکه تأثیری بر این روندی که خود آغازگر و ازمجریان آگاه و یا نا آگاه این مهندسی سیاسی طراحی شده از طرف یک نیروی بیگانه بوده اند، داشته باشند بعنوان حاملین اندیشه هایی متضاد با استبداد سنتی آسیایی و دیدگاه هستی گرایانه و خرافاتی روحانیت مسلط بر روح و روان جامعه عقب مانده مذهبی، مورد کین و نفرت کم نظیری حتی در اسیا و خاور میانه قرار گرفتند و بزرگترین تلفات روحی و فیزیکی را متحمل گردیدند!ردر چنین جامعه ای که تنها یک قوم خود را ملت میداند و بجای سیاستمداران آموزش دیده در صفوف احزاب نظامیان برمسند قدرت مینشیند و"دولت ملی" آن با ادعای نمایندگی یک " گذشته پر افتخار" دروغین و فرارویاندن آن به یک " آینده پر افتخار"، عاجز از حل مسئله "پیشرفت" و مسئله ملی در سرزمینی با تنوع قومی و ملی که با بنیاد اجتماعی و فرهنگی و جهان بینی تاریخی آن ناسازگار است، از یک دولت عادی به دولتی توتالیتر و غیر عادی سیر کرده و همه چیز را در خود فرو برده و خود بجای جامعه می نشیند و منفعت و مصالح حکومت به تنها معیار ارزشگذاری در جامعه مبدل میگردد و خود توجیحگر تمامی شقاوتها، خونریزیها و خشونتهای دولتی علیه منتقدین نظام سیاسی استبدادی میگردد! طبیعی استکه در چنین شرایطی که اکثر " منورالفکران" جامعه و احزاب مربوط به آنها خود نیز آغشته به ایدئولوژی ناسیونالیسم افراطی دولتی هستند، به حمایت از آن که خود را پیشگام فرایند تکوین " دولت – ملت" میداند، بر میخیزند یا با آن برای بهره مند شدن از مزایا و امتیازات سیاسی و دولتی وارد زد و بند میگردند و گروه یا حزبی با این فرآیند در مخالفت قرار دارد باید یا وطن را ترک بگوید و یا آماده پذیرای کیفرهای شدید باشد. از رهگذر کشیده شدن بسیاری از احزاب و " منورالفکران" جامعه به پروژه " مدرن سازی" رضا شاهی بر بنیان "فر دیرینه شاهنشاهی" و بده بستان آنها برای تصاحب مقام و پستی و یا تطمیع شدن از قبل تغییر سیاست خود از مخالفت سرسخت به مخلصین سرسپرده آن، پدیده حزب و حزب مداری نیز همانند تمامی اشکال مدرنیسم وارداتی به این کشور لوث و در فرهنگ عامیانه به " پارتی زدن"، " پارتی بازی" و " پارتی" داشتن معروف گردید!ردر ایران هیچگاه بر خلاف دنیای مدرن، رابطه احزاب با دولت، حقوق و وظایف آنها در برابر قانون، نه تنها در قانون اساسی، بلکه در هیچ قانونی نیز تعریف نشده است بلکه فعالیت سیاسی بعنوان " جرم سیاسی" تلقی شده و فعالین حزبی یا سیاسی بنام تبهکاران و مجرمین تحت تعقیب و شکنجه قرار میگیرند. این رابطه، از طرف خود احزاب و گروههای سیاسی نیز مورد مداقعه و تعریف قرار نگرفته است. زیرا، از نظر آنها نیز بین ایندو رابطه ای بغیر از براندازی یا تغییر، به شکل مسالمت آمیز و یا قهر آمیز و مبارزه ای بغیر از نبرد " که بر که" بین آنها وجود ندارد! در اینکشور به احزاب نه بعنوان نماینده سیاسی بخشی از مردم، بلکه از یکسو به آنها بعنوان " دشمنان حکومت و ملت" و " مخل آسایش و امنیت عمومی" برخورد شده و از سوی حکومتهای ایدئولوژیک بر ایران خود صاحب احزابی دست پرورده شده اند که نگهبان پایه های حکومتی توتالیتر و واعظان ایدئولوزی آنها بعنوان احزاب دولتی و یا حکومتی بوده اند!راگر در دنیای مدرن که خواستگاه اصلی احزاب است، اپوزیسیون به احزابی اطلاق میگردد که در انتخابات با کسب آرای کمتری نسبت به احزاب حائز اکثریت آراء در اقلیت قرار گرفته و نسبت به میزان آرای خود صاحب کرسیهایی درارگانهای انتخابی هستند، در ایران اپوزیسیون به تمامی احزاب غیر دولتی و به هر مخالف و منتقد سیاسی دولت حاکم اطلاق میگردد که سزاوار تعقیب و کشتار هستند!راحزاب و روشنفکرانی که نمایندگی بخشهایی و یا به زعم خود کل ملت فارس را بر عهده دارند با باور به همان ملت سازی از یک قوم و دولت سازی بر اساس بنیانهای ایدئولوژیکی شوونیسم و ناسیونالیسم افراطی و با تصوری از پدید آوردن یکپارچگی ملی، فرهنگی و زبانی از درون ترکیب پرتنوع اتنیکی، ملی و زبانی در سرزمینهای بازمانده از امپراطوری در هم شکسته گذشته، با خود برتربینی ناسیونالیستی، بدون توجه به عدم شکل گیری فرآیند تشکیل دولت – ملت تاب ه امروز در این کشور، خود را همانند یک دولت متمرکزی مرکزی " احزاب مرکزی" قلمداد کرده و هرگونه اندیشه و عمل ملی از طرف روشنفکران ملتهای تحت ستم را همانند حکومت مرکزی که تجزیه طلبانه تلقی میکند، عامل تفرقه با گرایشات جدائی طلبانه در جنبش سراسری ( بخوان احزاب سراسری) دانسته و آنرا محکوم میکنند! تا جائیکه با همین درک حاضرند در یک شرایط چرخش تاریخی برای حفظ این یکپارچگی ( بندگی دیگر ملتها در برابر تنها یک ملت یا قوم حاکم) در کنار حکومت مرکزی شوونیستی، علیه این ملتها شمشیر بزنند!احزاب در ایران، ملهم از فرهنگ استبدادی جامعه و بار آمدن رهبری آنها در یک فضای خشونت بار غرق در خرافه مذهبی و دینی، همیشه در زندگی درونی خود به استبداد و رابطه مرید و مراد در ساختار تشکیلاتی خود تحت " عنادین سانترالیسم – دمکراتیک" و " تبعیت اقلیت از اکثریت" و " ممنوعیت فراکسیون در حزب"، تمایل داشته اند. از سوی دیگر،اگر در احزاب مدرن اروپایی اساسنامه حزب بعنوان معرف خصایل اصلی یک حزب در پایبندی به اصول اخلاقی و انعکاس دیدگاه آن در نحوه حکومت آنها در صورت بدست گیری قدرت در آینده بر جامعه است، در احزاب ایرانی، اساسنامه تنها امری دانسته میشود که مربوط به حیات درونی و ساختار تشکیلاتی حزب است!ربازتاب این خصایل در سیاست گذاری و عملی احزاب ایرانی و آغشتگی آنها به دیدگاه هستی گرایانه که کاملاً دینی است و دوری و ضدیت آنها با دیدگاه انسانگرایانه هم در احزاب چپ و احزاب راستگرا و دینی، فرهنگ خاصی را در میان این احزاب بوجود آورده که جامعه شناسان، فرانسوی حتی برای تفکیک آنها از یکدیگر تنها به فرمول " چپ شیعه" و" راست شیعه" بسنده میکنند!؟بنابراین ما نمیتوانیم برای ایجاد یک حزب مدرن و ملی به تجربه حزب و حزبمداری در ایران یعنی در میان ملت حاکم اتکائی داشته باشیم و برای نیل به این هدف ما باید به تجربه و تعریف احزاب مدرن اروپائی و ساختار تشکیلاتی آنها و به رابطه آنها با دولت و به تجربیات جنبش های ملی موفق در جهان و بالاخره به سنتها و ارزشهای مبارزاتی و به فرهنگ ملی ملت خود باید تکیه بکنیم. بویژه آنکه در شرایطی که امروزه پسامدرنیسم در حکم خود آگاهی مدرنیته و انتقاد از بحران مدرنیته خود به موضوع اصلی اندیشه پردازان فلسفی و فکری در غرب مبدل شده است، حزب و حزب مداری در ایران همانند تمامی ایده ها و مقولات مربوط به دوره ای که در آن هنوز جامعه مدنی بتدریج بر دولت استیلا می یافت و در مناسبات اجتماعی حکومت قانون پدیدار شده و فردگرایی و ایده های لیبرالی و اومانیسم به اشکال مختلف راه خود را میگشودند، یعنی در سرآغاز مدرنیتت باقی مانده است!ر

حزب ملی

اگر در جهان معاصر، حزب بعنوان "اجتماعی از انسانها حول نقطه نظرات مشترک اجتماعی، اقتصادی و جهان بینی برای تأثیرگذاری در زندگی دولتی و سیاسی و در نهایت برای کسب قدرت سیاسی" تعریف میگردد، حزب ملی دارای وجوه تمایزاتی با این تعریف است که آنرا از احزاب مربوط به یک طبقه و یا یک صنف و یا یک ایده و جهان بینی متمایز میسازد. عدم درک این تمایز بنیادین میتواند یک حزب ملی را تا حد یک حزب طبقاتی و سیاسی خاص برای پیشبرد یک ایدئولوژی تقلیل بدهد!راگر هر حزب سیاسی یا طبقاتی، مخاطب و مخاطبین خاص خود را داشته و نمایندگی و رهبری آنرا برعهده دارند، مخاطب و پایگاه یک حزب ملی، تمامی آحاد یک ملت است. حزب ملی، هویت ملی را براساس فرهنگ ملی که مجموعه کردار و گفتار یک ملت را در برمیگیرد تعریف کرده و فرهنگ ملی را اساس هویت ملی قرار داده و آغازگر تلاش برای آگاهی دادن به مردم خود بمثابه یک ملت در متن تاریخ و ایجادگر احساس تعلق به ملت خود در افراد و در نتیجه ایجاد یک روح ملی برای تولید اراده ای واحد برای بدست گرفتن سرنوشت خویش بنابه هویت ملی خود است.ربنابراین، حزب ملی نه "اجتماعی از انسانها"، بلکه نماینده خواست و اراده ملی یک ملت و نه اتحادی از "نقطه نظرات مشترک اجتماعی، اقتصادی"، بل مجموعه ایست ارگانیک از نقطه نظرات ملی و اجتماعی که خواست احیاء منافع سیاسی و مالکیت ملی ملت خود بر سرزمین و سرنوشت خود دارند.یک حزب ملی، نمیتواند از طریق "جهان بینی" خود بر "زندگی دولتی وسیاسی" و بر جامعه خود، "تأثیرگذاری"، بکند. زیرا، داشتن "جهان بینی" برای یک حزب مغایر با ذات خصلت ملی و همگانی بودن آن بوده و معنایی بجز تقلیل و تنزیل مخاطبین و نمایندگی خود به یک طبقه و یا به یک ایدئولوژی خاص ندارد.حزب ملی بجای "جهان بینی" و یا ایدئولوژی، ایده آلهای خود را دارد که برای فردای جنبش ملی، آنرا در بین مردم آنگونه نشر میدهد تا خود به یک هدف ملی و واحد مبدل گردد!ربنابراین، یک حزب ملی را میتوان چنین تعریف کرد:"حزب ملی تبلور اراده ملی و بازتاب خواست ملی یک ملت استکه براساس نقطه نظرات مشترک ملی و اجتماعی و ایده آلهایی برای تمامی آحاد ملت، جهت تأثیرگذاری بر حیات اجتماعی و دستیابی به حق حاکمیت ملی در سرزمین خود و تکوین و اتمام فرایند ملت- دولت مدرن در یک کشور کثیرالمله، تشکیل میگردد!"رمشخصات و خصایل حزب ملیحزب ملی، حزبی است غیر ایدئولوژیک و این امر بمعنای غیر ایدئولوژیک بودن اعضای آن نمی تواند باشد. زیرا، رویکرد هر فردی به سیاست با گرایش و پذیرش ایدئولوژی و جهان بینی خاصی همراه است. لذا، تعمیم آن به خط و مشی اصلی یک حزب ملی، از یکسو، ملاک دستیابی اعضای حزب را به مناصب حزبی و به دمکراسی درونی آنرا منوط به به وفاداری و تسلط آنها بر ایدئولوژی حاکم بر حزب میسازد. از سوی دیگر، درصورت ایدئولوژیک شدن یک حزب ملی، دیگر این یک حزب طبقاتی است و نه یک حزب ملی فراگیر. چنین حزبی در صورت دستیابی به قدرت، توزیع ثروت و قدرت را در جامعه برمبنای تعلق و نزدیکی افراد و گروههای اجتماعی به ایدئولوژی دولتی خود تابع میسازد و اگر در درون خود توتالیتاریسم ایدئولوژیک را برقرار میکند در درون جامعه نیز با برپائی دولتی ایدئولوژیک، توان بیان خود به زبان سیاست را از دست داده و موجد "دولتی ناقص" میگردد!حزب ملی، وظیفه ایجاد یک نظام ملی و اجتماعی- سیاسی دمکرایتک را دارد که تمامی احزاب و گروههای سیاسی و اجتماعی با حزب حاکم بر قوه مجریه و یا بر دولت از امکان متساوی با ان جهت فعالیت و تأثیرگذاری بر قدرت و حتی دستیابی به آن برخوردارند و رابطه آنها با دولت از طرف قوه مقننه تعریف میگردد!ر
لائیتسه
پیش شرط ایجاد یک جامعه مدنی و پایه گذاری سیستمی دمکراتیک، رعایت اصل جدائی دین از سیاست و دولت و حذف هرگونه قوانین دینی از ساختار حقوقی و قضائی جامعه میباشد. یک حزب ملی با پایبندی به آزادی وجدان و تساوی هرگونه دین و مذهب در جامعه، در عین حال که از فراروئی به یک تشکیلات و نیروی اعتقادی بشدت احتراز میورزد، هر فردی با هر اعتقاد مذهبی و دینی میتواند به عضویت ان در بیاید. زیرا ستم ملی به یک اقلیت ملی به یکسان به تمامی آحاد آن بدون توجه به دیدگاه هستی گرایانه یا انسانگرایانه آنها اعمال میگردد و در کشوریکه تنها یک اقلیت مذهبی و قومی برا آن حکم میراند، روحانیون مترقی و ملی گرا نیز حق دارند در کنار روشنفکران سکولار یا لائیک جامعه برای احقاق حقوق ملی و رفع تبعیض مذهبی به مبارزه بپردازند.رحزب ملی، علاوه بر رعایت موارد فوق باید برای جذب شخصیتهای سرشناس ادبی، هنری، فرهنگی، اقتصادی، متخصصین و معتمدین مقبول مردم به صفوف خود، بدون ملاک قرار دادن دیدگاههای آنها تلاش نموده و آنها را برای اداره مشارکت در دولت منطقه ای و کشوری آماده بسازد!ر
ناسیونالیسم قومی و ملی گرائی
یک حزب ملی مدرن، باید از تعریف گورستانی و قوم گرایانه ملت که که اساس آنرا بر اشتراک فرهنگی، تاریخی، سرزمین و اقتصادی قرار میدهد، فاصله بگیرد و اساس آنرا بر تعریف مدرن ملت که اتخادیست داوطلبانه از شهروندان آزاد و برابر حقوق قرار بدهد.ردر نمونه تورکمنستان جنوبی، حداقل از قرن شانزده اقوامی از دیگر مناطق ایران، چون فارسها، کردها، آذربایجانیها به دلایل مختلف از طرف دولتهای مرکزی به ان کوچانیده شده و یا بدلیل خشکسالیها و جنگها به این منطقه روی آورده اند. با گذشت سده ها و با تغییر نسلها این اقوام با ملت تورکمن درآمیخته و به جزئی از شهروندان تورکمنستان جنوبی مبدل شده اند. بنابراین با مبنا قرار دادن تعریفی مدرن از مقوله ملت، نمایندگان سیاسی این اقوام نیز حق دارند به عضویت تمامی ارگانهای حزب ملی تورکمن دربیایند. مسئله ویژه در این رابطه "تورکهای شمال خراسان" هستند که تنها مذهب آنها مغایر با مذهب ملی تورکمنها است که این امر نباید مانعی در هم آمیختن ملی آنها در ملت خود یعنی تورکمنها گردد و حزب ملی تورکمن باید آنها را جزئی از ملت خود تلقی کرده و حتما نمایندگان سیاسی آنها را به عضویت در رهبری حزب دعوت بکند!ر
هـژمونیسم و حزب ملی
یکی از مظاهر جامعه مدنی، مشارکت تمامی مردم در سرنوشت خود میباشد. این مشارکت از طریق تشکلهای غیرحزبی و غیردولتی، چون سندیکاها، انجمن ها، کلوب ها و... که اساسا بر دو نوع طبیعی و قراردادی یا داوطلبی تقسیم میگردند، صورت می پذیرد. این تشکلها سهم بزرگی در آگاه ساختن مردم به منافع صنفی و طبقاتی خود در پرورش فرهنگ سیاسی جامعه دارند. یک حزب ملی، باید نه تنها مشوق و یاری دهنده ایجاد چنین تشکلهای مدنی باشد، بلکه از دخالت و هژمونی طلبی بر آنها اکیدا خودداری ورزیده و اعضای خود را آزاد بگذارد که در این تشکلها حتی درصورت مغایرت با مضمون فعالیت آنها با حزب، عضو گشته و در آنها مشارکت داشته باشند. زیرا، اعضای یک حزب ملی پلی هستند بین این تشکلهای مدنی با حزب و نه حزب با این تشکلها جهت استحاله آنها در خود!ریک سیاست توتالیتر حزبی همیشه گرایش به این میل دارد که اعضای آن تمامی مسائل صنفی، اقتصادی و فرهنگی خود را نه از طریق تشکلهای مدنی خارج از هژمونی حزب، بلکه تنها از مجرای حزب مطرح و یا حل نمایند. از سوی دیگر چنین حزبی تمایل غریبی در از میان برداشتن یا جذب و استحاله تمامی تشکیلاتهای خارج از خود و قراردادن همه آنها تحت پوشش یک حزب واحد و فراروئیدن به ناظر و ناظم انحصاری تمامی امور دارد. چنین حزبی، لاجرم سرشتی واپسگرایانه و ارتجاعی خواهد داشت و نیت خیرخواهانه و خط و مش به ظاهر مترقی آن نمیتواند این سرشت را در خود پنهان نگه بدارد.ر
رفـرم و تجدید سازمان دائمی
در دنیای مدرن یک حزب ملی زمانی حزبی واقعی استکه ساختار، سیاستگذاری و عمل آن تبلوری از یک دولت کامل بوده و به تصوری کامل از جهان در جامعه مبدل گردد.راعتماد بنفس کامل در دفاع از منافع ملی ملت خود در برابر دیگران و احساس مسئولیت عمیق حتی در جزئی ترین مسئله مربوط به عموم، از خصوصیات یک دولت مسئول در قبال جامعه خود است. برای تبدیل شدن به تصویر کاملی از جهان در میان مردم خود، حزب ملی باید حامل و ناشر مدرنترین ایده ها و اندیشه های دنیای معاصر بوده و با تعصبات کور و منسوخ شده فرهنگی و دیدگاههای یکسویه و بغض و کینه های ناسیونالیستی و غیرانسانگرایانه و تعصبات مذهبی و دینی مقابله بکند. این امر از طریق تغییر و اصلاح مداوم حزب و تغییر مولوکولی (انفرادی) اعضای حزب و تجدید سازمان دائمی در نحوه تفکر و عمل یک حزب مسئول پدید میآید و بنوبه خود مسایل نو بدیعی را فرا راه جامعه قرار میدهد!ر
مداومت
یک حزب ملی، مداومت و ادامه یک جریان و تفکر تاریخی، فرهنگی و سیاسی استکه در عین تداوم و پیوستگی و در عین تحرک و تکامل نه تنها به ریشه کنی و بنیان افکنی گذشته ملت خود نمی پردازد، بلکه آنرا نقطه عزیمت و جان مایه خود قرار داده و سنن مبارزاتی گذشته را از نو تفسیر و تعریف و به آن معنای نوینی داده و آگاهانه عناصر زنده آنرا در تفکر و اندیشه و عمل خود بکار میگیرد. یک حزب ملی خود را باید تکامل دهنده یک پروسه تاریخی بداند که پیشروان ملی آنرا بنیان گذاشته و نسلهای بعدی نیز وظیفه اخلاقی و ملی تداوم و تکامل و به سرانجام رسانیدن آرمانها و اهداف ملی ملتی را به آن سپرده اند!ر
بروکراسی
بروکراسی، تنگ نظرترین و خطرناکترین قدرت محافظه کار در یک حزب ملی میباشد که از چهار عامل زیر تغـذیه و خود را تحکیم میکند:ر
ر- در صورت جدائی رهبری از توده های عضو و هوادار و عدم دسترسی به آن به بهانه فعالیت مخفی و شرایط زیرزمینی.ر
ر- فاصله عظیم تجربه و دانش سیاسی و نظری با سطح دانش کادرهای اصلی و با اعضاء و هواداران حزب
ر- قائل شدن اساسنامه حزب حق و حقوقی بی حد و حصر برای رهبری حزب در دخالت و کنترل تمامی حیات درونی تشکیلات و در زندگی خصوصی اعضاء و تلقی رهبری از خود بعنوان یک قدرت ماورای حزب.ر
ر- در صورت دستیابی افرادی با خصوصیات اخلاقی خود برتربینی، متکبر، بی اعتنا به نظرات و عقاید دیگران و با کیش پرستش شخصیت خود به رهبری حزب.راگر بروکراتها بتوانند در یک حزب ملی بصورت واحدی فشرده و خود بنیاد گردند و خود را مستقل از توده های حزب بیانگارند، آنگاه این حزب جبرا دچار ناهمزمانی تاریخی با زمان خود شده و در بزنگاه حساس تاریخی، فاقد محتوای اجتماعی بوده و عملا حزب در بی تصمیمی و بلاتکلیفی خواهد ماند!ر
حیات درونی حزب ملی
اساسنامه یک حزب ملی نه تنها برای حیات درونی و مهندسی ساختار تشکیلات آن لازم است، بلکه خود با استقلال نسبی از برنامه حزب، بیانگر خصلت یک حزب در قبال جامعه و معیار ارزشگذاری آن به جامعه مدنی و فرهنگ ملی و دمکراسی، تعامل و تساهـل در برابر اندیشه ها و افکار درونی خود در خارج از حزب است.رحزبی که اساس ساختار و موازین تشکیلاتی خود را بر رابطه مرید و مراد، تحت عناوین "سانترالیسم دمکراتیک" و یا "تبعیت اقلیت از اکثریت"، میگذارد و ایجاد هرگونه فراکسیونی در آن مطلقا ممنوع و همکاری و همگرائی مخالفین و یا منتقدین خط و مش حاکم بر آن، بعنوان "توطئه" و "توطئه گران" محکوم میگردد، نمیتواند در درون جامعه منادی پلورالیسم، مسالمت جویی و تعامل بوده و در فردای قدرت گیری بدنبال ایجاد حاکمیتی توتالیتار و استبدادی خواهد بود. یک حزب ملی و دمکراتیک باید در برنامه و اساسنامه خود بپذیرد که دمکراسی و آزادی زمانی معنا می یابد که برای اقلیت درون حزبی باشد و نه برای اکثریتی که عملا از آن برخوردار است!ر
زبان
زبان برخلاف تصور عامیانه نه تنها یک وسیله ارتباطی بین انسانها نبوده، بلکه خود ایدئولوژی و جهان بینی فراگیر در میان هر ملتی بوده و عامل و اهرم اصلی در انتقال و نشر و بیان تاریخ، فرهنگ ملی، ادبیات و هنر و اسطوره ها و ارزشهای اخلاقی انسانی و ملی، ایده های بدیع و نوین از نسلی به نسل دیگر و بیان تألمات روحی و روانی یک ملت است!ریک حزب ملی نه تنها ملزم به پذیرش و بکارگیری وسیع زبان ملی ملت خود چه، در داخل و خارج از تشکیلات و بیان سیاستها، خط و مش و اهداف خود بزبان ملی ملت خود در میان آنها را دارد، بلکه وظیفه دارد که این زبان را از اسارت زبان شوونیسم حاکم و از تهاجم گسترده آن و مبدل شدن آن به یک زبان "بسته و طبیعی" و وامگیر بودن آن از یک زبان "بسته و طبیعی" دیگر چه در علوم انسانی و سیاسی، اقتصادی، ادبیات و هنر، علم و تکنولوژی، نجات بدهد.ربرای یک حزب ملی اهمیت حیاتی دارد که زبان ملی را با بکارگیری توانی های ادیبان و زبان شناسان ملت خود و با تحقیق و پژوهش در میان ملت های تورک زبان دیگری که تاکنون توانسته اند این زبان را رفرمها و تلاشهای آکادمیک، تاحدودی به زبان مدرنیته نزدیک بسازند با هدف توانائی بخشیدن به زبان ملی خود، جهت هضم یکجای تمامی اندیشه های فلسفی، سیاسی و هنری، اقتصادی و اجتماعی را در رأس فعالیتها و اولویتهای برنامه ای خود قرار بدهد! حزب ملی باید تلاش وافری در بیان مقولات مربوط به "مدرنیته" و "پست مدرنیسم"، بزبان ملی ملت خود داشته باشد.ر
میثاقـهای بین المللی
یک حزب ملی که خواست تأثیرگذاری بر دولت و حتی دستیابی بر قدرت دولتی و حکومتی را دارد، باید در قبال قوانین و میثاقها و مجامع حقوق بین المللی، از همان ابتدا همانند یک دولت مسئول رفتار نماید. این امر، با تصریح پایبندی حزب در برنامه و در سیاستهای خارجی آن به منشور جهانی حقوق بشر و سایر میثاقهای بین المللی، اعتقاد عمیق به برقراری صلح جهانی و طرفداری از مسالمت و مداراجوئی در روابط دولتها و ملتها، تعهد به رعایت آزادیهای فردی و اجتماعی، احترام به امنیت فردی و اقتصادی و مبارزه برای حفظ و بقای محیط زیست جهانی و با ایجاد رابطه با مجامع حقوقی بین المللی و شرکت فعال در همایشها و گردهمائی های بین المللی، شرکت در آکسیونهای ضدجنگ و ... فراهم میآید!ریک حزب ملی، در عین ملی گرائی و تعقیب منافع ملی ملت خود در داخل کشور، سعی در تعریف آن در بطن تناسب قوا و سیاست جهانی و ارتقاء جایگاه آن در پهنه جهان و تولید احساس مسئولیت در ملت خود در قبال سرنوشت دنیا را دارد و از انزوای ملت خود به بهانه ملی گرائی غیرمسئولانه و درخود تنیده، بشدت خودداری میورزد.ر

روح ملی!ر
یک حزب ملی، وجدان آگاه جامعه و مظهر اراده و خواست ملتی برای سازماندهی قدرت بنابه طبیعت و سرشت ملی خویش دریک واحد جغرافیائی با همبودهای انسانی متفاوت و متساوی الحقوق دیگر است. بنابراین یک حزب ملی باید درمیان این مجموعه انسانی، ملت خود را قائم بالذات و خواست ویژه آن و نه قائم بدیگران و یا قائم و وابسته ازلی به دولت و ملت حاکم تعریف بکند!رآگاهی ملی در ملتی و بویژه در حزب ملی پیشرو آن خود، آگاهی به تعلق به ملت و تاریخ آن است که بعنوان اساس هویت ملی در فرهنگ ملی ملتی متجلی میگردد. از اینرو، تلاش و کوشش مستمر و مداوم جهت برشمردن عناصر اصلی هویت ملی براساس تاریخ و فرهنگ ملی و جاری ساختن روح آن در برنامه و تمامی سیاستگذاریهای کلان داخلی و خارجی، باید به وظیفه اصلی و جزو ماهیت خود حزب ملی، مبدل گردد. فرهنگ ملی، چیزی نیست بجز همان فشرده تجربه های نیکان ما در طول تاریخ و مجموعه کردار و گفتار آنها که از راه انتقال تجربه و آموزش مستقیم و غیرمستقیم آن به نسلهای بعدی رسیده و با بوجود آوردن جهانی، ما را در جهان ویژه مان قرار داده است. شناخت کافی از این فرهنگ و از این جهان و نشر و انتقال آن به نسل امروزه برای مهندسی پیکره ای واحد و ملی و دفاع از ویژگی این جهان در تمامی زمینه ها و فراخواندن و اقناع انسانهای مستحیل شده خود در جهانی دیگر برای قرارگرفتن در این جهان ویژه و زیستن جامعه در هویت بشری و ملی خود، از وظیفه اصلی یک حزب ملی میباشد!رامروزه عنصر "ذهن" یا "ابژه"، در جنبش ملی- دمکراتیک تورکمنها کاملا این آمادگی را یطور همه جانبه دارد که بعداز پشت سرگذاشتن سه دهه مبارزه و اندوختن توشه کافی از اندیشه و تجربه و با وقوف کامل به تاریخ شکلگیری و تکامل احزاب مدرن در جهان و با آگاهی بر خصوصیات و مشخصات یک حزب ملی مدرن، کانون فرهنگی- سیاسی را بعنوان مداومت یک جریان و پروسه ای تاریخی به یک حزب ملی ارتقاء بدهد!رجهت عملی ساختن این ضرورت تاریخی و سیاسی عاجل، باید برای تشکیل هیئت مؤسسی از پرتجربه ترین، پرسابقه ترین و معتمدترین و پایبندترین افراد به منافع ملی ملت تورکمن که آنرا در عمل و نظر تابه امروز به اثبات رسانیده ان، از طرف رهبری کانون دعوت بعمل بیاید. بگونه ای که حداقل دوسوم از اعضای این هیئت مؤسس خارج از تشکیلات کنونی کانون و در مشورت با درنظر گرفتن نظر تمامی روشنفکران و مبارزان خارج از کشور باشد.ردوستانی که نگرانی و دلمشغـولی شدید و مداوم از "محوریت کانون در جنبش"، برخلاف واقعیت وجودی و عملکرد کانون تابه امروز داشته اند، باید اطمینان بیابند که این دعوت از طرف کانون برای تشکیل هیئت مؤسس یک حزب ملی از طرف جریانی صورت میگیرد که همزاد انقلاب ایران و از دل توده ها و از بطن جامعه برخاسته و بدون اغراق تاکنون نه تنها با تطبیق خود با هر شرایطی به مداومت خود ادامه داده است، بلکه پایه گذار ایده استقلال در جنبش تورکمنها و واضع تاکتیکها و استراتژی ها در هر دوره از جنبش و ارائه کننده مدون ترین و مؤجزترین برنامه ها برای تأمین اتحاد روشنفکران و مبارزین تورکمن و موجد نوآوریهای سیاسی و نظری و ایجادگر اعتماد بنفس و تعریفـگر ملت خود برای اولین بار، قائم بالذات آن و نه قائم به ملت و جریانی دیگر و حائل و ناشر مترقی ترین و مدرن ترین ایده های معاصر در میان روشنفکران و مبارزین تورکمن و مبتکر پیشنهادهای نو بوده است! از سوی دیگر کانون با پذیرش تمامی خطاهای خود و با انتقاد دائمی از خود، نشان داده استکه از شهامت اخلاقی و سیاسی کافی برخوردار بوده است، امری که در جنبش ما تاکنون از طرف هیچ جمعی و هیچ کسی به این صراحت صورت نگرفته است!ربه هئیت مؤسس باید جریانی بمعنای واقعی آن و ریشه دار در تاریخ و برخاسته از میان توده مردم و شناخته شده از طرف دوستان و دشمنان ملت ما آبدیده شده در کوران مبارزه و مسلط بر نوین ترین دیدگاهها در تمامی عرصه ها، باید مشروعیت و قانونیت بدهد. زیرا، هئیتی با آن مسئولیت عظیم و تاریخی خودبخود و بدون هیچگونه پشتوانه سیاسی و قانونی بوجود نمی آید و در غیر اینصورت و این فقدان مشروعیت، فاقد اعتبار است!راز سوی دیگر، این هئیت مؤسس با ترکیبی از اکثریتی بزرگ بیش از عضویت اعضای کنونی کانون در آن، با وظیفه انحلال و ارتقای کانون به یک حزب ملی بوجود میآید که خود نقطه ختامی است بر نگرانی بیجا و فرساینده این دوستان از "محوریت کانون در جنبش"!رهئیت مؤسس در اصل بعنوان حلقه واسط و معماران انتقال مداومت جنبش به یک حزب ملی از نام و قالب کانون و یا مضمونی والا هستند. اولین مؤسسین یک حزب ملی در تاریخ ملت تورکمن، با ارزیابی و باز اندیشی دوباره سه دهه طی شده و بکار گرفتن مایه های زنده و بالنده آن در حزب جدید، بنیان آنرا خواهند گذاشت!رما باید بالاخره درک بکنیم که جهت نگرش جدید به گذشته خود و انتقال آن به حال و آینده، بر دیدگاههای تنگ نظرانه و برخوردهای شخصی و هم قد انگاشتن خود با این گذشته فائق بیائیم و به این اصل درست و بدیهی معتقد گردیم که تکامل و پیشرفت به معنای ریشه کن کردن گذشته نیست، بلکه نقطه عزیمتی به مرحله بالاتر و تداوم و مداومت ما بوده که باید آنرا از نو تفسیر و معنا داده و آگاهانه عناصر زنده و میراث عظیمی از مبارزه و تجربه و حیثیت سیاسی را که جمعی بزرگ با خون و دل برای ما باقی گذاشته اند، در سیاست و مبارزه بکار گیریم.ربا تشکیل هیئت مؤسسان دیگر وظیفه کانون در ارتقاء خود به یک حزب ملی پایان می یابد و بقیه مراحل تنها تحت نظر و هدایت هئیت مؤسسین به پیش خواهد رفت. این هئیت جهت پیشبرد وظیفه خود، کمیسیونی جهت تدوین طرح و برنامه و اساسنامه حزب ملی، از متخصص ترین افراد و سیاستمداران پرسابقه، تاریخدانان و از نظریه پردازان و صاحبان ایده و تفکر فلسفی، اجتماعی و فرهنگی و ادبی، با دیدگاههای متفاوت و موافق تشکیل خواهد داد. این کمیسیون در حین تئوریزه کردن نکات اشتراک و افتراق دیدگاههای موجود در جنبش و با یافتن برآیندی مشترک از آنها، طرح یک برنامه و اساسنامه را به هئیت مؤسسان خواهد داد. هئیت مؤسسان نیز با برپائی و سازماندهی یک بحث سالم و سازنده و اقناعی در اطراف این طرخ در میان تورکمنهای خارج از کشور و در صورت امکان با بهره گیری از نظرات داخل کشور و جمع آوری نظریات گوناگون و اصلاح طرح اولیه در مشورت و همکاری با کمیسیون طرح و برنامه و اساسنامه، برگزاری کنگره ای را تدارک می بیند. این کنگره وظیفه تصویب نهایی طرح برنامه و اساسنامه و اعلان و انحلال کانون فرهنگی- سیاسی و ارتقای آن به یک حزب ملی با کیفیتی نوین و وظیفه انتخاب شورای رهبری و سایر ارگانهای پیش بینی شده در اساسنامه حزب را خواهد داشت!ر

به امید موفقیت ملتمان در دستیابی به حق تعیین آزادانه سرنوشت خود!ر

کانون فرهنگی- سیاسی خلق تورکمن
اکتبر 2008

Tuesday, January 01, 2008

حکومت نظامی در بندرترکمن


در حالي که مطابق قوانين صيد وشکار جمهوري اسلامي ايران، نيروهاي "حراست درياها" براي حفاظت از گونه ‏هاي خاوياري ارزشمند تنها موظف هستند متخلفان را دستگير و تحويل نيروي انتظامي بدهند، يک جوان 18 ساله ‏ترکمن، به علت برخورد پروانه قايق موتوري حراست درياي بندرترکمن کشته شد.‏
‏ براساس گزارش رسيده از خبرنگار روز، حسام الدين خديور، متولد 1368 و اهل روستاي "چاپاقلي" و يکي از ‏طوايف بزرگ ترکمن، در حالي به دست اين ماموران به قتل رسيد که تنها براي رفع نياز خود وخانواده اش به ‏دريا رفته بود تا چند ماهي کپور و کفال صيد کند.‏

Sunday, December 23, 2007

گفتگو یا جنگ، راه سومی نیست!

گفتگو یا جنگ، راه سومی نیست!ر
ر
ر چپ – راست و مساله ی ملی
ف. تابان
وقتی من که زبانم فارسی است، در مرکز ایران به دنیا آمده ام و جزو «خودی» ها محسوب می شوم، به دلیل دفاع از مطالبات ملی در ردیف تجزیه طلبان قرار می گیرم و شناسنامه ی ایرانی ام باطل می شود، معلوم است با آن کرد و ترک و بلوچی که چنین خواستی را مطرح می کند، چه خواهند کرد ...ر

Tuesday, June 26, 2007

امام جماعت شيلنگ آباد اهواز ترور شد


به گفته فرماندار اهواز اين روحانی عراقی مهاجر که امامت جماعت مسجد فاطمه زهرا کوی علوی (شيلنگ آباد)
اهواز را برعهده داشته، توسط دو نفر موتور سوار مورد سوء قصد قرار گرفته و به قتل رسيد.ر
تا کنون هيچ گروهی مسئوليت ترور اين روحانی را در محله عرب نشين شيلنگ آباد برعهده نگرفته است، اما غلامعلی حداد عادل، رييس مجلس شورای اسلامی «دشمنان اسلام» را عامل ترور آقای السميری خواند.ر
آقای حداد عادل در جلسه علنی مجلس شورای اسلامی گفت:«السيمری از روحانيون ولايت مدار و فعال بود که توانست عده‌ای را از دامان ضد انقلاب جدا کند و به آغوش نظام برگرداند و در نهايت به دست دشمنان اسلام در اهواز به شهادت رسيد».
ر

به آتش کشیده شدن یک پمپ بنزین در پی آغاز سهمیه بندی


به گزارش ایسنا، خبرگزاری دانشجویان ایران، در سایر جایگاه های سوختگیری در تهران نیز درگیری هایی روی داده است. گزارش ها همچنین حاکی از بروز درگیری های مشابه در گرگان، مازندران، آذربایجان غربی و شرقی است